close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت 32

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 5
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 284
  • بازديد ديروز : 523
  • بازديد کننده امروز : 46
  • بازديد کننده ديروز : 103
  • گوگل امروز : 23
  • گوگل ديروز: 112
  • بازديد هفته : 2,091
  • بازديد ماه : 7,867
  • بازديد سال : 104,756
  • بازديد کلي : 385,998
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.84.236.168
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت سی و دوم»

یکی از بچه ها همزمان و بعدش هم با استفاده از فیلم، این بازجویی را پیاده کرد. سرعت تایپ و اصلاح کلمات و جملاتش عالیه.

من در حال مطالعه اون 250صفحه بودم که در زد و وارد شد. سلام کرد و کاغذهایی که پیاده کرده بود را تحویل داد. نظر کارشناسی اولیش هم زیرش نوشته بود...

جالب اینجاست که نظری که نوشته بود با مطالعه دوساعته من دقیقا مطابقت داشت!

اجازه دادم تا راحت ناهارش بخوره، نماز نخوند، با اینکه میتونست بخونه اما هیچ توجهی نکرد و ترجیح داد بشینه و تکراره یه فیلم از تلویزیون را تماشا کند.

به مامور انتقال گفتم بیاریدش!


در فاصله ای که میخواستن مهناز را بیارن، به خط یکی از دوستان اداره مراجعه کردم و ازش درباره ناآرامی های شیراز سوال کردم.

گفت: «روز به روز داره شدت بیشتری پیدا میکنه. اکثرا افرادی هستند که مورد تعدیل کارخانه ها و مشاغل دولتی و خصوصی قرار گرفتند و الان بیکار شدن و محتاج نون شبشون هستند. تعداد قابل توجهی هم ورشکسته ها و عده ای هم مردم بی سر و پایی که کلا خوششون میاد همه جا شلوغ باشه.»

پرسیدم: «خبری از شعار برای آزادی و رفع حصر موسوی و کروبی هم هست یا نه؟»

گفت: «کاش شعار برای اونا میدادند. نه بابا. حتی یادشون هم نمیکنند. این متن داره به سرعت در فضای مجازی پخش میشه: [همراهان توجه کنید! فقط با تغییر ساختار میشه به آینده ایران امیدوار شد. وگرنه باید از قید همه چیز زد و نشست و روز به روز کهنه تر شد. توجه کنید! اگر حتی وسط اعتراضات و درگیری ها شنیدید که موسوی و زنش و کروبی از حصر خارج شدند، اصلا به روی خودتون نیارید. ممکنه ترفند رژیم باشه که این خبرو بندازه وسط جمعیت و بعدش هم بخواد مردم را برگردونه سر خونه و زندگیشون. اصلا باور نکنید. توجه کنید که اصلا موضوع ما دیگه موسوی و زنش و کروبی نیستند. این سه نفر هم عمله های رژیم هستند که تاریخشون تموم شده و گذاشتن واسه اینکه به وقتش دهن من و شما را ببندند و فکر کنیم با رفع حصر اون اکبرین ها خیلی شق القمر کردیم. اینا آدمای خودشونند و الان دارن نقش اپوزیسیون را بازی میکنند. فقط تغییر ساختار. نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد. ما طرفدار اریستوکراسی هستیم. نه هیچ کوفت و زهرماری.]»

گفتم: «بنظرت امشب تعداد تجمعات چند تاست؟»

گفت: «حداقل دو سه برابر دیشب و شبهای قبل.»

گفتم: «چرا؟ مگه اتفاق خاصی افتاده؟»

گفت: «وقتی اعتراض اپیدمی بشه، همه یاد بدبختیاشون میفتن و فکر میکنن جای طرحشون وسط خیابونه! خبر موثق داریم که قراره دانشجوییش کنن و به طرز عجیب و سرعت سرسام آوری به گروه های تلگرامی دانشجویی پیشنهاد و تقاضای اعتراض و اومدن وسط خیابون دادند و مورد استقبال هم قرار گرفته!»

گفتم: «چه نوع دانشجوهایی؟»

گفت: « هنوز مشخص نیست. اما نه مثل دانشجوهای سال 78 و 88 ...»

خدافظی کردیم و گفتم که مهنازو بیارن داخل!

وقتی مهناز اومد، بازهم همون حالت قبلی و صندلی و نشستن روبه دیوار و...

گفتم : با پسر سرزمین کهن دیدار نداشتید؟ همون که بقول خودتون منطقی و اهل مطالعه و...

گفت : نه... خوشم نمیومد...

گفتم : از چی؟

گفت: از این کارا؟

گفتم : میشه بس کنی!

با تعجب گفت : متوجه منظورتون نمیشم!

گفتم: پیاماتون خیلی پراکنده است... درست وقتی داره رابطتون شکل می گیره و وارد مرحله ی دل و قلوه میشید، یهو سه چهار هفته هم زمان غیبتون میشه و واسه هم پی ام نمیدین! خودتون میگین ماجرا چیه یا من حدس بزنم؟

در حالی که تلاش می کرد جلوی تعجبش بگیره، گفت : من نت نداشتم... گوشیم مشکل داشت... به خاطر همین از هم بی خبر بودیم...

حرفشو قطع کردم و گفتم : چطوره که نت نداشتین و اما پیام های دیگر به دوستانتون سین کردین و جوابشون دادین و حتی کانالهایی هم که عضو بودین، آمار بازدید پست هاشون در گوشی شما به روز هست؟!

هیچی نگفت!

ادامه دادم و گفتم : خانم شما در بد دردسری گرفتار شدین! به چی و به کی امیدوارین که دارین با جوابهای الکی و صد من یه غاز، وقت می خرین؟! اینجا ازون اداره ها نیستا... حواستون باشه لطفا...

گفت : هیچی بابا... پسر خوبی بود... دوس داشتم بیشتر باهاش هم صحبت بشم!

گفتم : به اونم می رسیم... لطفا بهم بگو که یه خط دیگه هم داری و با اون خط که به اسم خودتم نیست، با پسری به نام کیان آشنا شدی! اسم آیدیش [پسر سرزمین کهن] هست اما اسم واقیعیش کیان هست! درسته؟

با سر خوردگی و آروم گفت: درسته! هم یه خط دیگه داشتم درسته هم اسم کیان!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: