close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت 26

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 461
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 169
  • بازديد ديروز : 435
  • بازديد کننده امروز : 48
  • بازديد کننده ديروز : 112
  • گوگل امروز : 21
  • گوگل ديروز: 79
  • بازديد هفته : 604
  • بازديد ماه : 9,770
  • بازديد سال : 69,674
  • بازديد کلي : 350,916
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.158.208.189
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت بیست و ششم»

منو میگی؟ اول یه نگا به دست راستم انداختم! دیدم میشه درب ماشین و بعدش هم میشه خیابون!

یه نگاه به سمت چپم ... دیدم راننده است! ماشاءالله از سیبیل و ترییپ شوفریش!

لبخند زدم و یه نفس راحت کشیدم! گفتم: «برو مرکز خودمون!»

رسیدیم به چراغ قرمز! تاکسی ایستاد!

رو کردم به پشت سرمو و دیدم یه دختر حدودا 25 یا 26 ساله!

جوری نشستم که ببینمش ... گفتم: «ترانه خانم از این ورا؟»

دختره مثل برق گرفته ها سرشو برگردوند و فقط نگام کرد!

گفتم: «شیراز را منور کردین! از مشهد چه خبر؟!»



ابروهاش در هم کشید و با تندی گفت: «چی میگی آقا؟ چرا چرند میگی؟» اینو گفت و دستشو برد به طرف دستگیره در و میخواست پیاده بشه!

گفتم: «الکی تلاش نکن! در قفله! راحت بشین سر جات تا برسیم!»

گفت: «کجا برسیم؟! اشتباه گرفتین! آقا همین بغل نگه دار! من از شما شکایت میکنم!»

گفتم: «به شکایت هم میرسیم! بشین سر جات! کیفتم هم بذار اون طرف تر!»

دیدم ترسیده ... اما از کیفش هم جدا نمیشه!

راننده گفت: «قربان اجازه هست دخالت کنم! من به اندازه شما مودب نیستم و همین باعث میشه کارا راحتتر پیش بره!»

رو کردم به خانمه و گفتم: «شنیدی که! کیفتو بذار کنار! ما مامور امنیتی هستیم! قصد اذیت و آزار و سر کیسه کردن مردم هم نداریم. فقط ازت میخوام بخاطر خودت، دست از پا خطا نکنی!»

چهرش شکست تا اسم امنیت و مامور امنیتی شنید. رنگش شد مثل گچ!

گفتم: «آفرین. بشین و نه خودتو توی دردسر بنداز نه ما. کیفتم بنداز اون طرف ... اون پایین!»

همین کارو کرد! اما با صدای شکسته و ترسیده گفت: «اشتباه میکنین! اشتباه گرفتین!»

گفتم: «دستتو بذار پشت صندلی راننده! میخوام دستتو ببینم!»

همین کارو کرد! دستش داشت میلرزید.

یه چشم بند بهش دادم. گفتم: «بذار رو چشمات!»

اینو که دید، داشت سکته میکرد! گفت: «به خدا هیچ نیازی به این چیزا و خشونت نیست!»

گفتم: «خشونت ندیدی خانم! گفتم که ... کاریت ندارم ... پس مثل بچه آدم هر چی گفتم بگو چشم و این چشم بند را ببند!»

چشم بند را زد. به راهمون ادامه دادیم.

بعد از ده دقیقه از مسیر که رفته بودیم، یهو راننده همینجوری در حال رانندگی، یه نگا به من کرد و جوری که فقط خودم بشنوم گفت: «حاجی ما از کوچولوهاتیما. باعث افتخاره. فکر نمیکردم یه روز مهمونم بشید و سوارتون کنم!»

گفتم: «بزرگی داداش!» اینو گفتم و انگشتمو به نشانه سکوت آوردم کنار لبم و اونم فهمید نباید دیگه حرفی بزنه. دستشو به نشانه ادب گذاشت روی سینشو به راهش ادامه داد.

[همون لحظه مجید پیام داد و نوشت: «حاجی خط های مختلفی به ترانه متصله اما اکانت همشون دائما فعال نیست. حدودا سیصد تا اکانت فعال داره و نکته مشکوک و غیر منطقی که وجود داره اینه که اسم بیش از 184 تا از اون اکانت ها در تلگرام، به اسم «ترانه» ثبت شده!!»

اینو دیگه کجای دلم بذارم؟! 184 تا اسم ترانه؟!

برای مجید نوشتم: «حالت خوبه؟ مطمئنی اشتباه نمیکنی؟»

مجید نوشت: «قربان اگر حتی شک هم داشتم برای شما ارسالش نمیکردم!»

نوشتم: «چندتاش داخلی و خارجیه؟»

نوشت: «گفتم دقیق چک کنند! به محض اینکه فهمیدم عرض میکنم!»]

به میدون عهد رسیدیم. (میدون عهد: مکانی که باید از راننده خدافظی کرد و ماشینو تحویل بده و صبر کنه تا یه نفر دیگه ما را به اداره برسونه و بعدش هم اون مامور برگرده و ماشینشو بهش تحویل بده!)

با راننده خدافظی کردم. راننده پیاده شد و ماشینو داد به یکی از ماموران خانم و اون مامور خانم هم نشست پشت فرمون و رفتیم. وقتی رسیدیم، پیادش کردن و بردنش بالا.

دیگه دیر وقت بود. گفتم احراز هویت بشه تا بعد.

تو آسانسور که بودم پیام سعید اومد که نوشته بود: «قربان دیگه شاید منتظر پیامک الله اکبر نباشیم بهتر باشه. چون حدود دویست نفر که اهل پخش این پیام در فارس بودند، به فعالیتشون در تلگرام و واتساپ امیدوارترند و حتی برای هم نوشتن که دیگه پیامک نزنین و به پیامک هایی که درخواست الله اکبر میکنند ترتیب اثر ندید! میگن چون شاید تله بسیجی ها و امنیتی ها باشه که بخوان مردم شناسایی کنن و در دام بندازند!!»

از آسانسور پیاده شدم و رفتم تو اطاقم ... خیلی خسته بودم ... ذهنم خسته بود ... چون کلا تو راه داشتم معادلات احتمالی را مرور میکردم و پیام های مجید و سعید را کنار اطلاعات خودم میچیدم.

نشسته بودم و داشتم با بی حالی چشمام را میمالیدم که یهو یه اتفاق خوب افتاد!

یه پیام روی صفحه گوشیم اومد ...

خانمم بود ... نوشته بود: [به یک «بپوش بیام دنبالت بریم بیرون یه دور بزنیم» نیازمندم!]

اصلا حالم عوض شد ...

فورا براش نوشتم: «بپوش بیام دنبالت بریم بیرون یه دوری بزنیم!»

ادامه دارد...

:white_check_mark: دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: