close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت 11

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 150
  • بازديد ديروز : 523
  • بازديد کننده امروز : 37
  • بازديد کننده ديروز : 103
  • گوگل امروز : 14
  • گوگل ديروز: 112
  • بازديد هفته : 1,957
  • بازديد ماه : 7,733
  • بازديد سال : 104,622
  • بازديد کلي : 385,864
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.84.236.168
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت یازدهم»

تقریبا داشت شب میشد و دیگه میخواستیم بریم خونه و استراحت کنم که یه یادداشت کاری (نه گزارش) برای مقام مافوقم نوشتم. چون قرار بود کم کم ارائه بدم و در جریان باشه تا وقت تصمیم گیری راحتتر بتونیم به تفاهم برسیم.

نوشتم:

«سلام. خدا قوت

هنوز ریل اصلی پیدا نکردیم ولی همه قطارها به یه مقصد میره ... حداقلش اینه که تا حالا فقط یه مقصد کشف شده و مطمئنیم ... اون مقصد از دسترس ما خارجه و نمیتونیم براش کمین و مرصاد بچینیم.

ما هنوز به مرحله تشخیص اصلی نرسیدیم. بنظرم باید صبر کرد و اصلا نمیشه بی گدار به آب زد. مثل مادری که هنوز باید بی تابی بچش را تحمل کنه و صبر کنه تا بیشتر بفهمه بچش چه مشکلی داره و دوس نداره از همون اول و نادانسته، بچش را ببنده به باد انواع قرص و داروها.

ارادتمند: محمد »


اینو با کد خبری خودم ارسال کردم اما سیستممو خاموش نکردم.

داشتم وسایلمو جمع و جور میکردم که دیدم این جواب را برام ارسال کرد:

«سلام. تشکر. شما هم خسته نباشید.

لطفا پاشو بیا بالا که کارت دارم.»

لحظه ای که میخواستم برم بالا خانمم زنگ زد. بعد از سلام و احوالرسی، گفتم: «خانمی داشتم میومدم که گفتن برم بالا و یه چند لحظه صحبت کنیم و بعدش بیام. راستی چیزی از تو راه نمیخوای؟»

خانمم گفت: «نه ... فقط گفتم دیر کردی و میخواستم ببینم کی میایی؟ راستی یه کم نون بخری بد نیست ... اگر هم خودت خواستی، عرق بیدمشک...»


گفتم چشم و خدافظی کردیم.

رفتم بالا... نشستیم و شروع به صحبت کردیم.

گفت: «از مشهد بوی خوبی به مشام نمیاد. پیامها و تحرکات خاصی گزارش شده!»

گفتم: «دقیق اطلاع ندارم اما وقتی اسم اونجا میارین، ینی ممکنه خط و ربطی از اونجا به ما ... یا به کل کشور ... آره؟»

گفت: «احتمالش هست! مخصوصا با آتیشی که توپ خونه های دشمن بر علیه آیت الله علم الهدی و داستان شاندیز و پیگیری های دولتی های اونجا و... الان موضوع اصلی حملات فضای مجازی شده ... »

چند لحظه سکوت کردیم و هرکدوممون یه وری نگا می کردیم.

گفتم: «میشه بگین الان چه خدمتی از من برمیاد؟»

نفس عمیقی کشید و همینطوری که گوشیشو از رو میزش برمیداشت و داشت صفحشو باز میکرد گفت: «پریشب پیامکی بین عده زیادی کارگر سند تو آل شده که نوشته: هم وطن به پا خیز! هم صدا با کارگران مظلوم و اخراج شده سراسر کشور، امشب ندای الله اکبر سر میدهیم»

گفتم: «جسارتا یه بار دیگه پیامکو دقیقتر بخونید!»

دقیق تر خوند و کامل گوش دادم!

یه پوزخند زدم ... با خودم این کلمات را تکرار کردم و رییس هم شنید: «هم وطن ... هم صدا ... کارگر ... مظلوم ... اخراج ... الله اکبر!!

نه ... یه جای کار میلنگه! یا چند تا بچه ماجراجو هستن که هنوز خار تو ناخونشون نرفته ... یا یه مشت کارگر بدبخت هستن که دنبال همدرد میگردند! قطعا آدمای سازمان یافته و پدرسوخته نیستن!»

رییس هم تایید کرد و گفت: «درسته ... چینش کلماتش ترکیبی هست و به هیچ گروهی نمیخوره ... ضمن اینکه بیچاره با یه شماره فعال و داعمی ارسال کرده به دوستاش و اونا هم فرستادن برای بقیه!»

گفتم: «شیرازیه؟»

گفت: «کوار زندگی میکنه ... دادم دایره تحقیقات و یه چیزایی ازش میدونیم.»

گفتم: «اجازه میدید یه سلام و علیک باهاش داشته باشم؟»

لبخندی زد و گفت: «واسه همین گفتم بیایی بالا»

ادامه دارد...

:white_check_mark: کانال دلنوشته های یک طلبه:
@mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: