close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت 28

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 461
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 203
  • بازديد ديروز : 435
  • بازديد کننده امروز : 48
  • بازديد کننده ديروز : 112
  • گوگل امروز : 21
  • گوگل ديروز: 79
  • بازديد هفته : 638
  • بازديد ماه : 9,804
  • بازديد سال : 69,708
  • بازديد کلي : 350,950
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.158.208.189
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت بیست و هشتم»

گفتم : ببین خانوم! برگه استعلام نت و ایمیل و پیامکها و زنگ خورت از سه خطی که داری و خلاصه همه چی اینجا تکمیله... واسه تشکیل و تکمیل پرونده حتی نیازی به خودتم ندارم... قاضی و صدور حکم و... هم کاری نداره واینقدر خدارو شکر دستمون پر هست که بدونیم جرمت چیه و حکمت چیه؟ پس بذار همه چی به خوبی و خوشی بگذره.

بازم هیچی نگفت! صدای تنفسش هم معمولی شده بود... ینی ی کم بوی ترس هم می داد ولی بهتر شده بود.

گفتم : برام از سال 95 بگو... وقتی برج 8 وارد تلگرام شدی و بعد از دوماه، سر از کانال های مربوط به طرفداران کوروش درآوردی! همه چیزو برام بگو... از اول و شمرده شمرده...

یه کم چشماشو مالوند... یه نفس کشید... گفت : اجازه هست یه کم آب بخورم؟

گفتم : بفرمایید. از پشت سر یه لیوان آب بهش دادم... تا تهش یه نفس خورد ولیوان را گذاشت روی میز کنارش.


بعد شروع به صحبت کرد و گفت : خیلی وقته که اسم کوروش برام جذابیت داره... وقتی که کانالشون دیدم و اسم کوروش و کمپین دوستان کوروش و ایرانیان بدون مرز واین چیزا را شنیدم، فورا جوین شدم و تصمیم گرفتم دنبال کنم.

گفتم : از اسم کوروش خاطره داری؟ میخوام علت علاقه و توجه به اسم کوروش را بدونم!

گفت : خاطره آنچنانی نه... برمیگرده به دوران دانشجوییم... حاج آقای نهاد رهبریمون یه شب واسه نماز اومده بود خوابگاهمون... از این آخوند جوونا که همیشه میخوان همه رو جذب کنن ... همیشه هم حواسشون به همه چیز و همه جا هست ... از اونایی که زود میفهمن که دخترایی که ازشون زیاد سوال می پرسن، دارن اونا را دست میندازن واینا... هیچ ربط هم نداشت... داشت احکام میگفت... من و دوستام اون شب رفته بودیم... چون شنیده بودیم اون شب نهاد قراره کیک و آبمیوه بده و ماهم حوصله شام درست کردن نداشتیم...

خلاصه نمیدونم چی شد که وسط احکامش یهو گفت مثل جوجه فکلیا که هی اسم کوروش موروش میارن و آروغ روشنفکری میزنن نباشین و یه کم فکر کنین و اهل مطالعه باشین.

آقا ما رو میگی؟! یکی از دوستام که اسمش تهمینه بود، شروع کرد وحاجی را بست به مسلسل!

گفتم: لطفا دقیق تر بگو ببینم یادته چه مکالماتی اون شب شنیدی که ترغیب شدی به کوروش و اینا؟!

گفت: خب تهمینه دختر اهل مطالعه و ارومیه ای بود... تعریف حاجی را از دختر بسیجیا و حزب الهی ها شنیده بود و میخواس ببینه حاجی چند مرده حلاجه که حاجی اون شب سوتی داد و دست گذاشت رو نقطه حساس فکر تهمینه!

ما هم عشقه هیجان... هی واسه تهمینه کف میزدیم و سوت و ماشالله ماشالله...

و دختر بسیجیا هم واسه حاجی صلوات و تکبیر و این چیزا...

چه شبی شد اون شب....

[ همون لحظه سعید اومد رو خطم و نوشت: «حاجی دیگه کار از الله اکبر گذشته. دیشب از محله هاشمی مشهد ریختن بیرون و علنا توهین و افترا و زد و خورد شده!»

برای سعید نوشتم: «چی میخوای بگی؟»

نوشت: «از لحظه ای که داشت این اتفاق علنی میشد و رخ میداد، چیزی حدود 20 تا پیج اینستا لاو کرده بودند و پخش زنده داشتند. همون لحظه در همه گروه های واتساپی که دیروز خدمتتون عرض کردم، به صورت اخبار لحظه ای و با رویکرد تحریک و تهییج اذهان بقیه شهرها شروع کردن و تا حدی هم موفق بودند.»

نوشتم: «الان سر بازجویی این بابام. بعدا بیشتر صحبت میکنیم. فقط بگو ببینم بیشترین شعارشون چی بوده؟»

گفت: «از نظر درصد فراوانی، شعارهای «ای شاه خوبان برگرد به ایران ... عمامه داران ...... تو ایران» و «نه غزه و نه لبنان ... جانم فدای ایران!» و «ننگ ما ننگ ما امام جمعه ما» بیشتر پخش شد!

نوشتم: «با مجید بشینید خط و ربط پیامها و هل دادن کک اعتراض به شهرهای دیگه مخصوصا شیراز پیدا کنین. ضمنا دیگه خوابگاه نرید که همین جا از امشب باید شیفت بایستیم.» ]

مهناز ادامه داد و گفت: «تهمینه به حاجی گفت اولا فکلی باشم و دلم پاک باشه شرف داره به اینکه چادری باشم و با پسرای بسیج دانشگاه، قرار خواهر برادری بذارم!

دوما کوروش موروش جد و پدر نسل آریایی! مگه ما می گیم علی ملی... که شما می گید کوروش موروش.

سوما کی گفته اهل مطالعه و فکر نیستیم؟! حاجی حاضری با هم مناظره کنیم تا معلوم بشه کی اهل مطالعه نیست؟

ماواسه تهمینه سوت زدیم و کف و حسابی شلوغش کردیم.

ما همه نگاه به حاجی انداختیم... حاجی یه گلویی صاف کرد ودر جواب مسلسل تهمینه، انواع و اقسام بمب خوشه ای را ریخت روی سرش و رو سر ماها که داشتیم به تهمینه حال میدادیم.

حاجی گفت : اولا شما داری همه بچه های بسیج و ودختر خانمهای محجبه دانشگاه را زیر سوال می بری و توهین می کنی! این خودش واقعا جای تاسف داره و آدمی که اهل مطالعه و انصاف
باشه اینجوری حرف نمی زنه!

ثانیا گناه کسی را پای کس دیگه ای نمی نویسن و اگر احتمالا کسی را سراغ دارید که داره این کارهای زشتی که گفتین را انجام میده، نهاد حاضره باهاش برخورد کنه و سیب کرم خورده را از صندوق بچه های ارزشی کنار بذاره!


ثالثا اینکه کوروش خان! پدر نسل آریایی باشه یا نه؟! اساتید تاریخ و اهل فن چنین چیزی را قبول ندارن! حتی اگه قبول کنیم همه چیزای خوبی که دربارش میگن درست باشه، یه نفر از فرزندان این آب و خاک هست و در هر صورت، پدر جد آریایی محسوب نمی شه!

سرکار خانم! ما قبل از ایشون هم بودیم و ملت ما سالیان دراز زندگی می کرده! وگرنه جسارتا خود کوروش از کجا اومده؟ لابد توی شرایط آزمایشگاهی و موسسه رویان و نطفه و کمر خورزوخان به عمل اومده؟!

خب نه! خودشم بچه همین آب و خاک هست و به همین ملت و کشور حکومت می کرده! ایران را که یهو از توی لپ لپ بیرون نیاورده! پس استفاده از لفظ پدر آریایی، نه از نظر علمی وجاهت داره و نه از نظر عملی!

رابعا آره که اهل مناظره ام... ولی به شرطی که حرف روی باد هوا گفته نشه و واسه خط به خط حرفامون سند و مدرک ارائه بدیم. ینی اسم کتاب معتبر و شماره صفحه و خلاصه آدرس دقیقش! نه اینکه از این و اون شنیده باشیم!

[ از مجید پیام اومد که نوشته بود: «قربان استعلام کردیم. از اون صد و هشتاد و خورده ای اکانت، تقریبا اکثرش شماره های داخلی هست. یا حقیقی فعال و یا دزدیده شده. البته بیش از بیست موردش شماره ها خارجی هست. از خط عراق که مخصوص زائران اربعین و کربلا هست گرفته تا انواع خطوط ترکیه و عربی و حتی دو سه موردش انگلستان!»

نوشتم: «ببین مجید جان! اگه میخوای پیشرفت کنی، دقیق تر باش! صد و هشتاد و خورده و اکثرش و بیش از بیست مورد و حتی دو سه مورد، الفاظ دقیقی در حرفه من و تو نیست. این دفعه را ندید میگیرم. با دقت بیشتری آمار بده. وگرنه فکر میکنم داری عجله میکنی و حوصله کار با من نداری!»

نوشت: «حق با شماست. چشم.»

نوشتم: «حتی همین حرفتم دقیق نیست که میگی حق با شماست! کی من ناحق گفتم و یا بد راهنمایی کردم؟ در حرفه ما همیشه حق با مافوق هست. چون دستش پُرتره!»

نوشت: «قربان غلط کردم. چشم!»

نوشتم: «ببین! ما فرصت غلط و اشتباه نداریم. پس لطفا خیلی دقت کن!»

خلاصه بیچاره شد تا آخرش که نوشتم: «اَلَکِشون کنین. ببینید اوضاع از چه قراره؟»]

ادامه دارد...

:white_check_mark: دلنوشته های یک طلبه
@mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: