close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت ۷

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 461
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 234
  • بازديد ديروز : 435
  • بازديد کننده امروز : 49
  • بازديد کننده ديروز : 112
  • گوگل امروز : 21
  • گوگل ديروز: 79
  • بازديد هفته : 669
  • بازديد ماه : 9,835
  • بازديد سال : 69,739
  • بازديد کلي : 350,981
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.158.208.189
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت هفتم»

از عصر همون روز، ذهنمو متمرکز کردم روی چیدن تیم و انتخاب بچه ها. خب با توجه به ماموریتی که داشتیم، نمیتونستم دست بذارم رو بچه های عملیاتی! بین خودمون باشه اما من روحیم با بچه های عملیاتی بیشتر جفت و جوره. با هم انواع و اقسام شوخی ها داریم ... جونشون هم کف دستشونه واسه انقلاب ... یه لات بازی و صفای مشتی خاصی دارن ... چه زنش و چه مردش ... و از همش مهم تر، نسبت به بقیه، به شهادت نزدیک ترند!

اما خب...

واسه اون ماموریت باید دست میذاشتم رو بچه های مخابرات و سایبری! تو اداره ما جا افتاده که نورچشمی ها و از ما بهترون و سفارش شده ها را میذارن مخابرات و سایبری و از این سوسول بازیا ...


به خاطر همین انتخاب و تعامل و کار با اونا قلق خاص خودش داره و میدونستم که ممکنه اکثرشون با اخلاق من نتونن تحمل و کار کنن!

به خاطر همین، نشستیم با عمار کلی فکر کردیم ... سبک سنگینش کردیم ... یه سری ملاک ها نوشتم که بعضیاشو بدونین بد نیست: سفارشی نباشه ... کاغذی و نرم و نازک نباشه ... سابقه مهم نیست ... رزومش پر و پیمون باشه ... اگه قبلا سوتی و چاله چوله داشته که خیلی بهتر ... اگه هم نبوده که حالا مشکلی نیست ... بتونه بیست و چهار ساعته آنلاین و در خدمت باشه ... اهل مطالعه باشه و بتونه چیزایی که میخوام جفت و جور کنه و چند تا معیار دیگه!

میخواستم بچه های پای کارو پیدا کنم ... اما سه چهار بار لیست نوشتیم ولی همش حس میکردم یه چیزیش کم هست و اونی که باید باشه نیست!

عمار که معمولا حوصلش از من سر نمیره و بنده خدا خیلی تحملم میکنه، گفت: «تو بگو چته و دنبال چی هستی؟ تا دستتو بذارم تو دست اصل جنس!»

گفتم: «خودمم نمیدونم ... فقط میدونم که دلم به این چند تا لیست نیست ... نمیخوامم خیلی لفتش بدم ... به غرورم برمیخوره که رییس بفهمه که هنوز تیم نچیدم ... والا اگه کار عملیاتی بود، الان صد تا آدم میذاشتم روبروم ... اما این کار ... حالا کار خاصیم نیستا ... ولی دلم میخواد یه کم متفاوت باشم ... لیستم معمولی و مثل همه نباشه!»

عمار یه کم لب و دهن و چشم و ابرو اومد و آخرش یه چیزی گفت که مثل آبی روی سرم ریخت و بعدشم نشست نگام کرد! گفت: «نمیتونی چندان متفاوت باشی! چون میزان دسترسی ها تعریف شده و نمیخوان اشتباهات سال ............ تکرار بشه. پس کاش زور نمیزدیم و به همینا که داریم بسنده میکردیم.»

دیدم راست میگه!

بیشتر فکر کردم ... یه تصمیم گرفتم ...

به عمار گفتم: «دو تا نیرو فنی را تو انتخاب کن تا بقیشو من بگم!»

عمار گفت: «خب به نظرم یکیش این پسره ... سعید ... 28 ساله ... اهل لامرد ... متخصص مخابرات ... با هشت سال سابقه کار ... رزومه پر و پیمون ... ارشد نرم افزار ...

دومیش هم ... بذار دقیق تر بگم ... آهان ... ایناش ... مجید ... 33 ساله ... اهل خرامه ... متخصص فضای مجازی ... با سیزده سال سابقه کار ... همه فن حریف کامپیوتر ... حتی قبلا چندان علیه السلام هم نبوده ... توبه کرده و به خاطر تخصصش بچه ها جذبش کردن ... دوره تجهیزات پست مدرن مخابراتی دانشگاه خودمون هم دیده... مطالعات جریانات و گروهک ها هم داشته ...

البته ... یه نفرم هست که ... اول بگو نظرت با همکار خانوم چیه؟»

با تردید گفتم: «نمیدونم ... ضرورتی نداره ... اگه لازم شد میگیریم ... ولی الان فکر نکنم لازم بشه...»

عمار، پیروزمندانه گفت: «خب این از من! حالا ببینم حضرت والا چه میکنن!»

گفتم: «باید فکر کنم ... اما بنظرم کم کم دارم میفهمم که دنبال کیا هستم و چطوری به دردم میخورن؟!»

چیز دیگه ای نگفتم و جلسه مشورتیمون تموم شد و هر کسی رفت دنبال کار خودش! عمار رفت دنبال کارای انتقال و ماموریت سعید و مجید از لامرد و خرامه ... منم رفتم دنبال آدمای خودم!

آدما در محیط کار، علی الخصوص مشاغل رسمی و غیر آزاد، از دو حال خارج نیستند: یا برای گذران زندگی و معیشت و نان و آب میان سر کار! یا هنوز دچار روزمرگی نشدن و با درد و تکلیف میان سر کار!

حالا شما فکر کنین کار ما ... امنیتی ... پای جون و آبروی خودت و بقیه وسط باشه ...

بدا به حال کسی که فقط به خاطر پول و روزمرگی و امرار معاشش این کاره شده باشه و توی این کار مونده باشه!

ادامه دارد...

:white_check_mark: کانال دلنوشته های یک طلبه:
@mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: