close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 82و83و84

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 6
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 46
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 8
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 20
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 46
  • بازديد ماه : 15,141
  • بازديد سال : 45,015
  • بازديد کلي : 340,772
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

 

#نه 82

 

وقتی اول شهرک مسکونی رسیدیم، ماشینمون را نگه داشتن و پیادمون کردند و ازمون کارت شناسایی و تردد خواستن! با اینکه پدرمون را میشناختن اما بازم کار خودشونو انجام دادن!

 

من اونجا فهمیدم که به ماهدخت «کارت خبرنگاری» دادن و بعدا هم فهمدیم که با سفارش نامه و تاکیداتی که از طرف «سفارت ترکیه» در کابل بوده، میزان دسترسی خوبی بهش دادند!

 

وقتی داشتیم کارت و وسایلمون را به اون سه چهار نفر مامور نشون میدادیم، توجهمون به طرف خودروی سوخته و سیاهی که نزدیکی اونجا افتاده بود و بخشی از دیوار تخریب شده ای افتاد که در حال تعمیرش بودند!

 

بابام بعدا بهمون گفت: «دو سه روز قبل، یه عامل انتحاری قصد ورود به شهرک داشته که جلوش گرفتن و اونم عمل کرده و سه چهار نفر زن و بچه را به خاک و خون کشیده!

فکر کنین بعد از مدت ها برگشتین خونه! اونم خونه ای که مثلا قراره امن تر از بقیه جاهایی باشه که تا حالا اونجاها زندگی کردی! اینم که بدو ورودش میبینی عامل انتحاری و انفجار و کشتن مردم و ..... !

 

سوار شدیم و رفتیم داخل!

 

اینجاهاشو خلاصه بگم ... چون نکات مهمش همینایی بود که گفتم!

 

رسیدیم خونه و دیدار با مادر و خواهرام و استقبال گرم و محبتشون یه طرف!

 

از طرف دیگه هم پرچمای سیاه و عکس داداش خوشکلم و تسلیت مقامات ارشد و...

 

هیچ وقت فکرش نمیکردم در موقعیتی برسم خونمون که ندونم باید بخندم یا باید زار بزنم؟!

 

تا اینکه ......

 

خوابم نمیبرد ... تمام وجودم خشم و نفرت بود ... همش داداشم جلوی چشمام میومد و حجم فراقش در باورم اصلا نمیگنجید! مخصوصا با توصیفاتی که بابام از وحشی بازی های داعشی ها درباره داداشام تعریف کرده بود!

 

من بیدار بودم و به سقف خونه زل زده بودم و دندونامو به هم فشار میدادم و از درون داغون بودم. دلم میخواست یکی را با دستای خودم خفه و زجر کش کنم تا راحت بشم! از اونایی هستم که معمولا خشمشون را توی خیالشون تجسم میکنن اما چندان جرات ابراز ندارن!

 

دیدم ماهدخت هم دراز کشیده اما صورتش روشنه! فهمیدم که زیر پتوش گوشیش روشنه و داره با گوشیش ور میره!

دوس داشتم بفهمم که چه خبره و داره به کی پیام میده! با اینکه منطقه خونه ما شبکه نداشت و تا همین حالا هم نداره و اصلا شبکه داشتن جرم محسوب میشه!

 

❌❌❌❌❌❌❌

⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️

 

 

اما چیزی که سمن دوس داشت بفهمه ولی نه ماهدخت از گوشیش جدا میشد و نه امکان هک کردن رمز گوشیش برای سمن وجود داشت، توسط واحد سیار جنگال مستقر در اون شهرک، که شاخه ای از گردان شهید مالامیری (از شهدای روحانی تیپ فاطمیون) بودند کشف و ضبط شد:

 

ساعت 23:33 نوشت: «وضعیت DFT در موقعیت RR»

 

رمزنگار ما اینگونه رمزگشایی کرد: «این اعلام یک محاصره و عدم امنیت جانی و اطلاعاتی است. موقعیت جغرافیاییم معلوم هست و طبق پیش بینی عمل شد.»

 

ساعت 23:43 جواب اومد: «؟ / .. »

 

ینی: «کسی هم شناسایی شد؟»

 

نوشت: «+ ! »

 

ینی: «فکر کنم لااقل یکیشون را شناسایی کردم!»

 

گفتن: «؟»

 

ینی: «کدومشون؟»

 

نوشت: « ! מחמד»

 

ینی: «فکر کنم : محمد » !!

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

 

 

 

🌴 #نه 83 🌴

 

در طول اون یکی دو روز اول، ماهدخت زودتر از من از خواب بیدار میشد و دیرتر از من میخوابید. تو کارای خونه به مادرم و خواهرام کمک میکرد. از پوشیدن لباس محلی ما گرفته تا حتی آشپزی و شست و شو و ... همه کار میکرد.

 

مادرم کم کم داشت باهاش دوست میشد. ینی ظاهرش اینو نشون میداد. بابام که کلا خیلی اهل بها دادن و توجه همینجوری به کسی نیست و چندان پرس و جو نمیکرد.

 

تا اینکه نمیدونم سومین روز بود یا چهارمین روز... صبح زودتر از همیشه از خواب پاشدم ... اون روز، روز خاصی بود... شاید دو سه ساعت زودتر از هر روز ... رفتم دست و صورتمو شستم و قدم قدم به طرف آشپزخونه نزدیک شدم... شنیدم که مادرم و ماهدخت داشتن با هم صحبت میکردند ...

 

چند لحظه همون جا فال گوش ایستاده بودم...

 

مادرم داشت از بچه هاش برای ماهدخت میگفت. چیزی شنیدم که خیلی وقت پیش هم شنیده بودم اما چون خیلی برام مهم نبود ازش حرف و سوالی هم مطرح نمیکردم!

 

مادرم داشت از همون داداشم که قم مدفون هست واسه ماهدخت میگفت: «پسر خیلی خوب و چابکی بود. اسمش عماد بود ... از وقتی اون رفت، حاج آقا هم شکسته شد و روز به روز پیر و پیرتر میشد. چون تقریبا از نظر سنی، با پسر بزرگم هم سن و سال بود، خیلی با پسرم نزدیک و هم روحیه بود.»

 

ماهدخت با تعجب گفت: «چرا میگین پسرم؟ مگه با هم فرقی دارن؟»

 

مامانم همه خاطراتی که سالها بود فراموشش کرده بودم را یادآوری کرد: «عماد پسر ما نبود! پسر یکی از دوستای حاج آقا بود که قبلا در جنگ شوروی بوده و .... حالا دیگه اوناش را نمیدونم! ولی یه شب کل خانواده را قتل عام کردند. پدر عماد ... مادرش ... دو تا داداشاش ... ما اون موقع تازه عروسی کرده بودیم و اوایل زندگیمون بود. شاید همش یه سال و دو سه ماه بود که ازدواج کرده بودیم و من حامله بودم ... اون موقع تازه هوای ایران و قم افتاده بود توی سر حاج آقا ... مربوط میشه به کلی وقت قبل از اینکه طالبان بخواد افغانستان را به گند بکشه! حاج آقا یه روز با عماد برگشت خونه ... عماد کوچیک بود و هنوز نیاز به شیر داشت ... اما من که شیری نداشتم ...»

 

ماهدخت گفت: «پس چیکار میکردین؟»

 

مامانم جواب داد: «اون موقع دوستای حاج آقا از عراق به افغانستان اومده بودند و قرار بود سه شب هم خونه ما باشند!»

 

نمیدونم چرا ماهدخت فورا گفت: «عراقیا هم آخوند بودند؟»

 

مامانم گفت: «یادم نیست ... نه ... نمیدونم چیکاره بودند!»

 

مامانم ادامه داد: «وقتی دوستاش از عراق اومدند، برای حاج آقا دو تا ظرف ... شاید دو سه لیتر میشد ... آب فرات آورده بودند ... یادم نیست اما بعدش حاج آقا میگفت که ظاهرا از منطقه سرداب عباسیه (حرم حضرت ابالفضل العباس سلام الله علیه) آورده بودند ... یکیشون که بعدها در ایران هم خیلی بهمون لطف داشت، گفت که وقتی میخواستن بیان افغانستان به دلشون افتاده بوده که واسه ما آب از اونجا بیارن!

 

حاج آقا هم وقتی اینو شنید دلش شکست! چون واقعا بیچاره شده بودیم و نمیدونستیم چطوری باید عماد را سیر کنیم ... خیلی آروم و صبور بود ... همین که گریه نمیکرد بیشتر دل ما را میسوزوند ... خلاصه حاج آقا به دلش افتاد که شروع کنیم و یه بار شب و یه بار هم روز، یه قند متبرک مجلس روضه مینداختیم توی اون آب و حل میکردیم و به عماد میدادیم.»

 

صدای بغض مامانم را میتونستم بشنوم ... چون منم دیگه داشت گریم میگرفت وقتی مامانم داشت اینا را واسه ماهدخت میگفت!

 

مامان ادامه داد: «دقیقا تا چهل شب ... ینی کل اون چهل شبانه روز، عماد اونجوری زنده موند و تونستیم بزرگش کنیم. تا اینکه شب چهلم وضع حمل کردم و سینه هام شیر آورد ... من که خیلی به عماد اعتقاد داشتم، شیر یکی از سینه هام را وقف عماد کردم ... جالبه که وقتی عماد مدت دوسالش تموم شد، شیر اون سینه هم تموم شد و دیگه هر کاری میکردیم شیر نمیداد. با اینکه بچه خودم هنوز دو سه ماه دیگه باید شیر میخورد، از همون سینه ای که مال خودش بود میخورد.»

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

 

 

 

🌴 #نه 84 🌴

 

ماهدخت گفت: «اینا را دارین جدی میگین؟»

 

مامانم جواب داد: «باورش واسه بعضیا مشکله ... اما آره ... دلیلی نداره که بخوام دروغ بگم!»

 

ماهدخت گفت: « نه ... نه ... منظورم این نبود که دروغ میگین ... چون باورش واسم سخته گفتم! عاقبتش چی شد؟ عاقبت عماد منظورمه!»

 

مادرم گفت: «وقتی ایران بودیم، وقتی بزرگتر شد، بیشتر مرید حاج آقا شد ... حاج آقا هم دوستانی داشت که عماد را دوس داشتن ... همونا بهش شغل دادن و باعث پیشرفتش شدند!»

 

ماهدخت گفت: «ینی شغل نظامی!»

 

مامانم که معلوم بود خیلی دلش نمیخواد جواب بده ... گفت: «آره تقریبا ... شهید شد ... »

 

ماهدخت گفت: «راستی شنیدم داداشای سمن هم از نیروهای اطلاعاتی بودند! درسته؟»

 

مامان ساده لوح و دل پاک و پاکیزه من جواب داد: «خب الگوی همشون عماد بود!»

 

ماهدخت که مثلا احساسی شده بود، سوال خیلی بدی پرسید! من پاشدم که فورا وارد آشپزخونه بشم تا حرفشون را قطع کنم ... ماهدخت پرسید: «آفرین ... الگوی عماد کی بود؟!»

 

من که فورا وارد آشپزخونه شده بودم بلند سلام کردم که مثلا حواس مامان را پرت کنم و به من توجه کنه و جواب ماهدخت نده!

 

چشمای مامانم به من افتاد ...

 

اما چشمای ماهدخت به لبای مامانم بود ...

 

من رفتم طرفشون که مثلا مامانم بیشتر توجه کنه و حواسش پرت بشه!

 

ماهدخت هم دوباره گفت: «کی؟ گفتین کی بود؟ ببخشید نشنیدم!»

 

شروع به سر و صدای الکی کردم : مامان چقدر اینجا کثیفه ... وای ماهدخت تو اینجا بودی؟ سلااااااااام!

 

شد آنچه نباید میشد !!

 

مامانم وسط لباش باز شد و در جواب سوال و دقت ماهدخت یه کلمه را نباید میگفت، گفت: «حاج آقا !»

 

وااااااااااااای !

 

همه تلاش و حرص خوردنم به هدر رفت!

 

گاهی یه درد دل ساده ... یا یه کلمه آشنا ... میتونه سرنوشت زندگی و مرگ و نقشه و طرح خیلی ها را عوض کنه!

 

❌❌❌❌❌❌❌

⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️

 

از یه طرف دیگه:

 

بچه ها به الگوریتمی از ارتباط ماهدخت با کسانی رسیدند که اطلاعاتش را در اختیار اونا میگذاشت. البته لازم به تذکره که این الگوریتم، حدود نه روز، ینی سه تا سه روز اتفاق میفتاد!

 

حالا چرا سه تا سه روز؟ چون ماهدخت از الگوریتم زمانی 72 ساعته با ترکیب علائم و زبان عبری استفاده میکرد. کشف این الگوریتم و رمز گشایی اون، توسط بچه ها به این راحتی ها نبود. ضمن اینکه تمام این مسائل فوق حرفه ای برای اولین بار بود که توسط بچه ها در خاک افغانستان رخ میداد و طبیعتا مشکلات خاص خوشو به همراه داشت.

 

بگذریم ...

 

دومین تماسی که ماهدخت در اون شهرک از طریق ماهواره با خارج برقرار کرده بود، بسیار کوتاه و بدین گونه بود:

 

 

ینی چه خبر؟

 

-// מחמד - -

 

ینی محمد با این خانواده در ارتباط نیست و دسترسی به اون به این راحتی نیست.

 

(اجازه بدید برای اینکه خسته نشید، پیام ها را به صورت رمزگشایی شده تقدیم کنم:) 

 

- برنامت چیه حالا؟

 

-به دسترسی بیشتری نیاز دارم. اجازه بدید به روش خودم عمل کنم و محدودیتی نداشته باشم.

 

-باشه ... مشکلی نیست ... به کسی یا چیزی نیاز داری؟

 

-نه! نمیدونم ... اول باید شرایط را بسنجم!

 

-برنامه کلی از ماست. بقیش با خودته!

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: