close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 79و80و81

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 187
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,137
  • بازديد ماه : 10,498
  • بازديد سال : 68,193
  • بازديد کلي : 363,950
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

 

#نه 79

 

ما را از هم جدا کردند. منو به یه اطاق بردند و ماهدخت هم به یه اطاق! خیلی یه جوری بود. دلم میخواست هر چه زودتر با بابام و خانوادم حرف بزنم. اما نمیشد...

 

دو تا مرد اومدن نشستن روبروم. یه میز بود و دو تا صندلی اون طرف و یه صندلی هم این طرف!

 

شروع کردند و سوال ازم پرسیدند. چیزی حدود چهار ساعت ... شاید هم از چهار ساعت بیشتر ازم سوال پرسیدند... از همه چی ازم پرسیدند... اصلا بذارین اقرار کنم که هسته اولیه رمانی که دارین میخونین، همون سی چهل صفحه ای بود که در طول اون چهار پنج ساعت نوشتم...

 

از وقتی منو دزدیدند تا وقتی که حالم در فرودگاه کابل بد شد و سرگیجه و ضعف به من دست داد! ینی دقیقا تا همین جای داستان که در 78 قسمت با آب و تاب و تحقیقات بیشترش براتون تعریف کردم!

⛔️ لطفا یه لحظه استپ!!

از اینجای داستان تا آخرش، با محدودیت منابع و معذوریت های خاص خودمون مواجح هستیم و نمیتونم مثل اون 78 قسمت، با جزئیاتش بیان کنم. دقیقا مثل بقیه آثار که در چند جای داستان از مخاطبین معذرت خواهی کردم. با اینکه روایت ماضیه را در حال طرح و شرح بودم. اما اینجا معذوریت ها و محدودیت هامون بیشتره. چرا که متاسفانه پیش بینی میشه که ظرف یک سال و نیم آینده، افغانستان و مخصوصا مناطقی که قرار است داستان از آنجا روایت شود، دست خوش تحولات بزرگ و دردآور میان مدت شود. لذا به خاطر پاره ای از مسائل، ادامه داستان را بسیار دست به عصا باید روایت نمود.⛔️

 

بگذریم...

 

خلاصه حسابی منو تکوندند و همه چیز ازم پرسیدند و علاوه بر چیزایی که خودشون مینوشتند، منم باید همه حرفام را مینوشتم و امضا میکردم.

 

بعدا که با ماهدخت حرف زدم، میگفت: «پیش بینی چنین وضعی را میکردم. فقط تعجب کردم که چرا توی فرودگاه سراغمون نیومدند و ما را برای استنطاق و شرح ماوقع نبردند!»

 

شب اول قرار شد اونجا بمونیم. برامون توضیح دادند که این کارها لازمه و کاملا قانونی هست و به محض تایید و انطباق، در اختیار خودمون قرار میگیریم و میتونیم بریم.

 

حتی اجازه ندادند که اون شب همدیگه را ببینیم. جدا بودیم و همه چیزمون جدا بررسی شد. اما چندان نگران نبودم. چون بالاخره در وطن خودم بودم و میدونستم روالش همینه و کسی بهم تعرض و بی احترامی نمیکنه!

 

دقیقا فردای اون روز ... حوالی غروب بود که درب اطاقم باز شد. خانمی منو به بیرون راهنمایی کرد. دو سه دقیقه بعدش وارد یه راهرو شدیم. چند لحظه پشت درب یه اطاق معطلم کردند.

 

هست یه وقتایی نمیدونی چه خبره و قراره چه بشه، اما دلت داره میتپه ها ... منتظر یه اتفاق خاص هستی و میدونی که هر چی باشه بد نیست و خیره ان شاءالله!

 

دقیقا همون حالی بودم.

 

تا اینکه وارد اون اطاق شدم ... دیدم یه مرد عینکی و جوون ... کمتر از چهل ساله ... سبزه ... ایرانی ... بدون لباس نظامی ... با محاسنی نسبتا پر پشت ... یه طرف نشسته و روبروش هم یه روحانی که معلوم بود پیرمرده و پشتش به من بود!

تا دیدند من وارد شدم، ابتدا اون آقای جوون بلند شد و سلام کرد ...

 

بعدش هم ...

 

وای خدای من ... به خدا الان داره گریم میگیره که یادم اومد ...

 

دیدم اون روحانی پیرمرد، بابام ... بابای پیر درد کشیده و دنیا دیده خود خودم ... بابایی که با گم شدن دخترش، یه عالمه حرف و حدیث مردم پشت سرش بود و داشت تحمل میکرد ... جلوم پاشد و گفت: «سمن! عزیزدلم!»

 

به گریه افتادم ... حالم بد شد ... تا نیم ساعت توی بغل بابام و کنارش گریه کردم و قربون هم رفتیم ... از خونه و مامان ازش پرسیدم ... از اونجا و دردام واسش گفتم: «بابا دخترت را زدند ... بردند ... آزار دادند ... کشتن ... زندانی کردند ... اما تو نبودی ...»

 

بابام هیچی نمیگفت و فقط نوازشم میکرد ... بغض داشت ... اما تا اون موقع گریش را نشون ما نداده بود ... یه شخصیت عجیبی داشت ... به حرفام گوش میداد و قربونم میشد و واسم حرف میزد...

 

نکته جالب و عجیبی که وجود داشت این بود که اون مرد جوون ایرانی، به من و بابام دقیق نگاه میکرد و ازمون چشم بر نمیداشت... حتی یادمه که یه جوری نشسته بود که قشنگ و واضح، همه چیزو ببینه و حتی به حرکت دستهای من روی صورت و سینه بابام هم دقت میکرد!

 

اما هیچی نمیگفت ... تا اینکه دید یه کم آرومتر شدم... به بابام اشاره کرد و بابام بهم گفت: «دخترم! این آقا سوالاتی داره که فکر نکنم خیلی طول بکشه... چون معمولا کاراش را خیلی زود به نتیجه و سرانجام میرسونه و میشناسمش ... حوصله طول و تفصیل نداره! بهش گوش بده ... جوابشو بده .. هر چی که هست ... هر چی که میخواد ... جوابشو بده تا خلاص بشیم و بریم...

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

 

 

#نه 80

 

یه کم خودمو مرتب کردم و نشستم روی صندلی روبروش!

 

اون مرده هم به صندلیش تکیه داده بود ... هر سه نفرمون ساکت بودیم ... تا اینکه بابام گفت: «اگه اجازه بدید من بیرون باشم ... اگه مزاحمم ...»

 

اون مرده هیچ جوابی نداد ... اما خداشاهده هر لحظه داشت قیافش ترسناک تر و جدی تر میشد ... تا اینکه که همینجوری که به من نگاه میکرد، به بابام گفت: «اگه خودتون اذیت میشید میتونید تشریف ببرید ... چون در هر حالتش من باید کارمو انجام بدم!»

 

بابای بیچاره من ... واقعا موند چی بگه و چیکار کنه ... خب هر کس باشه توی اون شرایط، نمیدونه چیکار کنه!

 

بابام هیچی نگفت و نشست!

 

اون آقاهه گفت: «سمن لطفا کف هر دو دستت را بذار روی این میز ...»

 

با ترس و لرز گذاشتم...

 

گفت: «کف دستت رو به طرف سقف باشه!»

 

همین کارو کردم! دستم با فاصله ... رو به سقف بود... که دستشو برد کنار کمربندش و یه چاقوی بزرگ نظامی درآورد و وسط دستام گذاشت!! ینی دقیقا وسط دو تا کف دستم!

 

من که داشت چشمام از کاسه میزد بیرون ... بابام هم قشنگ یه تکون خورد و حسابی تعجب کرد! اما هیچ کدوممون چیزی نگفتیم!

 

به بابام اشاره کرد و گفت: «شما بفرمایید! شرم حضور دارم! خیلی طول نمیکشه ... بفرمایید تا خبرتون کنم!»

 

بابای بیچارم یه نگاه به من کرد ... یه نگاه به اون مردک ... یه نگاه به چاقوی گنده گاوکشی ... از سر جاش بلند شد و خیلی محترمانه گفت «چشم!» و رفت بیرون!

 

من یه اون زل زده بودم و اون به چاقوش!

 

هر لحظه گفتم الانه که سرمو ببره و بذاره روی سینم! از بس ترسیده بودم ..... ببخشید اما نزدیک بود خودمو خراب کنم ...

 

گفت: «سه تا سوال دارم ... سه تا کلمه میخوام ... بگو و پاشو برو پیش بابات که پشت در داره همه اهل بیت را قسم میده و دعا میکنه که زنده و سالم از اینجا بری بیرون!»

 

در حالی که لبام داشت میلرزید گفتم: «بفرمایید!»

 

گفت: «وقتی کسی میگه بفرمایید، خیلی نمیتونم رو حرفش حساب کنم!»

 

گفتم: «چشم!»

 

گفت: «سوال اول: وقتی بهت تجاوز شد ... اونی که این کارو کرد پیرمردی با یه کلاه یهودی نبود؟»

 

با تعجب گفتم: «بله! پیرمردی با کلاه یهودی!»

 

گفت: «مایعی هم بهت تزریق کرد؟»

 

گفتم: «آره»

 

گفت: «رنگی بود یا سفید؟»

 

با تپش قلب گفتم: «رنگی!» داشت یادم میومد و گریم گرفته بود!

 

سکوت کرد ... بعدش گفت: «سوال دوم! زیر تیغ جراحی هم رفتی؟»

 

گفتم: «نمیدونم!»

 

گفت: «جایی از بدنتون برآمدگی نداره؟ بچه های ترکیه گفتن بدن تو نداشته! میخوام خودت بهم بگی! داره یا نه؟ برآمدگی که طبیعی نباشه!»

 

با تعجب و خشم گفتم: «ینی اونا که توی ترکیه ما را لخت کردند از شما بودند؟!»

 

فورا دست راستشو زد به دسته چاقو ... جوری که ترسیدم و از سر جام پریدم بالا ... گفت: «تا خانم محترم هستی، جواب منو بده!»

 

با لرز گفتم: «نه من ندارم ... اما فکر کنم بدن ماهدخت داشته باشه!»

 

گفت: «سوال سوم: به تو برنامه دیدار و مصاحبه دادند یا فقط ماهدخت قراره مصاحبه و دیدار کنه؟»

 

گفتم: «نه ... کسی به من نگفته دیدار و مصاحبه کنم! ببخشید میشه دستمو بردارم ... داره فکم میلرزه و بدنم سوزن سوزنی میشه!»

 

گفت: «نه ... برندار... قبلا هم اینجوری میشدی؟»

 

همینطور که داشتم میلرزیدم گفتم: «چجوری؟ نه ... نمیدونم ... بذارین دستمو بردارم!»

 

گفت: «باشه ... بردار ...»

 

دید که چشمم به دستش هست که روی چاقو گذاشته! متوجه شد و دستش و چاقو را با هم برداشت و گذاشت خودمو بمالونم و بخارونم و ...

 

همینطور که داشت چاقوشو کنار کمرش میبست، گفت: «ببین سمن! تو نه اینجا بودی و نه منو دیدی! فراموشم کن! به زندگیت برس! برو به مهمونت برس! برو به بابای داغدارت برس!»

 

گفتم: «چی؟ بابای داغدارم؟ چی شده مگه؟»

 

گفت: «تلاش کن هوشمندانه تر زندگی کنی! از ماهدخت چشم برندار ... تا خودمون بهت بگیم ... دوره درمانت را کامل و جامع سپری کن! باید آثار اون مایعاتی که به بدنت وارد شده از بین بره! تو خونه کنجکاو نباش و سوالای زیادی از بابات نکن! همونی باش که اسرائیل بهت گفته : یه دختر فمنیسم و چپ گرا ...»

 

گفتم: «شما که همه چی میدونین! فقط میتونم یه سوال هم من ازتون بپرسم؟»

 

با همون جدیتش گفت: «میشنوم!»

 

گفتم: «یه پیرمرد ایرانی ... ببخشید ... دو نفر بودند ... اونجا در بند و اسارتن ...»

 

چشماشو بست و مثل وقتی یه چیز دردناک یادت میاد، سرش را به صندلی تکیه داد! وسط اون خلجان ذهنی که با این سوالم براش پیش اومده بود گفت: «مرخصید!»

 

فهمیدم که نباید دیگه سوالمو تکرار کنم ... گفتم: «فقط یه سوال دیگه! خواهش میکنم بهم جواب بدید! حداقل منم یه چیزی فهمیده باشم و ارزش این همه استرس و ترس و لرز داشته باشه!»

 

چیزی نگفت و همچنان به سقف زل زده بود!

 

فهمیدم که میتونم بپرسم ... گفتم: «ببخشید! جسارتا شما «محمد» را میشناسید؟ همون که کاغذ زیر پیتزا .....»

 

سوالمو قطع کرد و گفت: «پدرتون منتظرتون هستن!»

 

پاشدم ... سرم انداختم پایین ... خدافظی کردم و رفتم بیرون!

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

 

 

#نه 81

 

وقتی رفتم بیرون، دیدم بابام یه گوشه ایستاده روبروی محوطه اونجا و اره به دوردست نگاه میکنه و مشخص بود که حسابی نگرانه.

 

وقتی اومدم بیرون، تمام بدنم از عرق خیس بود و حتی از لا به لای موهام هم عرق داشت میریخت. خیلی بهم فشار اومده بود. هیچ وقت علت برخورد اون مرده را نفهمیدم. ولی شوک بزرگی واسه من محسوب میشد.

 

تا به پدرم رسیدم، آغوش باز کرد و رفتم تو بغلش! محکم بغلش کردم ... در گوشم آروم گفت: «دیگه تموم شد ... برگشتی پیش بابات ... دیگه باید از روی جنازه من رد بشن که بخوان به تو آسیبی بزنن ...»

 

همینطور که سرم روی سینم بابام بود و داشت بغضم میترکید، متوجه لباس سیاهش شدم! نگاه به چهره بابام کردم و گفتم: «بابا ... چرا مشکی پوشیدی؟»

 

با ناراحتی بهم گفت: «به قول امیرالمومنین که جونم فداش: خداوند را فرشته اى است كه هر روز فرياد ميكند: بزائيد براى مردن، و جمع كنيد براى از بين رفتن، و بسازيد براى ويران گشتن!»

 

با ترس پرسیدم: «بابایی چی شده؟ دارم میترسم!»

 

تا اینکه بالاخره گفت: «داداشت ... من خودم و بقیه اهل و عیالمو با این آیه آروم کردم که : مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيهِ فَمِنهُم مَن قَضى نَحبَهُ وَمِنهُم مَن يَنتَظِرُ وَما بَدَّلوا تَبديلًا ... عزیزم! داداشت ... سوریه ... حلب ...»

 

دنیا روی سرم خراب شد ... من با داداشم که اسم جهادیش ابوحامد بود، فقط 10 ماه از من بزرگتر بود و خیلی بهم وابسته بودیم ... حتی وقتی میخواست زن بگیره، خودم براش انتخاب کردم و همه چیزو ردیف کردم و اونا فقط رفتن راحت زندگی کردند! از بس به من اعتماد داشت.

 

پرسیدم: «برگشت؟»

 

بابا که داشت همه چیز دوباره براش تکرار میشد و میسوخت، گفت: «ما هدیه را پس نمیگیریم دخترم!»

 

با گریه گفتم: «حتی از بدنش هم نگذشتند؟!»

 

گفت: «چیزی ازش نمونده بود که برگرده ... فکر کردم خبر داری!»

 

گفتم: «نه ... چجوری باید میفهمیدم؟»

 

پیرمرد بیچاره با آه و ناله گفت: «چون مُثله کردن (تیکه تیکه کردن) و سوزوندنش را فیلم گرفتن و قطعه ها و خاکستر بدن بچم را به همه دنیا نشون دادن!»

 

شروع کردم به جیغ کشدن ... پیش چشمام داشت سیاهی میرفت ... آخه سخته ... داداش باهوش و قد بلند و عینکی و خوشکل و ورزشکار و فرمانده اطلاعاتی داشته باشی و حالا حتی قبرش هم نداشته باشی ... چه برسه به بدنش و لباس و وسایلش که بو کنی و ببوسی و یه چشمات بکشیش!

 

حالم بد شد ... سخته ... داغ برادر سخته ... اون از داداش اولیم که هنوزم میگن زیر شکنجه است و گاهی داعش فیلم جدید ازش منتشر میکنه ... اینم از دومی که دستشون به زندش نرسیده بوده ... وگرنه فرماندهان اطلاعاتی را به این راحتی خلاص نمیکنن و نمیکشن!

 

اینم از من! که حتی خجالت میکشم فکرش کنم که چه بلاها سرم آوردند ... چه برسه که بخوام به بابای پیرمرد مظلوم جیگر خونم بگم!

 

شاید حدود نیم ساعت حالم خیلی بود که بابام کم کم آرومم کرد و یه کم تونستم خودمو کنترل کنم!

 

مخصوصا اینکه نمیخواستم جلوی ماهدخت گریه کنم و از خودم ضعف نشون بدم!

 

بالاخره بچه هزاره ... مظلوم مقتدر است!

 

بگذریم...

 

ایستاده بودیم منتظر ماهدخت! تا اینکه حدودا یه ساعت بعد از من، پیداش شد. در حالی که حال نداشت و به شدت ضعف داشت. بهش آب و دو سه تا شکلات دادیم تا وقتی میرسیم خونه، فشارش نیفته!

 

تا خونمون حدود بیست دقیقه بیشتر راه نبود. چون در نزدیکی اون منطقه نظامی، ینی دقیقا پشت اون منطقه، منازل سازمانی بود که در میان انبوهی از درختان و در دامنه دو تا تپه بزرگ قرار داشت.

 

تو راه همش تو فکر داداشام بودم.

 

تا به خودم اومدم، دیدم ماهدخت داره با بابام حرف میزنه: «حاج آقا سمن از شما خیلی تعریف میکنه! به شما خیلی وابسته است. خوشحالم که بعد از مدت ها همدیگه را میبینین!»

 

بابام که اونم معلوم بود دل و دماغ قبلا را نداره، فقط یک کلمه گفت: «تشکر!»

 

ماهدخت هم دیگه چیزی نگفت و سکوت کرد و نشست و به بیرون نگام میکرد.

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: