close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت 25

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 195
  • بازديد ديروز : 523
  • بازديد کننده امروز : 38
  • بازديد کننده ديروز : 103
  • گوگل امروز : 16
  • گوگل ديروز: 112
  • بازديد هفته : 2,002
  • بازديد ماه : 7,778
  • بازديد سال : 104,667
  • بازديد کلي : 385,909
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.84.236.168
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت بیست و پنجم»

اولش فکر کردم اشکال از گوشی منه ... مثل کنترل تلوزیون که وقتی کار نمیکنه، چند بار میزنیم کف دستمون و بعدش مثل ساعت کار میکنه، گوشیو زدم کف دستم و حتی یه بار فورا خاموش و روشنش کردم ... اما نه ... خبری نشد که نشد...

یه خنده عصبی کردم و گوشیمو خیلی محترمانه گذاشتم تو جیبم.

فقط یک راه داشتم...

خب آخرین باری که اون راه را رفته بودم، لبنان بودم و سر پروژه حیفا ... باید به حس شیشمم مراجعه میکردم و راه میفتادم و پیداش میکردم. چاره ای نبود. باید پیدا میشد.

راه افتادم.


با خودم گفتم وقتی گوشیش دیگه سیگنال نمیده، ینی باطریش را آورده بیرون! پس به احتمال قوی فقط باید توی مغازه های تعمیر گوشی همراه دنبالش بگردم.

سه چهار تا مغازه بود. قدم قدم، مثل قاتلای حرفه ای که کمین کردن برای طعمشون، حرکت کردم و به دقت نگا میکردم و راه میرفتم.
رسیدم به مغازه اولی ... یه نگاه کردم ... دیدم سه چهار نفر مرد دارن با هم صحبت میکنن!

دو سه تا مغازه اون طرفتر، به دومین مغازه تعمرات گوشی رسیدم. دیدم دو تا خانم و دو سه تا آقا اونجا هستن. ایستادم و به دقت نگاشون کردم. جذبم نکردن و ولشون کردم ...

سومین مغازه، سه چهار تا مغازه اون طرفتر بود... همینجور که داشتم قدم قدم به طرفش نزدیک میشدم، یه خانم مانتو قرمز ازش اومد بیرون و رفت.

برگشتم به گوشیم نگا کردم ... دیدم هنوز ندارمش ...

رفتم به طرف اون مغازه ... در حالی که یه چشمم هم به اون خانمه مانتو قرمزه بود... وقتی رسیدم دم در اون مغازه، دیدم سه چهار تا خانم اونجاست ... یه پامو گذاشته بودم تو مغازه که دیدم حسم داره قوی تر میشه. حتی یه تپش ریز هم گرفته بودم ... تقریبا داشتم مطمئن میشدم که خود اون مغازه است ...

\

تو همین فکرا بودم که یهو مغازه دار گفت: «بفرمایید آقا ... درخدمتم!»

یه نگا کردم به گوشیم و مشخصات گوشی اونو درآوردم و گفتم: «ببخشید آقا ... شما امروز یه گوشی ...»

هنوز حرفام تموم نشده بود که دیدم یه قاب و باطری گوشی سامسونگ j7 روی میزش هست. گفتم جسارتا این باطری و محافظ ... ینی ... اینا مال خانم منه؟! الان اینجا بودن؟!»

یکی دو نفر از خانما وقتی این سوالو پرسیدم با تعجب نگام کردن!

یهو آقاهه گفت: «خانم شما؟ نمیدونم آقا ... یه خانم اومدن ... الان هم رفتن ... همین پیش پاتون رفتن!»

گفتم: «اینا مال اونه؟»

گفت: «آره! چطور مگه؟»

گفتم: «جسارتا مانتو قرمز داشتن؟»

وقتی اسم مانتو قرمز بردم، اون آقاهه چشاش شد صد تا ... لابد داشت با خودش یه نگا به ریش و پشم من میکرد و یه نگا هم به زن مانتو قرمزم!!

گفت: «بله! مانتو قرمز!»

گفتم: «ممنون آقا»

اینو گفتم و زدم بیرون!

شروع به هروله کردم و میخواستم جلب توجه نشه! با چشمم دنبالش بودم ... دیدم حدود 50 یا 60 متر ازم فاصله داره!

قدمام را بلندتر برداشتم ... یه ارتباط با عمار گرفتم و گفتم: «منو اد کن به نزدیکترین بچه هایی که به من نزدیکن! اگه مامور خانم هم باهاشون باشه بهتره!»

عمار گفت: «حاجی من که جام خوب نیست و دسترسی ندارم ... نا سلامتی منو فرستادی جاهای بد بد ! اما میگم ترتیبشو برات بدن!»

یه کم تندتر حرکت کردم ... تقریبا ده متر بیشتر باهاش فاصله نداشتم ... که یهو یکی اومد پشت خطم و گفت: «قربان درخدمتم!»

گفتم: «کجایید؟»

گفت: «پشت سرتون!»

گفتم: «بسیار خوب!»

تا اینو گفتم، دیدم داره خانمه میره تاکسی بگیره! رفتم و دو سه متر بعدش ایستادم که سوار هر تاکسی شد، منم سوار شم!»

یه پژو تاکسی تمیز ایستاد ... خانمه گفت: «مالی آباد!»

تاکسی گفت: «چند میدی؟»

گفت: «دربس نمیخوام! فرقی نمیکنه!»

خانمه سوار شد! منم رفتم نزدیک و گفتم: «آقا مستقیم؟»

گفت: «تا کجاش؟ باید بپیچم! خانم میرن مالی آباد!»

گفتم: «حالا تا هر جا شد اشکال نداره!»

درب جلو را باز کردم و نشستم. یه نفس عمیق کشیدم. گوشیمو بیرون آوردم و جوری که راننده نبینه و جلب توجه نکنه، خیلی آروم یه پیام برای اون ماموری که پشت سرم بود فرستادم! نوشتم: «یه ماشین بگیر و منو تعقیب کن!»

تا گوشیمو گذاشتم تو جیبم، جواب اومد و نوشته بود: «قربان الان هم درخدمتتونم! بغل دستتون نشستم!»

ادامه دارد...

:white_check_mark: دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده


  1. الف : قسمت 24 رو جا انداختید.چرا نواشتید؟
    پاسخ : قسمت 24 تو سایت هست . بقرمایید ببینید
    http://nab-jahadi.rzb.ir/post/445/the-story-of-the-street-floor-2---part-24/


ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: