close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت 31

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 183
  • بازديد ديروز : 523
  • بازديد کننده امروز : 38
  • بازديد کننده ديروز : 103
  • گوگل امروز : 16
  • گوگل ديروز: 112
  • بازديد هفته : 1,990
  • بازديد ماه : 7,766
  • بازديد سال : 104,655
  • بازديد کلي : 385,897
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.84.236.168
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت سی و یکم»
[برای مجید پیام دادم و نوشتم: «مجید چی شد؟ تفکیک شد؟»
نوشت: «15 دقیقه دیگه طول میکشه! اگه امر دیگه ای دارین بفرمایین تا بررسی کنم!»
نوشتم: «الان از همش مهم تر اینه که الک و تفکیک بشن تا ببینیم چند چندیم؟»
نوشت: «چشم. به محض اینکه به جمع بندی برسیم عرض میکنم.»]
به مهناز گفتم: خیلی خب... اما جمع بندی کنیم تا یه استراحتی کوتاه و بقیه ماجرا را باهم بررسی کنیم.
گفت: باشه... دیگه... ازکجا بگم؟
گفتم : در اون کانال ها با کسی هم ارتباط داشتی؟ واسه ادمین هاشون پیام میذاشتی؟
گفت : شما که همه چیو میدونین!
گفتم : آره... اما می خوام از دریچه خودتون برام بگید!
گفت: آره... تا مدت ها خواننده بودم... فقط پستاشون رو می خوندم و فوروارد میکردم تا اینکه یه روز دیدم یه نفر با آیدی [پسر سرزمین کهن] به من پی ام داده!
[یه نگاهی به پرونده کردم... آیدی پسر سرزمین کهن... پیداش کردم]


ادامه داد و گفت: واسه هم چند بار پیام دادیم... پسر منطقی و اهل مطالعه ای به نظر می رسید... [ همینجور که داشتم دل و جیگر پرونده را زیر و بالا میکردم، یه کاغذی دیدم که نوشته بود: پیام نام برده در تلگرام به آیدی پسر سرزمین کهن، پیوست شماره دوم الحاقی به پرونده می باشد.
نگاه کردم ببینم چی به چیه؟ چشمتون روز بد نبینه! دیدم چیزی حدوده 250صفحه از مهم ترین مطالب چت ها پرینت شده و موجوده! تازه این مهم تریناش بود!]
حرفش رو قطع کردم و گفتم : چند وقت با هم ارتباط داشتین؟
گفت: تقریبا سه ماه گرم بودیم... اما یه سه چهار ماهی هم با هم کار میکردیم...
گفتم: خب... همینجا استپ! الان ساعت 9:15 دقیقه است، میگم شمارا ببرن استراحت کنید یا اگر خواستین تلویزیون و... بعد از نماز و ناهار باهم گفتگو را ادامه میدیم!
گفت: باشه!
یکی از خواهرا را صدا زدم و اومد مهناز رو با خودش برد بیرون! لازم دونستم بشینم به روش تندخوانی، یه نگاه به کل اون 250 صفحه بندازم.
وسط کارم بودم که مجید پیام داد و نوشت: «اجازه هست با سعید خدمت برسیم؟»
گفتم: «آره. فقط زود»
اومدند داخل و شروع به صحبت کردیم.
سعید گفت: «همون طور که گفتم، دیگه کار از الله اکبر و این چیزا گذشته. متاسفانه دیشب شاهد دو سه تا تجمع اعتراضی در خود شیراز و بعضی شهرهای اطراف بودیم. هنوز خبر از تخریب اموال عمومی و ضد و خورد شدید و این چیزا نیست و بیشتر به ماجراجویی کودکانه و جوانانه شبیه هست اما با فیلم هایی که از مجموعه کانال های ضد انقلاب و شواهد عینی خودمون بررسی کردیم، میشه فهمید که استعداد تبدیل شدن به صحنه های خشونت بار و حتی به تدریج قتل و تخریب اموال عمومی و این چیزا وجود داره.»
گفتم: «خب ... پس بالاخره از لونه اومدند بیرون! کسی هم دستگیر شده؟»
گفت: «چیزی ثبت و یا گزارش داده نشده. اما احتمال میدم امشب چندین نفر داشته باشیم.»
گفتم: «خبریه امشب؟»
گفت: «قطعا. فراخوان دادند. حتی پیش بینی میشه چیزی حدود 400 نفر و یا حتی بیشتر، قصد شرکت در این تجمعات داشته باشند.»
گفتم: «بسیار خوب. مجید تو چیکار کردی؟ چی شد؟»
مجید یه نفس عمیق کشید و گفت: «قربان من خیلی مطلب دارم. شما هم فرصت خوندن و شنیدن همش ندارین. ینی الان نمیشه همشو دید و به جمع بندی رسید. چیکار کنیم؟»
خب حرفش منطقی بود. منم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: «کاش این دختره نبود تا میتونستم بهتر تمرکز کنم. اما تجربم میگه این دختره کلید حل خیلی چیزایی هست که باهاش روبرو میشیم. بخاطر همین بازجوییش نمیکنم. بلکه دارم تخلیش میکنم. کاش عمار گیر نبود تا بیاد کمکم. بگذریم. حالا بگو ببینم الک کردی؟»
گفت: «آره. من به شش گروه رسیدم. ینی در مدت چهار ماه گذشته، شش گروه در تلگرام به اندازه وحشتناکی جذب داشتن و اکثر آیدی ها و اکانت هایی که از شماره ها و آدرس هایی که داشتیم بررسی کردیم، فهمیدیم که همشون جذب این شش گروه شدن و حتی احتمال میدم که ماموریت های ویژه ای هم دریافت کرده باشند.»
گفتم: «خب بشین بررسیشون کن. ببین کدومشون مامور و کحدومشون لیدرند.»
گفت: «چشم ولی خیلی زمان میبره. باید بشینم یا دونه دونه چکشون کنم و یا بدم نرم افزار. اما چشم. یه کاریش میکنم. ببینید قربان! اون شیش تا گروهی که گفتم، از این قراره:
1. کانال و سوپرگروه های ممبریاب (تیم جذب) در قالب های مختلف و موضوعات متفاوت. اینا به انواع و اقسام روش ها تلاش میکنند با تبلیغ و تبادل ممبر جذب کنند و حتی از این طریق، درآمدزایی کنند. حتی جالبه که بعضی گروه ها و کانال های جهادی و مذهبی هم نادانسته به دام معامله و تبادل با اینا شدند.
2. کانال ها و سوپرگروه های بصری (تهیه و تنظیم عکس نوشته و فوتوشاپ) اینا خیلی مطلب میذارن اما محوری ترین وظیفشون اینه که عکس نوشته و کارای فوتوشاپ قوی انجام بدن. طوری که اکثر عکس نوشته ها و فوتوشاپ ها از ای


نا تغذیه میشن.

3. کانال ها و سوپرگروه های سمعی (تهیه و تنظیم فایل های صوتی اعم از آهنگ های سیاسی و صوت های کوتاه)
گفتم: «صوت و صدای چه کسانی پخش میشه؟ بیشتر کلیپ چه آدمایی پخش میشه؟»
مجید گفت: «تا جایی که من دیدم و شنیدم و حتی از بچه های بقیه گروه های اداره خودمون تحقیق کردم، اکثرا یا پیام های صوتی رضا پهلوی (ولیعهد) و بقیش هم تحلیل گران شبکه های سلطنت طلب هستند.»
گفتم: «خب. بقیشو بگو!»
ادامه داد و گفت:
4.کانال ها و سوپرگروه هایی که فقط کارشون آموزش درگیری های خیابونی و آشوب سازی و تحرکات خشونت بار مدنی هست. اینا راه و روش ضد و خورد و صحنه سازی و نحوه گیر انداختن گروه های ضربت و بسیجیا و موتر سوارها را آموزش میدن. لا به لای مطالبی از این دست، اصول جنگ شهری و ترور و تعقیب هم آموزش میدن.
5. این گروه و کانال ها از همشون شلوغ تره تقریبا. گروه ها و کانال هایی هستند که نحوه ساختن بمب های دست ساز و مونتاژ انواع مواد آتش زنه را آموزش میدن. خیلی هم جذاب کار میکنن و مشخصه که از اصول و آموزش های ابتدایی تا پیشرفته برنامه دارند. یه تحقیق کردم و فهمیدم که حتی اکثر موادی که استفاده میکنند، حداقل باید وارد مرزها کرده باشن و بعدش آموزش شیوه استفاده و احتراقش را پله پله مطرح میکنند.
6. این کانال ها و گروه ها هم تعدادشون کم نیست و میانگین، چیزی حدود 100 میلیون تا 200 میلیون تومان گردش حساب دارند و معامله میکنند. این گروه ها وکانال ها مسئول فروش و معامله سلاح و مهمات هستند. از سلاح و مهمات شکاری و غیر مجاز گرفته تا جنگی!
وقتی حرفای مجید تموم شد، گفتم: «خب اینا خیلی با آدم حرف میزنه. تا جایی که ذهنم یارری میکنه، این شش مورد از اصول جذب و آماد ارتش سایبری موساد و پنتاگون هست دیگه! مگه نه؟»
مجید و سعید گفتند: «دقیقا !»
دور از احتمال و ذهن نبود اما مشاهده این وسعت از جذب و گردش مالی بالا، خیلی اذیتم میکرد. گفتم: «روی ادمیناش هم کار کردین؟»
مجید گفت: «میخواستیم اجازه همینو ازتون بگیریم. کدومشون در اولویتتون هست تا از همون شروع کنیم؟»
گفتم: «همین آخریه. که مروبوط به همین پسری که دیروز بازجوییش کردم هم باشه. ادمین های فروش و معامله سلاح و مهمات. اولویت با کیس هایی هست که اهل شیراز و یا استان فارسی هستند.»
ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: