close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 97و98و99

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 397
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 118
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 32
  • بازديد کننده ديروز : 97
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل ديروز: 111
  • بازديد هفته : 1,068
  • بازديد ماه : 10,429
  • بازديد سال : 68,124
  • بازديد کلي : 363,881
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.156.37.174
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

 

#نه ۹۷

 

با اینکه ماهدخت حدود دو ساعت بعدش برگشت دانشگاه، اما من همنیجور تا عصر تو فکر بودم ... فکر اون دو تا افسر اطلاعاتی که شهید شده بودند ... فکر جانشین وزیر علوم که یهو از دنیا رفت ... فکر خانوادش ... فکرماهدخت ... فکر اون آقاهه و ...

 

حرفی به زبونم نمیومد ... مثل همیشه، کارها را انجام میدادم و به جلسات و کمسیون های مختلف دانشگاه رسیدگی میکردم اما همونجوری، حواسم به ماهدخت بود!

 

تا اینکه عصر قرار شد یه عصرانه بخوریم و کارهای فردا را هماهنگ کنیم. تا نشستیم و منتظر بقیه بچه ها بودیم که بیان، از ماهدخت پرسیدم: «راستی ماهدخت این روزا از کیا مصاحبه میگری؟ بگو برام!»

 

گفت: «خوشبحالت که فقط همین جا نشستی و داری ریاستت میکنی! من بیچاره باید برم گند و کثافت بقیه را با مصاحبه هام پاک کنم!»

 

با تعجب گفتم: «چطور؟»

 

گفت: «بیخیال! ولش کن ... اومدیم یه عصرونه بخوریم و بریم...»

همون لحظه یکی از بچه ها سراسیمه وارد شد و گفت: «شنیدین؟ شنیدین چی شده؟»

 

گفتیم نه! خودش اومد و فورا تلوزیون را رشن کرد و زدیم کانال خبر!

 

با کمال تاسف چیزی شنیدیم که اصلا باورمون نمیشد و کلی هم ناراحت شدیم ... اخبار اعلام کرد که: « ادامه اخبار ... صبح امروز، خانواده ...... جانشین سابق وزارت علوم، مورد هدف حمله تروریستی قرار گرفت ... طی اخبار واصله، کل خانواده به قتل رسیده و خانه مسکونی که به آتش کشیده شد!»

 

من دیگه داشت قلبم می ایستاد ... تا اینکه در همون حالت بهت زده که به تلوزیون و صحنه های دلخراش خون و آتش نگاه میکردیم، یهو ماهدخت گفت: «کثافتا ... چقدر پَستن بعضیا ... چطور دلشون اومده با زن و بچه مردم این کارا بکنن؟!»

 

من که داشتم منفجر میشدم، با خشم گفتم: «خدا لعنت کنه باعث و بانیاش!»

 

تا اینکه یه چیزی آخر اون خبر گفت که مُردم و زنده شدم تا شنیدم ... وحشت تمام وجودمو فرا گرفته بود ... مجری خبر گفت: «طبق اظهار نظر پلیس جنایی و پزشک قانونی، بدن سوخته دیگری هم در آن منزل کشف شده که با توجه به ضربات و لطمات عمیق بر جای مانده در بدنش، ابتدا با عامل تروریستی درگیر شده و نهایت الامر از پای درآمده و به حریق مبتلا شد!»

 

یه نفر دیگه؟!

 

غیر از اون خانواده؟!

 

ای داد بر من ...

 

وای حالم بد شد ... تهوع شدیدی کردم و کلی بالا آوردم ...

 

احساس خفگی میکردم ... دوس داشتم خودمو بزنم ...

 

دیگه قادر به ادامه و نشستن در اون جمع نبودم ... بغضی داشتم که هر چی گریه کردم و خودمو زدم و به سر و صورتم لطمه وارد کردم، آروم نشدم ... انگار همه مصیبت هایی که واسه خودم و داداشام و بابا و مامانم و خانوادم برام پیش اومده بود، در برابر اون مصیبت هیچ بود!

 

یه ماشین دربست گرفتم و رفتم ... نمیخواستم با هیچ کس باشم ... مخصوصا با ماهدخت!

 

تا خونه اشک ریختم و بدون اینکه متوجه حضور راننده باشم، ناله کردم و سوختم!

 

رسیدم خونه ... اولین کسیو که دیدم بابام بود ... تا بابامو دیدم، پریدم بغلش ...

 

بابام که بنده خدا گیج شده بود، همنیجوری که نوازشم میکرد، گفت: «چی شده

 بابا؟ چرا آشفته ای؟»

 

به زور حرف میزدم ... با کلمات منقطع گفتم: «بابا ... بابا جون ... اون آقاهه ... اون ... کشته شد ... سوخت ... سوزندش!»

 

بابام که ترسیده و رنگش عوض شده بود، گفت: «راس میگی؟ مطمئنی؟»

 

به زور گفتم: «آره ... تو اخبار گفت ...»

 

بابام که خیلی ناراحت شده بود، گفت: «انا لله و انا الیه راجعون! خدا بیامرزتش ... وای بر ما ... من باید بررسی کنم ...»

 

مادرم یه آرامبخش بهم داد و گرفتم خوابیدم ...

 

..............................................................................

 

اون شب همه بچه ها بخاطر رکبی که ماهدخت به تیم تعقیب کنندش زده بود شوکه و به خاطر شهادت و قتل عام یک خانواده مظلوم و یکی از بچه های خودمون خیلی ناراحت بودند.

 

چون معمولا هزینه شهادت یک مامور مخفی و شهری، خیلی سنگین تر از یک مامور میدانی و یا حتی اطلاعات عملیاتی است.

 

اون شب، پیامی که ماهدخت برای سازمانشون ارسال کرده بود حاکی از این بود که دارن با دمشون گردو میشکنن و از ما زهر چشم گرفتن!

 

نوشته بود: «تمام شد ... با یه تیر، دو نشونه را زدم ... هم اون خانواده و هم محمد! ... با تمام مشخصاتی که ازش داشتم تطبیق داشت ... لطفا به محض تایید صحت ماموریتم، پایان مرحله اول ماموریت را اعلا کنید!»

 

بهش جواب دادند: «ظاهرا کار آنچنان هم تمیز صورت نگرفته! چون راننده مجبور شده به خاطر کشوندن محمد به اونجا، ماجرا را به سمن بگه! هدف بعدی: سمن!»

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@mohamadrezahadadpour

 

 

 

#نه ۹۸

 

از خواب پریدم ... تازه اول صبح بود ... نگاه کردم، دیدم ماهدخت دیشب خونه نیومده!

 

وسط حال خراب و ناراحتی هایی که داشتم، یادم اومد که تنها کسانی که اطلاع داشت که ماهدخت کجا رفته مصاحبه، من بودم و راننده و اون مامور ویژه ایرانی! نکنه ماهدخت بخواد برامون نقشه بکشه و ترتیب ما را هم بده!

 

خب اون مامور ویژه ایرانی که ......

 

فقط من مونده بودم و راننده!

 

خیلی ترسیده بودم. ترسم از این بود که اون راننده جونش در خطر باشه! میترسیدم که یه نفر دیگه بخواد کشته بشه و یا این خشونت و قتل و توحش همچنان ادامه داشته باشه تا اینکه حتی دامن خودم و خانوادم را هم بگیره!

 

گوشیمو برداشتم ... شماره راننده را گرفتم ...

 

- الو ... سلام ... حال شما؟

 

- سلام خانم! ممنون ... امر بفرمایید!

 

- کجایید؟

 

- منزل هستم خانم! بیام دنبالتون؟

 

- نه ... نمیدونم ... فقط میخواستم ببینم حالتون خوبه؟

 

- ممنونم ... جسارتا شما چطور؟ حالتون خوبه؟ بهتر شدید؟ اتفاقی افتاده؟

 

- خوبم ... بیشتر مواظب خودتون باشید!

 

- چشم ... حتما ... اما اگر بهم میگفتید چی شده و یا قراره چی بشه؟ خیلی بهتر بود!

 

- چیزی نیست ... نگران نباش ... راستی از ماهدخت چه خبر؟

 

- خبر خاصی ندارم ... بعد از اینکه دیروز شما حالتون بد شد و با یه سرویس جدا رفتید، من موندم و تا آخر شب کمکشون کردم و بعدش هم رسوندمش خونه یکی از دوستانش!

 

- یکی از دوستانش؟! کی ؟ اسمش؟

 

- نمیدونم ... اسمشو نگفت و منم چیزی نپرسیدم! میخواید تحقیق کنم؟

 

- تحقیق؟ نمیدونم ... اصلا همین حالا پاشو بیا دنبالم! پاشو بیا که کارت دارم!

 

- چشم ... من تا نیم ساعت دیگه اونجام!

 

در طول اون مدت نیم ساعت، رفتم آماده شدم ... خیلی حس و حال عجیبی داشتم ... وقتی از دسشویی اومدم بیرون، توی آینه که خودمو نگاه کردم، خودمو در مسیری دیدم که نمیتونم ازش فرار کنم و باید به یه جاهایی ختمش کنم! احساس میکردم مسئولیت های بزرگی به گردنمه که باید تمومش کنم!

 

خشم و اضطراب از چشمام میریخت ... دو سه بار محکم، آب زدم به صورتم و با خشم، صورتمو شستم!

 

وقتی دوباره سرمو آوردم بالا و تو آینه نگاه کردم، دیدم بغض دارم و داره گریه هام با آب صورتم قاطی میشه!

 

حال عجیبی بود ... از وقتی خبر کشته شدن و سوختن جنازه اون مامور ایرانی شنیدم، مثل مرغ سرکنده شده بودم ... بی اختیار اشک میریختم ... غم از دست دادن همه داداشام یهو ریخته بود رو دلم!

 

همینجوری که شیر آب باز بود، نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم ... وقتی به خودم اومدم که فهمیدم دارم بی اختیار، وضو میگریم! ماه ها بود که کلی عوض شده بودم ... بهتره بگم عوضی شده بودم ... داشت کم کم یادم میرفت که مسلمونم و نمازی هست و روزه ای هست و خدایی هست و مثلا شیعه هستم و بچه آخوندم و ... غرق شده بودم ... داشتم در کنار بی ایمانی ماهدخت حل و هضم میشدم!

 

خلاصه ...

 

با گریه وضو گرفتم و با گریه دنبال سجادم گشتم و پیداش نکردم و به زور، یه مهر از اطاق بابا و مامانم

 برداشتم و رفتم تو اطاقم و با گریه نمازمو خوندم!

 

آخرین باری که با نماز و سجده، عشق و حال کرده بودم، توی دسشویی خونه ای بود که در اسرائیل ساکن بودیم و قبلش هم وقتی بود که در اون خوک دونی بودیم و صدای سجده ها و ابوحمزه خوندن های اون دو تا پیرمرد ایرانی میشنیدم!

 

نمازمو خوندم و فورا آماده شدم ...

 

با خودم فکر کردم که لازمه یه چیزی با خودم داشته باشم ... چیزی که اگر لازم شد از خودم دفاع کنم، دم دستم باشه و بتونم ازش استفاده کنم!

 

رفتم تو خونه گشتم ... به جز چند تا چاقو و کارد آشپزخونه چیزی دیگه پیدا نکردم! بیشتر گشتم ... رفتم تو اطاق داداشم ... داداشم و خانمش نبودند ... میدونستم که به واسطه شغلش، بالاخره یه چیزی تو دست و بالش هست که به درد خواهر بدبختش بخوره!

 

گشتم و یه شوکر سمی پیدا کردم! ........ قایمش کردم و یه بار تو آینه نگاه کردم و یه کم به خودم رسیدم که یهو گوشیم تک خورد! راننده بود ... ینی رسیدم و بیا بیرون!

 

وقتی میخواستم برم بیرون، دیدم بابام داره تو حیاط خونه قدم میزنه ... معمولا بابام بین الطلوعین ها قدم میزد و هزار تا صلوات میفرستاد!

 

رفتم پیشش ... با همون حالت گرم و باباییش گفت: «عزیزدل بابا بهتری؟»

 

گفتم: «میرم که خودمو خوب کنم!»

 

گفت: «نمیدونم چی تو ذهنته ... اما بذار منم پدری کنم و زیر قرآنم ردت کنم!»

 

قرآن کوچیک جیبیش از جیبش درآورد و گرفت بالا ...

 

وقتی رفتم که از زیرش رد بشم، قرآنو بوسیدم و روی سرم چرخوند ... وقتی برگشتم به طرفش، مهلتش ندادم ... محکم بغلش کردم و سرمو چسبوندم به سینش!

 

بابام اهل عطر نبود اما همیشه بوی خوش میداد ... یه بوی خوش بدنی بابایی شیرینی داشت که هر دختری را مست باباش میکرد!

 

دم گوشم گفت: «یا رادّ الشمس لع لی بن ابی طالب، رُدّ الیّ هذا» (ای کسی که خورشید را برای علی بن ابی طالب برگرداندی، این بچه را هم به من برگردان!)

 

مغرورتر از این حرفا بود که تا حالا اشکش را دیده باشیم! اما اون لحظه واقعا بغض کرده بود و داشت کم کم منو میکشت!

 

رومو برگردوندم ...

 

به طرف در خونه رفتم ...

 

خدافظی کردم و رفتم بیرون!

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@mohamadrezahadadpour

 

 

 

#نه 99

 

سلام کردم و سوار ماشین شدم. نشستم عقب. بهش گفتم: «برو همونجایی که ماهدخت را پیاده کردی!»

 

برگشت و یه نگاه بهم کرد و گفت: «خانم! قصد دخالت و فضولی ندارم و باید اوامر شما را اطاعت کنم اما خانم...»

 

حرفشو قطع کردم و گفتم: «اما نداره ... اگه باید اطاعت کنی ازم، بگو چشم و برو!»

 

گفت چشم و راه افتاد!

 

همینطور که میرفتیم، چشم از خیابونها و پیاده روها و مردمی که کلّه صبح پاشده بودن و دنبال روزی و زندگیشون بودند را تماشا میکردم. احساس میکردم دیگه هیچوقت این صحنه ها را نمیبینم ... میمیرم و میرم اون دنیا و تموم میشم!

 

فقط نگاه میکردم و تلاش میکردم چشم از خیابونا و آدماش برندارم تا خوب سیرم بشه ... اون روزی که روز آخر زندیگم میدونستم، حتی از دیدن درختای پاییزی هم لذت میبردم ...

 

رفت و رفت تا به یکی از محله های خلوت و معمولی کابل رسیدیم. وسطش یه خیابون با درختای بلند و فراوون داشت ... کم کم سرعتشو کم کرد و گوشه خیابون ایستاد!

 

گفتم: «چی شد؟»

 

گفت: «همین دور و برهاست ... اجازه بدید ببینم ...»

 

از ماشین پیاده شد ... یه نگاه به دور و برش انداخت ... گوشیشو از جیبش درآورد و بعد از چند ثانیه شروع کرد با یه نفر که اون ور خط بود حرف زد!

 

فکر کردم داره آدرس را از یکی میپرسه و تردید داره!

 

اومد و سوار شد!

 

پرسیدم: «چی شد؟»

 

در حالی که ماشینشو روشن میکرد، گفت: «پیدا کردم!»

 

حدود سیصد چهارصد متر رفت و پیچید توی یه کوچه خلوت!

 

دقیقا از همون جا که پیچید، دل منم ریخت پایین و داشت قلبم از حلقم میزد بیرون! از بس هول کرده بودم، نمیدونستم چی بگم و چی بپرسم!

 

یه چیزی به ذهنم رسید ... به راننده گفتم: «مگه نگفتی وسط خیابون پیادش کردی و رفته؟! پس الان کجا داری میری؟!»

 

هیچی نگفت و سکوت مرگباری بر جوّ ماشین حاکم بود!

 

تا اینکه همینجوری که میرفتیم، دیدم که درب رو به روی ته کوچه باز بود و ماشین را مستقیم بُرد داخل! تا رفتیم داخل، با ریموت، اشاره کرد و در بسته شد!

 

ماشین را وسط یه حیاط باغچه ای نگه داشت و گفت: «بفرمایید لطفا!»

 

با حالتی که داشتم ترس و تعجبم را مخفی میکردم، گفتم: «اینجا کجاست؟»

 

بازم جواب نداد و پیاده شد و یکی دو متری ماشین ایستاد تا پیاده بشم!

 

بسم الله گفتم و دستمو بردم سمت دستگیره ماشین و درو باز کردم و پیاده شدم!

 

راننده دستشو به نشانه احترام دراز کرد و مسیر را بهم نشون داد! یه نگاه انداختم به ساختمونی که قراره برم داخلش و قدم قدم رفتم بالا ... در حالی که راننده هم پشت سرم بالا میومد ... ترسیده بودم ... همش حس میکردم الان محکم با چماق میکوبه تو سرم!

 

درو باز کردم ... وارد حال شدم و دیدم ماهدخت اونجاست!

 

تا یک دقیقه فقط به هم نگاه میکردیم ... یاد همه خاطراتی که با هم داشتیم افتادم و همه بدبختی های اون مدت را از چشم اون میدیدم!

 

ماهدخت همینجوری که قدم میزد، گفت: «ما سه فصل با هم بودیم ... یه فصل سخت و بد، توی اون انستیتو ... یه فصل خوب و خوش در اروپا و اسرائیل با همه امکانات ... یه فصل هم تو خونه خودت ... افغانستان ... در مسیر شکوفایی!

 

فصل های قبلی با هم بودنمون

 خیلی برای من خاطره انگیز بود ... ما قرار بود با هم خیلی کارها را بکنیم ... قرار بود زن های کشورت را نجات بدیم و به حقوق از دست رفتشون آگاهشون کنیم ... قرار بود خیلی کارها انجام بدیم ... اما ...»

 

خیلی با آرامش گفتم: «تو مشکلت چیه؟ چرا اینقدر درگیری؟»

 

گفت: «من برای مبارزه آفریده شدم ... در هر مرحله ای از زندگیم، با کسانی ارتباط میگیرم و کار میکنم که به دردم بخورن و بتونم ازشون استفاده کنم! تا اینکه به تو رسیدم ... قصش مفصله ... که چرا و چطوری تو انتخاب شدی؟ حوصله بیانش ندارم ... اما رابطم با تو خیلی فرق میکرد ... با همه سوژه هایی که قبلا داشتم، تو فرق داشتی! یه جورایی مثل خودم کله شق و جستجوگر بودی! اما بهترین تصمیم را گرفتی! همین که تصمیم گرفتی فضولی و کنجکاوی نکنی تا زندگی خودتو نجات بدی و توی دردسر نیفتی، خیلی مهم بود!

 

من خیلی نقشه ها داشتم و دارم که دوس داشتم و دارم که با تو ادامه بدم ... اما سمن! تو اون روز اشتباه کردی که سوال پرسیدی ماهدخت کجاست؟ و راننده هم اشتباه کرد که جوابت داد!

 

راننده بعدا تنبیه میشه ... اما تو ...»

 

گفتم: «نیومدم که اینا را بشنوم! ماهدخت تو چطور دلت میاد با مردم و ملتت این کارا بکنی؟»

 

یه پوزخند زد و گفت: «چیه؟ حالا رگ وطن پرستیت ورم کرده؟ تو هم از خودمونی ... چندان رزومه درخشانی نداری ... میدونی اگر بعد از مرگت فاش بشه که مامور موساد بودی و در تل آویو درس خوندی و آموزش دیدی، مردم چه بر سر خانواده و بابات میارن؟! پس لطفا یادت نره که خودتم همچین آب پاکی نیستی!

 

تازه هر جور فکرش کنی، جرم من از تو کمتره! چ ون تو سر سفره اون پیرمرد بزرگ شدی و وسط ملت و خانوادت بودی، اما من یه بچه آزمایشگاهی ... با سه تا خواهر قد و نیم قد ... که نه بابامون معلومه و نه مادرمون مشخصه!»

 

گفتم: «تو میتاری؟ توی اون کتابه که میگفتی چرت و پرت نوشته، گفته بود میتار ... تو خواهر حیفا هستی؟ همون میتاری که حدودا 12 ساله در افغانستان کار میکنه و تا حالا دو سه بار جراحی پلاستیک کرده؟ آره؟ تو میتاری؟»

 

فقط قدم میزد و به زمین و در و دیوار نگاه میکرد!

 

گفتم: «میتار!»

 

تا این اسمو گفتم، سرجاش ایستاد ... اما نگام نمیکرد ... به زمین زل زده بود!

 

گفتم: «وسط سینه هات چی داری؟ چرا یه کم برآمدگی خیلی ضعیفی داره؟»

 

بازم جواب نداد ... آروم دستشو برد وسط سینه هاش ... دیدم که راننده هم یه کم خودشو جا به جا کرد که ببینه دست ماهدخت کجا میره و چیکار میکنه؟!

که یه صدایی اومد ...

 

ماهدخت فورا دستشو از بین سینه هاش برداشت و به راننده نگاه کرد و گفت: «چی بود؟ برو چک کن!»

 

راننده رفت بیرون!

 

من موندم و ماهدخت!

 

گفتم: «اگه قراره اینجا بمیرم، پس لطفا حداقل به بعضی سوالاتم جواب بده!»

 

گفت: «این راه ادامه پیدا میکنه ... چه من و تو باشیم و چه نباشیم ... مهم ترین ماموریت و مسئله سازمان، ژن مسلمان زاده ها و جنبش زنان هست! همه جنگ های پست مدرن، یا برای نابودی این دوتاست یا برای مدیریتش! ما اومدیم مدیریتش کنیم ... اومدیم که با تولید منابع و دانشگاه های مختلف .....»

 

یه صدایی اومد ...

 

« ... دانشگاه های مختلف و آموزش و رصد و ...»

 

بازم صدا اومد ... اینبار یه کم بلندتر ...

 

ماهدخت صحبتش را قطع کرد ... رفت به طرف پنجره ...

 

منم رفتم به طرف پنجره ...

 

دوتامون دیدیم که یه نفر افتاده روی زمین ... معلوم نبود کیه ... فقط

میدیدم که داره پاهاش میلرزه ... پشت ماشین بود ... اصلا مشخص نبود چه خبره!

همون چند ثانیه لرزید و بعدش هم لرزشش تموم شد ...

 

صدای خور خور نفس خشمگین ماهدخت میشنیدم ... دست برد به طرف اسلحه کمری که داشت و گرفت رو به روی من! گفت: «تو طعمه بودی؟ از کی تا الان دنبالت بودن؟!»

 

نمیفهمیدم چی میگه؟! حسابی گیج شده بودم ...

 

برگشتیم و باز از پنجره به حیاط نگاه کردیم ... دیدیم یهو یه نفر بلند شد ... معلوم بود که نشسته بوده روی سینه اونی که خوابیده بود ... دیدیدم راننده نیست ... ماهدخت بیشتر وحشت کرد ... منم بدتر گیج شدم ... واقعا نمیدونستم چه خبره؟

 

دیدیدم بلند شد و صورتشو برگردوند و به طرف ما نگاه کرد ...

 

قلبم داشت از جا کنده میشد ...

 

غیر ممکنه!

 

هیچ وقت یادم نمیره!

 

با همون کارد بزرگ نظامی که داشت ...

 

خون از تمام اون کارد میچکید ...

 

گذاشتش روی سقف ماشین ...

 

دقیقا مثل دفعه ای که کاردش را گذاشته بود وسط دستم و ازم بازجویی میکرد!

 

همون مامور ایرانی بود ...

 

ادامه دارد...


دلنوشته های یک طلبه

@mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده


  1. ناشناس : داستانا تون عالیه خدا قوت ، چند قسمت دیگه مونده؟
    پاسخ : تموم شد


ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: