close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت 30

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 211
  • بازديد ديروز : 523
  • بازديد کننده امروز : 39
  • بازديد کننده ديروز : 103
  • گوگل امروز : 16
  • گوگل ديروز: 112
  • بازديد هفته : 2,018
  • بازديد ماه : 7,794
  • بازديد سال : 104,683
  • بازديد کلي : 385,925
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.84.236.168
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت سی ام»

گفتم : نمی خوام با هات بحث کنم چه منافاتی با هم داره؟ کسی هم حجه السلام باشه هم دکتر! نمیشه؟ شما اجازه نمی دین؟

گفت : نمیدونم... نا خود آگاه دنبال یه چیزی بودم که ازش بدم بیاد... مخصوصا وقتی دختر بسیجیا بهش میگفتن [حضرت استاد] همچین سین استاد را هم سوزناک می گفتن که لجم بیشتر در میومد! حضرت استاد!! اونم هیچ جا نماز نمی رفت... جز خوابگاه دخترا... با اینکه دوتا خوابگاه پسرای کارشناسی دانشگاهمون، دوتا خیابون پایین تر از خوابگاه ما بود! اگه راس می گفت، چرا نمی رفت اونا را هدایت کنه؟!

گفتم : خب... بعدش... کانال لطفا...

گفت : آره دوسه هفته مشغول بودم... کلیپ ها و عکس نوشته ها و مطالبی که هفت تا کانال میذاشتن خیلی ذهنمو درباره ی اطرافم روشن کرد... تازه داشتم متوجه می شدم که چقد ملت رو گاگول فرض کردن این آخوندا و پاسدارا... چقدر دارن ظلم می کنن و صداشم در نمیارن!

گفتم: میشه بگید مثلا چه ظلمهایی؟!


گفت : همین که بخور بخور واسه اوناست... تب و لرز آخر ماه و قسط و وام بدبختیش هم واسه ما... مدام می گفتن همه شرکتهای سود آور مال سپاهه... می گفتن شرکتهای خودرو سازی و لابی خودرو و ماشین، مال خود خامنه ای هست و مجتاباشون هم با پسر مکارم شیرازی سلطان شکر و خودرو هستن!

گفتم : شما باور می کردین؟

گفت: وقتی تلویزیون و رادیو خودمون که اصلا اسمی ازین چیزا نمیبره و کسی نمیاد ملتو روشن کنه... از هر کس که می پرسیدیم کسی خبر نداشت وهی می گفتن دختر این چه حرفیه که می زنی؟ چه سوالیه که می پرسی میان می کنن تو گونی و می برنت! ازین طرف هم هر روز، لااقل روزی ده بار دارن به من و بقیه جوونا میگن همه دزدن و مملکت بچاپ بچاپه... دختر و خواهر خودتون باشه شک نمی کنه؟!

[ چی باید می گفتم؟! از این نظر که نه توی رادیو و نه تلویزیون و نه منبر ها و نه همایش و سینماهای بصیرت افزایی، دفاع جانانه و اتهام زدایی مالی از بزرگان نمیشه و حرفی نمی زنیم، قبول دارم و میدونم که داریم اشتباه می کنیم!]

اما گفتم : سند و مدرک هم ارائه می دادن؟! سند همین دزدی ها و منصوب کردن این دزدی ها به آدمایی که گفتی!

گفت : والا سند و مدرک آن چنانی که... نه... یادم نیست... همین کلیپ و متن و عکس این چیزا دیگه!

گفتم : خیلی خب... پس روی اعتقاد و اعتمادت اثر منفی داشت! آره؟

گفت : والا... خب چی بگم... من دیگه خیلی کم میرفتم حرم! چون وقتی چشمم به گنبد و حرم و آقای رئیسی و علم الهدی و اینا می افتاد یه جوری می شدم. احساس می کردم با پول ملت بیچاره و زائر ها و... واسه خودشون دم و دستگاه به هم زدن! از بس آمد نیوز و وحید آنلاین و اینا در باره ی مشهد و علم الهدی و اینا بد میگن، دیگه وقتی وارد یک گروه تلگرامی می شدیم و ازمون اصل می خواستن، با تردید و ترس می گفتیم اهل مشهدیم! می ترسیدیم بگن «ولایت خود مختار مشهد» و یا بگن «از حضرت خلیفه ی خود خوانده مشهد چه خبر؟!»

گفتم: نمی خوام اذیت بشیا... ولی حرفات یه جوریه... از یه طرف با تردید حرف میزنی و میگی که داشتن شست و شوی مغزی می دادن! و از یه طرف هم اینقدر زود تحت تأثیرشون قرار گرفتی! مگه میشه؟ مگه میشه به همین سادگی از قید زیارت و حرم امام رضا و اینا بزنی؟! اصلا به فرض محال، همه دزد! دیگه چرا نماز و حرم زیارت و اینا را سرسری می گرفتین؟!

گفت : من تاریخ خیلی خوندم... امّا گاهی مطالعات ادبی و این چیزا هم دارم. نمیدونم کی؟ اما یه نفر... ینی یه بزرگی میگه: «شک، گذرگاه خوب و توقفگاه بدی است.» خب وقتی همه تیر های اتهام و مسائلی که مردم واسشون مهمه و درد آور هست به سمت بزرگان و گنده های دینی باشه و نه خودشون و نه دور و بری هاشون حرفی نزنن و روشنمون نکنن، من و بقیه مردم توی توقفگاه شک می مونیم و حتی تلاش می کنیم بقیه رو هم روشن کنیم. هی هیچکس هیچی نمیگه و انگار نه انگار که در معرض اتهام اند! توقع دارن مردم ازشون برنگردن... خب وقتی من دارم توی سرماها و با بدبختی، توی اتوبوس واحد، صد نفر مثل بلانسبت به هم می چسبیم میریم حرم و تا حرم له و کمپوت میشیم ولی یهو یه ماشین مدل بالای دودی جلوی باب الجواد می ایسته سه چهار تا دختر با چادر و پوشیه و پسرا هم با یقه ی سفید و ریش و ته ریش از بنز پیاده میشن، خب چرا برنگردم؟ اگه امام رضا، امام ما هم هست، لا اقل یه حالی... یه پولی... یه پله ای... یه خواستگار خوب... یه چه میدونم... یه ماشین داغونی... یه چیزی... نه فقط نمک تبرّکی حرم! باورتون میشه من تاحالا غذای حضرتی نخوردم؟! خب کی می خوره؟ معلومه دیگه... چرا حرفای تلگرام رو باور نکنم؟!

ادامه دارد...

:white_check_mark: دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: