close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت 16

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 204
  • بازديد ديروز : 523
  • بازديد کننده امروز : 39
  • بازديد کننده ديروز : 103
  • گوگل امروز : 16
  • گوگل ديروز: 112
  • بازديد هفته : 2,011
  • بازديد ماه : 7,787
  • بازديد سال : 104,676
  • بازديد کلي : 385,918
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.84.236.168
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت شانزدهم»

گفتم: «عجب! پس اون مرده چی؟ اون چیکاره بود؟»

گفت: «دیگه مردی در کار نبود ... آهان ... رانندش میگی؟ نه ... اون کاره ای نبود ... من فقط با ترانه میبستم!»

گفتم: «چی شد؟ چی گفتی؟ چی شنیدی؟»

گفت: «اولش تعجب کردم که دختر هست ... خیلی آرایش کرده بود و وضعیت جلفی داشت و چهرش هم زیادی عملی بود ... من همش میترسیدم یه آشنایی ما را اونجا با هم ببینه و آبرو ریزی بشه! رفتیم کافی شاپ اونجا و نشستیم و حرف زدیم.

گفت چند تا از اینا و بقیه وسایلش میتونی برام جور کنی؟


گفتم من فقط همینا را دارم ...

گفت اگه بتونی دستمو بذاری تو دست اونی که اینا را بهت داده، پول خودتم محفوظه!

گفتم خودم بلند کردم!

گفت مال کارخونه ............... هستی؟

گفتم تو با این چیزاش کاری نداشته باش!

گوشیشو از شلوار تنگش به زور آورد بیرون و گفت باشه! شماره کارتتو بهم بده تا همین جا برات کارت به کارت کنم!

گفتم شماره کارتم یادم نیست!

گفت پس پاشو بریم دم یه عابر بانک!

رفتیم! ولی اون نیومد ... توی ماشین نشست! دو تا کارتشو بهم داد و شماره رمز دوتاش بهم داد و گفت برو هر چی میخوای بردار!

وقتی میخواستم از ماشین پیاده شم، گفت گوشیتو بهم میدی واسه یکی از دوستام یه اس بدم! گوشی خودم هنگ کرده!

منم دیگه زشت بود قبول نکنم ... گوشیمو بهش دادم...

من داشتم شاخ درمیاوردم اما چون خانم با کلاسی بود و داشت جدی میگفت، میخواستم زحمتش نشه ... پیاده شدم و پولمو گرفتم ... یه صد تومن هم اضافه تر گرفتم ... خودش گفته بود ...

بعدش که میخواستم برگردم تو ماشین، یه نگا به کارتها کردم ... اسم ترانه روش نبود ... اسم یکی دیگه روی اون کارتها بود ...

برگشتم تو ماشین! اینقدر با شخصیت بود که حتی ازم نپرسید چقدر کشیدی؟ منم چیزی نگفتم!

دیدم داره گوشیمو واسم شارژ میکنه! گفتم من صبح شارژش کرده بودم ... گفت باشه ... اشکال نداره ... پیامای من زیاد شد ...»

داشتم از این همه حماقت و سادگی این پسره بالا میاوردم!

بهش گفتم: «کارتشو داد و تو هم رفتی تلکش کردی و گوشی بهش دادی و اونم پیامک زد و بعدش هم شارژ کرد و تو هم هیچی به هیچی؟! فقط نشسته بودی پیش یه حوری و از عطر تنش و برجستگی بدنش لذتش میبردی و مدام فاصلتو باهاش کم میکردی؟! آره؟!»

گفت: «آقا من بچه هیزی نیستم ... »

حرفشو قطع کردم و گفتم: «ول کن این حرفارو ... بعدش چی شد؟»

گفت: «عصرش هم چند بار براش تماس گرفتم و میخواستم ازش تشکر کنم بخاطر پول خوبی که داده بود و شربت کاسنی باحالی که زدیم و بعدش هم منو تا دروازه قرآن رسوندن!»

گفتم: «خب؟ برداشت؟»

گفت: «نه دیگه ... خودتون که گفتین الان ... دیگه جوابم نداد ...»

گفتم: «تلگرام چطور؟»

گفت: «نه ... اونجا هم هر چی صداش کردم جوابم نمیداد!»

گفتم: «لابد براش مینوشتی ترانه! ترانه جون! ترانه خانوم! آره؟»

هیچی نگفت و سرش انداخته بود پایین و عرق ترس برداشته بود!

گفتم: «خیلی خب! حالا اینا به کنار! داستان پیامکت چی بود؟»

یهو راست نشست و گفت: «هیچی آقا ... گفتم که جوابمو نداد ...»

گفتم: «به ترانه که نمیگم! به دوستات میگم!»

گفت: «آقا والا با هم شوخی داریم ... جوکای سیاسی را معمولا اونا میفرستن خدا لعنتشون کنه به حق مرتضی علی ... من فقط میخندم!»

گفتم: «ببین میدم کبابت کننا ! حرف بزن! قصه اون پیامکه چی بود؟ چرا اون پیامکا دادی؟!»

با ترس و بی تابی گفت: «آخه کدوم پیامک؟ شما یه تیکشو بگو تا بگم! نکنه همون جوک آقای جنتی را میگی! آقا تو قبر پدرم خوردم! دیگه تکرار نمیشه! اصلا ایشالله من برم زیر تریلی شخصی آقای جنتی! ایشالله هزار سال دیگه عمر با برکت کنه ... غلط کردم بابا ...»

گفتم: «چرت تحویلم نده! چرا پیامک دادی و از دوستات خواستی شب برن پشت بوم و الله اکبر بگن؟!»

داشت از تعجب خفه میشد ... با حالت وحشت گفت: «آقا من غلط بکنم! من روز روزیش هم الله اکبر نمیگم ... چه برسه با پیامک از دوستام بخوام! آقا ما یه جرم کردیما ... حالا شما هر چی میبینی بنویس تو پرونده من بدبخت! کدوم الله اکبر؟ کدوم لا اله الا الله؟ ما از این کارا بلد نیستیم قربون شکلت برم!»

خاک بر سرش!

فهمیدم که چه شده و چه اشتباهی کرده؟

دیگه داشتم از ناراحتی کلافه میشدم!

گفتم: «گفتی تلفنتو برداشت و یه اس ام اس زد؟»

گفت: «کی؟ ترانه؟ آره !»

تموم شد ...

آدم به این بی فکری و ساده لوحی!

پاشدم و از اطاق بازجویی اومدم بیرون!

ادامه دارد...

:white_check_mark:دلنوشته های یک طلبه
@mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: