close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت ۸

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 461
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 262
  • بازديد ديروز : 435
  • بازديد کننده امروز : 50
  • بازديد کننده ديروز : 112
  • گوگل امروز : 23
  • گوگل ديروز: 79
  • بازديد هفته : 697
  • بازديد ماه : 9,863
  • بازديد سال : 69,767
  • بازديد کلي : 351,009
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.158.208.189
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت هشتم»

فرداش اون دو بزرگوار، ینی سعید و مجید حوالی ساعت 8 صبح خودشونو به دفترم معرفی کردند. بچه های سر حال و مومن و انقلابی. هردوشون متاهل و زن وبچه دار. جالبه که هردوشون یه کم درونگرا و مرموز. البته این خصلت اکثر بچه های آی تی هست و چندان اهل اونجوری به جوش بودن مثل من و عمار نیستن. اما خب ... خوبن!

نشستیم و تقسیم کار کردیم:

گفتم: «72 ساعت هفته مال من باشین و همین جا کار کنین ... بقیشو میتونید برید شهرتون و از اونجا هماهنگ میکنیم... فقط لطفا همیشه در دسترس... حتی موقع خواب ... هیچ وقت هم آفلاین نمیشید ... دسترسیتون هم به شبکه نامحدوده ... پس خیلی مراقب ملاحظات امنیتی باشین ...»

البته این برنامه ریزی های اولیه معمولا در روند کار تغییر میکنه و یهو میبینی چیزی میشه که حتی پیش بینیش هم نمیکردی. اما کلا قرار اولیه ما همین چیزی بود که گفتم.


بنده خداها فقط گفتند: «چشم!»

گفتم: «حالا تشریح ماموریت: آقا سعید شما لطفا فقط کارای فنی و رهگیری کدها و آیدی هایی که باهاشون کار داریم ... کلیه امور مربوط به آنالیز و دسته بندی و گزارشش با شما ...

آقا مجید هم لطفا تجمیع و دسته بندی و آنالیز فرقه ای و جناحی سرورها و کانال ها و گروه و سوپرگروه ها ... لطفا با دقت ...»

مجید که خیلی تعجب کرده بود گفت: «قربان! جسارتا اینا همش با منِ تک و تنها؟! یا قراره یه تیم پنجاه نفره هم باهام باشن؟!»

گفتم: «الان کسی از یه تیم 50 نفره حرف زد؟!»

با لحن شوخی گفت: «جسارت نباشه قربان ... اما نکنه کسی از بت من بودن من حرفی زده!»

خب راست میگفت بنده خدا ... بچه ها زدن زیر خنده ... اما من نخندیدم و فقط نگاش کردم ... گفتم: «خب وقتی به یه نفر، این همه حجم کار میدم، از دو حال خارج نیست دیگه!»


مجید هم یه کم خودشو جمع و جورتر کرد و گفت: «بله ... ببخشید ... قصدم دخالت و جسارت نبود ... آره از دو حال خارج نیست: یا اصلا با کار و تخصص بنده آشنا نیستین که این خیلی بعیده! یا قراره مبسوط الید عمل کنم و میتونم تیم چینی کنم!»

گفتم: «آ باریک الله! پس حواسم هست که کسی روی چارتا استخون و یه روکش و سرجمعش 70 – 80 کیلو آدم به اسم مجید، حساب بت من نمیکنه!»

بازم همه خندیدیم!

خب این تحلیلی که این پسر از حرف من کرد، معلومه که از دیشبش تا اون لحظه، بیکار نبوده و درباره من و روحیاتم یه پرس و جوهایی کرده و بقیه هم قشنگ واسش تشریحم کردند!

خیلی هم خوب!

وقتی مجید و سعید را فرستادیم پای دستگاهاشون، عمار گفت: «محمد! چرا همیشه تیم میچینی؟! چرا هیچوقت به چینش قبلی نیروها پایبند و راضی نمیشی؟! خب مگه بقیه چشونه؟ میشنیدم که بقیه بچه های اداره خودمون، خیلی دلشون میخواد باهات کار کنن ... حالا واقعا لازمه که ...؟!»

خب سوال خوبی بود ... فکر کنم کسانی که بعدها خاطراتمو میخونن و مجموعه کتاب ها را در کنار هم قرار میدن، به این سوال برخورد بکنن!

جوابش ساده است!

به عمار گفتم: «چون اگر تیم و شرایط قبلی کارامد بود، هیچوقت منو سر اون کار و شرایط نمیذاشتن و به همون روال قبلیشون ادامه میدادن! موفقیت یک کار یا یک پروژه، فقط بخاطر مدیر قوی یا موفقش نیست ... بلکه یه کار تیمی هست... دوس ندارم بشینم سر پرونده ای که همشون میدونن چه خبره الا خودم ... این تجربه ای بود که سر پرونده مژگان خانوم و مسائل پیش اومده واسه خودت هم پیش اومد... یادته که؟

آدمشونو که عوض میکنن، انتظار دارن که نتیجه کار هم عوض بشه و رو به بهبودی بره! پس چرا باید بشینم سر سفره ای که غذاش را آشپز قبلی پخته؟! خب اگه اون آش خوردنی بود که سفره و آشپزخونه را به من نمیسپردند! پس بذار به سلیقه خودم بپزم و بچشم و بچینم سر سفره! درسته؟!

ضمنا اگر مثل دولت ها قائل به تغییر سر تا پای سیستمم بودم، مثل همین کاری که هر دولتی تا میاد، با مسئولین قبلی برخورد چکشی میکنه و شروع به قلع و قمع و... میکنه، جسارتا تو را هم نباید نگه میداشتم. باید میفرستادمت که بری! اما من قبولت دارم ... واسم مهم اینه که خوب کار میکنی و حب و بغضت در کار دخیل نمیکنی. این خیلی ارزش داره... ولی بقیه را اینجوری، مثل تو ندیدم ...»

عمار فقط زل زد ... یه کم سرشو تکون داد ... بعدشم گفت: «دست شما درد نکنه!» و رفت!

نفهمیدم چرا یه کم ترش کرد؟!

شما میدونین؟!

ادامه دارد...

:white_check_markدلنوشته های یک طلبه:
@mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: