close
متخصص ارتودنسی
داستان «نه!» - قسمت 100و101 (پایان)

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 396
  • کل نظرات : 67
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 5
  • تعداد اعضا : 25
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 58
  • بازديد ديروز : 394
  • بازديد کننده امروز : 9
  • بازديد کننده ديروز : 90
  • گوگل امروز : 21
  • گوگل ديروز: 119
  • بازديد هفته : 58
  • بازديد ماه : 15,153
  • بازديد سال : 45,027
  • بازديد کلي : 340,784
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.104.53
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

 

⛔️⛔️ #نه 100 ⛔️⛔️

 

اون مامور ایرانی، همچنان که چشمش به پنجره و قیافه من و ماهدخت بود، کارد بزرگش را برداشت ... چشم ازمون برنمیداشت ... به طرف درب حال اومد ...

دیدم که ماهدخت، خیلی طبیعی و معمولی پشت کرد به پنجره و خیلی آروم باز شروع به قدم زدن کرد ... تفنگش هم گذاشت پشت کمرش و سرش پایین بود و قدم میزد ...

 

من واقعا گیج شده بودم ... نمیدونستم چه خبره؟ چرا ماهدخت فقط خشمگین شد؟ چرا نترسید و شروع به تیراندازی نکرد؟ اصلا چرا منو به عنوان گروگان نگرفت؟ چرا اینقدر آروم و حرص دربیار و لعنتی هست؟!

 

تا اینکه دیدم دستگیره در پایین اومد ... اون مامور ایرانی وارد شد ... اما خیلی با احتیاط ... یه نگاه به همه جای خونه کرد ... اونم آدم حرص دربیارتری بود! بدون اینکه مثل تو فیلما شروع به فحاشی کنه و به طرف هم حمله کنن، یه نفس عمیق کشید و سه چهار تا دسمال کاغذی از جیبش درآورد و شروع به تمیز کردن کاردش کرد!!

فقط باید وسط یه ایرانی و یه نمیدونم چی ... چی بگم ... حالا میگم یه اسرائیلی... باشین تا بدونین چی کشیدم اون لحظه! دوس نداشتم اون صحنه را از دست بدم ... اون صحنه، هیجان و ترس و لذت و وحشتش به اندازه همه رقابت هایی بود که در دنیا بین ایرانی ها و اسرائیلی ها باید رخ میداد و ........ رخ نداد !

 

وسط رخ به رخ شدن دو تا ببر خشمگین بودم و نمیدونستم چیکار کنم؟! خیلی دلم میخواست فرار کنم ... ولی یه حسی بهم میگفت بمون! دیگه از این صحنه ها هیچ وقت گیرت نمیاد ... دیگه هیچ دعوای تن به تن یه ایرانی و اسرائیلی نمیبینی!

تصمیم گرفتم بمونم ... اما از ترس و وحشتم، چسبیده بودم به دیوار و به اون دو تا نگاه میکردم!

 

ماهدخت برگشت و به اون ایرانیه نگاه کرد ... اونم کارای تمیز کردن کاردش تمیز شده بود و داشت برقش مینداخت!! کارش تموم شد و گذاشت پشت کمرش و زل زد به ماهدخت!

 

ماهدخت اولین کسی بود که حرف زد ... گفت: «چرا اونو کُشتیش؟ اون فقط یه راننده بود؟»

 

ایرانیه گفت: «راننده های اینجا با سلاح گرم ساخت انگلستان و گوشی ماهواره ای اپل متصل به کانال های سازمانتون تردد میکنن؟!»

 

ماهدخت چند لحظه ساکت شد ... بعدش گفت: «الان چیه حالا؟ چیکارم داری؟»

 

ایرانیه با تعجب گفت: «چیکارت دارم؟! این چه سوالیه که میپرسی؟ از اینکه این دختره را گروگان نگرفتی، خوشم اومد ازت ... گفتم چقدر استوار و عاقله که نمیخواد خودشو با جون یکی دیگه نجات بده! بلکه ترجیح میده واسه ادامه زندگیش بجنگه... اما الان با این سوالت پاک ناامیدم کردی!»

 

ماهدخت گفت: «میخوای باهام بجنگی؟!»

 

اون ایرانیه گفت: «تا الان باهات بازی میکردم اما الان آره ... وقتی داشتیم با حیفا میجنگیدیم حسابی راه و قاعده بازیتون را یاد گرفتم ... من از حیفا حداقل یک ماه عقب تر بودیم بخاطر همین فقط به جنازه پوکیدش رسیدم ... ولی از وقتی فهمیدم که تو وجود خارجی داری، تصمیم گرفتم یه بار واسه همیشه با حیثیت حرفه ایم بازی کنم و خودم بخوام که با تو بجنگم!»

 

ماهدخت گفت: «از کی اینجایی؟!»

 

ایرانیه گفت: «از آخرین باری که تو تل آویو پیتزا خوردین!»

 

ماهدخت گفت: «راستی تو را کشتم! همون روزی که رفتم از خونه جانشین وزیر علوم مصاحبه بگیرم و خانوادش و اسناد و مدارک منزلش را بسوزونم! چرا نمردی؟»

ایرانیه گفت: «قصش مفصله ... ترجیح میدم وقتمو واسه قطعه قطعه کردنت تلف کنم! فقط همینو بدون که اصل من اونجا نبودم ... گرای اشتباه بهت دادن ... ینی باید اشتباه میکردی ... تا بتونم پازل امروزو بچینم!»

وقتی اسم قطعه قطعه شدن برد، زانوهای من شل شد و افتادم زمین! چشمام داشت سیاهی میرفت! اما اونا اصلا به من نگاه نکردن! چون اگر یه لحظه چشم از هم برمیداشتن، اون یکی یه بلایی سر اون یکی میاورد!

 

ماهدخت گفت: «ما هم درباره تو کم نمیدونیم! بالاخره من یکی را میکُشم ... الان به فرض محال، تو هم منو میکُشی ... یکی دیگه هم پیدا میشه که ترتیب تو رو میده! فکر نکن خیلی باهوش و بی خطا هستی! ای چه بسا همین حالا هم داری اشتباه میکنی!»

 

آقاهه چند لحظه ساکت شد ...دستشو برد به سمت کمرش ... کاردش را آورد بیرون! میخواست یه چیزی بگه که یهو متوجه شد دستگاه کوچیکی که توی گوشش بود، یه چیزی بهش گفت که سبب شد اون ایرانیه بگه: «نشنیدم! چی گفتی؟»

 

دیدم یهو اعصاب محمد به هم ریخت ... اما خودشو کنترل کرد و با لحن آرومی به اون طرف خط گفت: «خودتون پیگیری کنین! من دستم بند اصل جنسه! نمیرسم بیام! ...»

 

هنوز حرفش تموم نشده بود که یهو همه چیز بهم ریخت ...

 

یهو ماهدخت اسلحش را در یه چشم به هم زدن از پشت کمرش برداشت و گرفت جلوی اون ایرانیه!

 

دقیقا ... ینی دقیقا لحظه ای که اسلحه از کمر ماهدخت جدا شد تا رو به روی اون ایرانیه گرفته شد، شاید سه ثانیه نشد ... من تا چشمم را میخواستم تکون بدم و به اون ایرانیه نگاه کنم ... ینی ظرف همون سه ثانیه ... اون ایرانی خودشو پرت کرد روی زمین ...

 

ماهدخت با اون شتابی که اون کارو کرد، فقط فرصت شلیک داشت ... همین کارو کرد ... اما غافل از اینکه اصلا هدفی جلوی چشمش نبود و اون ایرانیه محو شده بود و تیر، زوزه کشان به پنجره خورد و همه شیشه هاش به خارج از حیاط پَرت و پخش شد!

 

من حتی فیلمای اینجوری هم خیلی نمیدیدم و چندان به دلم نمینشست! اما از سرعت عمل اون ایرانی به وجد اومده بودم!! و به خاطر صدای بدی که شلیک ماهدخت داد و شیشه هایی که شکست، دستمو روی گوشام گرفته بودم و چشمامم میخواستم ببندم که دیگه نبستم!

 

اصلا تصورش هم کلی انرژی از آدم میگیره ... چه برسه به اینکه یهو بشنوی که ماهدخت یه جیغ کوچیک هم بزنه!

 

سرتو برگردونی و ببینی که اون ایرانیه، کارد گنده و سنگینش را جوری پرتاپ کرده که قشنگ نصف ران راست ماهدخت را شکافته و الان هم وسط پاش گیر کرده!!

من فقط دیدم خون همه جا پاشید ... حتی یه کم هم ریخت جلوی من .. که باعث شد چشمم سیاهی بره و احساس کنم میخوام غش کنم ...

 

ماهدخت به زمین خورد اما تفنگش از دستش نیفتاد ...

 

به محضی که به زمین خورد و خونی و مونی افتاده بود و غلط میزد، یه نگاه کرد به جایی که اون ایرانی افتاده بود! اما اثری از اون ایرانی ندید! اون ایرانی پرتابش کرده بود و نمیدونم دیگه چطوری و کی بازم محو شد!

 

ماهدخت که داشت مثل مرغ پرکنده ناله میکرد و به جاهایی که فکر میکرد الان اون ایرانیه پیداش میشه تیرهای کور شلیک میکرد، تیرش تموم شد و دیگه تفنگش شلیک نکرد!

 

من دیگه داشت چشمام بسته میشد! التماس پلکم میکردم که باز بمون و تماشا کن ... باز بمون لعنتی!

 

شما تصور کنین یه شکارچی داره به شکارش نزدیک میشه که هنوز زنده است! خب دیگه اسمش نمیشد گذاشت شکارچی! باید بهش گفت: اجل ... عزرائیل ... مرگ مجسم!

 

قدم قدم اومد طرف ماهدخت ...

 

وای به جای ماهدخت، من داشتم میمردم و سکته قبل از مرگ میکردم!

 

ماهدخت فقط خودشو روی زمین میکشید و جملاتی را به زبون نحس عبری میگفت!

 

اون آقاهه که دنبالش قدم قدم میرفت که کارشو تموم کنه، با همون لحن آروم و مطمئنش گفت: «دیگه موساد و هیچ خر و سگ دیگه ای نمیتونه

نجاتت بده! وایسا ... وایسا دختر ... تا کی میخوای منو بکشونی این ور و اون ور؟ بذار راحتت کنم ... »

 

ماهدخت که پای نیمه قطع شدش را با یه عالمه خون داشت با خودش میکشید روی زمین و میخواست مثلا از اجلش فرار کنه، دیگه به نفس نفس افتاده بود و ضجه میزد!

 

دلم یه جورایی براش سوخت! خیلی بیچاره و بی پناه به نظر میرسید!

تا اینکه رسید به دیوار ...

 

اون آقاهه دستش روی گوشش بود و به اون طرف خط میگفت: «تمومه دیگه ... بذارین غنائممو بردارم و بیام! خیلی طول نمیکشه ... اگه ظریف کاری داشته باشه، با دل و رودش میارم تا زود برسم پیشتون! شما کار خودتونو بکنین و منتظر من نباشین!»

 

رسید بالا سرش ...

 

پای راستشو گذاشت روی تیکه دوم پای ماهدخت که داشت قطع میشد ... ماهدخت چنان داد و ناله ای زد که داشتم میمردم!

 

اون آقاهه خم شد و کاردش را محکم از ران ماهدخت جدا کرد ...

 

یه نگاه به طرف من کرد ... گفت: «لطفا اون طرفو نگاه کن! حالت بدتر میشه ها ... ! »

 

من حتی جون نداشتم یه ور دیگه را نگاه کنم! سرم همینطور افتاده بود به طرف اون آقاهه و ماهدخت و با چشمای باز، خشکم زده بود!

 

کاردشو کشید شلوار ماهدخت تا یه کم تمیز بشه! چقدم تو اون شرائط، فکر تمیزی و این حرفا بود!

 

رفت بالا سر ماهدخت ... یه پاشو گذاشت رو سینش ... همون لحظه یه کاغ ذ از جیبش درآورد و چسبوند به دیوار ... یه چیزی شبیه لیست بود ... بعدش هم دو تا کیسه زباله آورد بیرون ... باز کرد و گذاشت سمت راستش ... نمیدونستم میخواد چیکار کنه ... فقط شنیدم که گفت: «خب میتار خانوم... بذار ببینم ... از کجا باید شروع کنم ... آهان ... اینجا خوبه ...»

 

نمیدیدم ... اما فکر کنم گودی زیر گردنش بود ...

 

با اون کارد گندش ...

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

@mohamadrezahadadpour

 

 

 

 

♦️♦️ #نه 101 ♦️♦️

 

داشت صدام میزد ... «سمن خانوم! سمن خانوم! حالتون خوبه؟ میتونید از جاتون بلند بشین؟!»

 

به زور چشمامو باز کردم ... دیدم همون آقاهه است ... اولش چون چشمم درست نمیدید، به صورت شبح میدیدم ... اما یواش یواش بهتر شد و کاملتر و واضحتر دیدمش!

 

اومدم تکون بخورم ... اصلا حال نداشتم ... دست و پاهام جون نداشت ... تا خواستم یه نگاه به اطرافم بندازم، آقاهه گفت: «لطفا کلا به سمت راستتون نگاه نکنین! پاشین ... یا علی ...»

 

از سر جام به زور پاشدم ... اون آقاهه افتاد جلو و منم پشت سرش ... خیلی دلم میخواست یه بار برگردم و پشت سرمو نگاه کنم و واسه آخرین بار، ماهدختو ببینم ... اما ... ترسیدم ... دلم نمیخواست دوباره غش کنم ... من حتی تحمل دیدن گوسفند مُرده را ندارم ... چه برسه به ماهدخت ....

 

همینجوری که پشت اون آقاهه میرفتم، دیدم دو تا پلاستیک باهاش هست و داره با خودش میبره! همینجوری که میبرد، صدای تق و توق هم از توی اون کیسه ها میومد!

من فکر کردم توی اون کیسه ها سر بریده شده ماهدخت هست ... اما دیدم صدای تق و توق میاد! فقط نگاش میکردم ... میدیدم که ازش یه رد هم گذاشته رو زمین و داره میره!

من سوار ماشین شدم ... اون آقاهه اول رفت کوچه و خارج از منزل را چک کرد و بعدش اومد سوار ماشین شد و روشن کرد و رفتیم!

 

زبونم قفل شده بود ... تو ماشینی که رانندش اون آقاهه باشه، پر از امنیت و آرامشی ... اما ... نه وقتی که بهترین روزهای جوونی و عمرت تباه شده باشه و همه چیزت از دست داده باشی و یهو شده باشی یه آدم دیگه!

همنیجور که سرمو چسبونده بودم به پنجره ماشین، تمام زورمو توی زبون و دهنم خالی کردم و به زور پرسیدم: «اون کی بود؟»

 

اون آقاهه همنیجور که داشت رانندگی میکرد، یه نفس عمیق کشید و گفت: «یه جاسوس! به اسم میتار ... خواهر ناتنی جاسوسی به نام حیفا ... اما زیباتر و باهوش تر از حیفا ... با سابقه بیش از 13 سال حضور در افغانستان ... باور میکنین اگه بگم حتی دو سه تا بچه هم داشته و از بچه هاش خبری در دست نیست؟!»

به تعجبم داشت افزوده میشد ... نمیدونستم چی بگم؟

 

ادامه داد: «اون تا حدود یه سال پیش، بیش از 200 یا 300 نفر از شخصیت های اثرگذار شیعه و سنی افغانستان و پاکستان را به قتل رسوند ... بعضیاش را مستقیم ... و بعضیای دیگه هم با واسطه و تیمی که تشکیل داده بود ... تا اینکه بچه های مقاومت تونستند طی یک عملیات یک ساله، تیمش را شناسایی و منهدم کنن!

 

از وقتی تیمش منهدم شد، دیگه کسی اونو ندید ... از یه طرف دیگه، میدونستیم که دو بار جراحی پلاستیک کرده و احتمال اینکه واسه بار سوم هم جراحی کنه و با یه چهره جدید برگرده و بازم جنایت کنه، وجود داشت! به خاطر همین، تنها سر نخ ما مقادیری تارمو و خرت و پرتای دیگه ای بود که بچه های ژنتیک روش کار کردند! و چندتاش هم شما توسط اون نفوذی ما در اون جزیره دیدین و ...

تا اینکه ...

 

نفوذی ما از بچه های حزب الله در موساد خبر داد که میتار وارد فاز جدیدی از ماموریتش شده و ....... تا اینکه خورد به داستان شما و جنایات یهود بر علیه دست نخورده ترین ژن های عالم اسلام ... ینی ملت افغانستان!»

 

لبامو دوباره به زور تکون دادم و با یه عالمه بغض و حسرت گفتم: «چرا من؟!»

 

گفت: «والا چراش که چی بگم؟ ... خیلی احتمالات مطرحه ... هنوز برای ما هم دقیق روشن نیست ... اما اون چیزی که خودم حدس میزنم، موقعیت خانوات

باشه! موقعیت داداشات و شخصیت پرنفوذ پدرت!

 

بذار اینجوری بگم:

 

خب اون چیزی که همه از پدرت میدونن، با اون چیزی که واقعا هست یه کم متفاوته! پدرت بابای معنوی خیلی از بچه های فاطمیون هست ... اینو وقتی اسرائیل فهمید، داداشات دونه دونه توسط یه مشت خائن لو رفتن و موقعیت ارشدیت اطلاعاتیشون هم به خطر افتاد و ترور شدند!

 

حتی اون یکی داداشت که هنوز نیومده و قبلا گفتن که در دست داعش هست، متاسفانه کلا مفقود شدن و هیچ خبر و اطلاعی ازشون در دست نیست. حتی اسمشون در لیست تبادلات اُسرا و کشته شده ها هم نیست!

 

خب فقط مونده بود که داداش آخریتون هم ترور بشه ... پدرتون هم شهید بشن و کلا خانواده شما از هم بپاشه ... به خاطر همین، روی شما سرمایه گذاری کردند!

 

ما دیر فهمیدیم ... دقیقا از وقتی کارمون شکل گرفت که شما از تل آویو با پدرتون تماس گرفتین! و بعدش هم بابات به ما گفت و بچه ها شروع کردند روی پرونده شما تخصصی کار کردند!

 

اینکه پرسیدین چرا من؟ جوابش با این مطالبی که گفتم ساده است ...

البته اینو هم باید اضافه کنم که اونا همراه با پروژه شما و نفوذ به خونه بابات و سواستفاده از موقعیت حاج آقا و کلی چیزای دیگه، مسئله کنترل و مدیریت دارو و غذا توسط مطالعات ژنتیکی بر زنان و نسل مسلمان زاده های افغانستان را هم کار میکردند!

 

به خاطر همین، پروژه خیلی سنگین و پیچیده ای را طراحی و دنبال میکردند که اهداف مختلفی را همزمان دنبال میکرد! اما از این نکته غافل بودند که معمولا چاله ها و حفره های اطلاعاتی، در پروژه های پیچیده تر، عمیق تر هست و کشفش هم شاید سخت تر باشه اما اگه کشف بشه، ضربه سنگینی به نظام اطلاعاتی حریف وارد میشه!»

 

اینقدر سربسته و کلی حرف میزد که جوابگوی دل پر درد و جوونی از دست رفته من نبود! نمیدونستم چی بگم ... فقط پرسیدم: «دیگه همه چیز تموم شد؟»

 

اون آقاهه جواب داد: «میتار و مامور پوشیش که همینایی بودند که دیدین! اما با توجه به موقعیت شما در دانشگاه تازه تاسیستون و مسائلی که دشمن زخم خورده از الان به بعد طراحی میکنه و دنبال عملیاتش هست، بهتره بگیم همه چیز تازه شروع شد! لطفا خودتون را محکم و استوار بگیرین ... طبق تحقیقاتی که من کردم، جوّ دانشگاهتون منفیه اما خطر جانی فعلا برای شما در اونجا منتفیه ... یه پیشنهاد دارم براتون! 

 

برای اینکه یه کم بهتر بشین و بتونین راه زندگیتونو با چشم و گوش بازتری ادامه بدید نیاز به یه رفرش روحی و آموزش خاص دارین ...»

 

یه کم خودمو جمع و جور کردم و گفتم: «چه پیشنهادی؟!»

 

اون آقاهه یه نفس عمیقی کشید و یه لبخند خاصی زد و گفت: «برید یه سفر کربلا😭 ... به امام حسین پناهنده بشید😭 ... برید یه مدت اونجا بمونین ... 

 

یه خانمی هست ...

 

لا اله الا الله ... 

 

معرکه است ... 

 

اگه اون مادره، پس بقیه چی هستن؟ 

 

اگه اون رزمنده است، بقیه سوءتفاهمن ...

 

حالتو فقط اون بلده که خوب کنه ...

یا از نجف میاد و یکی دو ماه پیش شما میمونه ... یا دخترش را میفرسته ... 

 

هر کدومشون باشن، حال خوب کن های دلهای مثل شما هستن!

 

بانو حنانه ...

 

بانو رباب ... »

 

《والعاقبه للمتیقین》

 

* پایان *

 

دلنوشته های یک طلبه

@mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: