close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت 29

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 252
  • بازديد ديروز : 523
  • بازديد کننده امروز : 44
  • بازديد کننده ديروز : 103
  • گوگل امروز : 19
  • گوگل ديروز: 112
  • بازديد هفته : 2,059
  • بازديد ماه : 7,835
  • بازديد سال : 104,724
  • بازديد کلي : 385,966
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.84.236.168
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت بیست و نهم»

اون ‌شب هیجان انگیز و باحال گذشت. اما اتفاقی که توی زندگی من افتاد، دوستی و جذب تهمینه شدن بود.

گفتم : چرا جذب تهمینه شدی؟! با چیزایی که گفتی، ظاهرا از اون حاج آقا شکست خورد!

گفت : آدم همیشه دلش با پیروز میدان نیست... همیشه احساس خاصی به شکست خورده ها داشتم و دارم. اصلا یکی از عواملی که اون شب دلم واسه تهمینه سوخت و عاشق مظلومیتش شدم این بود که حاجی با لودر از روش رد شد. جوری هم از روش رد شد که نمی شد حتی با کاردک جمعش کرد.

البته شادمانی و احساس پیروزی دختر چادریا و اینا که چفیه سر می کنن و با ساق دست می خوابن، هم بی اثر نبود و هر وقت می دیدمشون حرصم می گرفت!

گفتم : خب حالا تهمینه شما را ساپورت می کرد؟ بهتون خط می داد؟


گفت : نه اون طور که فکر کنین... گاهی چندتا مقاله و این چیزا از اینترنت می گرفت و می خوندیم... گفتم که به تاریخ علاقه دارم... مطالعات من حتی از اون هم بیشتر بود... بیشتر از اون چیز بلد بودم... ولی یه جورایی اون محور بود... بچه ها هم دوسش داشتن...

گفتم : چرا دوسش داشتن؟ به بچه ها کمک می کرد؟ چه می دونم... مثلا کمک مالی و این چیزا...

گفت : نه بدبخت اون خودشم خیلی وضعش خوب نبود... آخراش فهمیدم که یه نفر توی خود ارومیه هست که به خانوادش مخصوصا تهمینه کمک مالی می کنه و کمک خرجی می ده!

گفتم : جالبه... ازون خیّر براتون حرفی نمی زد؟

گفت : نه... یادم نیست... دوسه بار که ازش پرسیدم، موضوع بحثو عوض کرد و منم دیدم چون خوشش نمیاد دیگه چیزی نگفتم!

گفتم : بسیار خوب... خب ادامه بده... پس اون شب که حاجی نهاد رهبری دانشگاهتون اونجوری گفت و تهمینه هم اونجوری جواب داد، جذب کوروش شدی!

گفت : آره... تقریبا... حداقلش اینه که جذب تهمینه شدم و از اون طریق چون کوروش رو دوست داشت، منم یه جورایی کوروش برام مهم شد!

گفتم : خب. این از کوروش... وارد کانال ارتش کوروش شدی! خب؟ از اینجا ادامه بده!

گفت : آره... از اولش جذبش شدم... البته فقط اون تنها نبود... قسمت جستجوگر تلگرام را زدم و هفت هشت تا کانال با کلید واژه کوروش و ایران و باستان... هر کدومش با هشتک و پس و پیش کردن کلمات و اینا پیدا کردم و عضوشون شدم. مخصوصا دورانی بود که از تهمینه هم دور بودم و کلا دلم می خواست مثل اون باشم و مطالعه کنم و زندگی کنم.

گفتم: گفتی آدرس کانال ارتش کوروش را از کجا گرفتی؟ از کانال آشپزی؟! آره!!

گفت : یه کانالی بود که آشپزی و اینا درس می داد... خیلی ممبر نداشت... بخاطر همین اعضای کانال بهش پیشنهاد داده بودند که تبادل بزنه و با دیگر کانالهای پرجمعیت تب بزنه!

خب هم اون خانوم خیلی اهل مذهب و سیاسی و اینا نبود و هم اینکه کانال های گنده ی مذهبی و اینا هم اجازه ی تبلیغ برای کانال آشپزی و اینا نمیدادن! دو سه تا کانال پیدا شده بود که حاضر شده بودند باهاش تبادل بکنن!

اعضای اونا بالای 20k بود اما اعضای کانال آشپزی بزور به 2k می رسید. رایگان براش تبلیغ می کردند... و اون خانومه ادمین کانال آشپزی هم واسه اونا تبلیغ می کرد تا اینکه ممبر های آشپزی به 3 و حتی 4k هم رسید. من از اونجا با اون کانال کوروش و... آشنا شده بودم.

گفتم: همین جوری رفتی عضوشون شدی؟!

گفت : هم یه جورایی به ادمین کانال آشپزی اطمینان داشتم و میدونستم کانال های بدی معرفی نمیکنه... چون یکم مذهبی هم بود و مثلا روش پخت قیمه نذری و حلوای مجلس روضه و اینا هم درس میداد... و هم راستشو بخوای از مرام اون کانالا خوشم اومده بود که به ضعیف تر از خودشون هم اهمیت می دادن!

[ اینارا که داشت می گفت، فقط تو دلم افسوس می خوردم... بگذریم.]

گفتم : خب... وارد کانالشون... و یا بهتره بگم وارد کانالای اونا شدی! خب بعدش!

گفت : خب مطلب خیلی خاص و نابی، ناب تر از بقیه کانال ها نداشت... البته اینو الان که مدت ها عضوش بودم فهمیدم. اما اولش خیلی برام جذاب بود.

گفتم: چیش برات جذاب بود؟!

گفت: خب... نمیدونم... به دلم می نشست... مطالب جالب و...

حرفشو قطع کردم و گفتم : خانوم! قرار نشد بزنید جاده خاکی! رک و راست بگو چیش به دلت می نشست؟

گفت: والا راستش رو بخوای، از بس از آخوند و رژیم آخوندی بد می گفت و مدام کلیپ های چرندیات... ببخشید... منظورم حرفاشون بود... آره... از بس سوتی و نقد و بدیشون می گفت، دل من خنک می شد. ما نا مسلمون نیستیما... حتی ماه رمضون و محرم و اینا... مثلا شب قدر و اینا مراسم میریم... اما کلا از آخوند جماعت خوشمون نمیاد. حالا از خامنه ای گرفته تا آخوند نهاد دانشگاهمون و امام جماعت محل و خلاصه کُلا ...
میبینمشون حرصم میگیره. مخصوصا وقتی بعضیاشونو میدیدم که سوار ماشین خارجی میشن.

گفتم: ناراحت نشیا ... فقط سواله ... خدایی نکرده با طلبه یا آخوند ...

فورا گفت : نه به قرآن... حالا من گفتم خوشمون نمیاد... نه اینکه... وا... چه حرفایی می زنید شما. من فقط ازشون خوشم نمیاد... مخصوصا آخوندهای تپل و اینا که هی مدام وقتی حرف می زنن دستاشونو تکون می دن و با سامسونت میان دانشگاه و... از اینا بیشتر خوشم نمیاد... از اینا که همش حرف می زنن و خودشونو خیلی بالا می گیرن.


گفتم : مثل اون حاج آقای نهاد دانشگاهتون؟!

گفت: وای اون که خیلی چندش بود... مخصوصا وقتی براش می نوشتن [با سخنرانی استاد فرزانه دکتر حضرت حجت الاسلام و المسلمین...] خب اگه حاج آقاست پس دکترش چیه؟! اگه دکتره، لباس و کلاه و آخوندیش چیه؟

ادامه دارد...

:white_check_mark: دلنوشته های یک طلبه
@mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: