close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت33

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 224
  • بازديد ديروز : 523
  • بازديد کننده امروز : 42
  • بازديد کننده ديروز : 103
  • گوگل امروز : 18
  • گوگل ديروز: 112
  • بازديد هفته : 2,031
  • بازديد ماه : 7,807
  • بازديد سال : 104,696
  • بازديد کلي : 385,938
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.84.236.168
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت سی و سوم»

داشت بهم میریخت. گفتم : تو مثلا زرنگی کردی و یه خط دیگه گرفتی چون مسدودت کرده بود و نمی خواستی از دستش بدی! درسته؟

بازم سکوت کرد!

گفتم: خانم شما فکر این نکرده بودی که تو خطت عوض کرده بودی... اما اون که خطش عوض نکرده... بچه های ما به ضمیمه پرونده شما پرینت تلگرام کیان هم آوردن و الان پیش منه!

گفت : درسته... اما من که نمیدونستم دارین منو چک می کنین... پس قصدم پیچوندن شما نبوده!

گفتم : نمی خوام در این زمینه ها بحث کنم... فقط گفتم که بدونی جاده ای که الان تو میخوای روش راه بری، ما آسفالتش کردیم... رو راست باش خانم! چیزی را مخفی نکن لطفا.



گفت : باشه... الان چی بگم سوالتون چیه؟

گفتم : کیان... از کیان بگو...

گفت : کیان استاد تاریخ بوده که به خاطر دگر اندیشی و صحبتهاش سر کلاس، ممنوع التدریس میشه... یه مدت در پژوهشکده مطالعات معاصر کار می کرد و اونجا هم تحملش نکرده بودن و آخرش اخراج میشه.

گفتم : خب داره جالب میشه...

گفت : بایدم جالب بشه... مردمو از نون خوردن میندازین... بعدشم توقع دارین...

حرفشو قطع کردم و یه کم با تندی گفتم : نه... مثل اینکه شما خوشت میاد مثل تو فیلما با مامور امنیتی حکومت حرفای الکی بزنی! خانم از خودت دفاع کن... نمی فهمی؟! از کیان بگو ... الان در حال باز جویی هستی... با خبرنگار روزنامه شرق و خبر جنوب که مصاحبه نمی کنی؟! کیان... کجاها باهاش بودی؟ چقدر باهاش بودی؟ چی گفتی؟ چی شنیدی؟

با یه کم ترس توی صداش گفت : وای چقدر شما از من بدت میاد؟! چقدر با صبح متفاوتید؟

دستشو گذاشت دوطرف شقیقش... یه کم سکوت کرد... سرشو انداخت پایین... بعد از چند لحظه دستشو برداشت و گفت: میشه برای امروز کافی باشه؟ ازتون خواهش میکنم! من الان اصلا انرژی ندارم...

گفتم: کیان... بفرماییدخانم ... می شنوم!

با یه کم ناراحتی و به هم ریختن گفت : نمی تونم... راحتم بذارین...

گفتم : شما جایی نمیری... حرف بزنید خانم!

گفت : باهم قرار گذاشتیم...

گفتم : پیشنهاد کی بود؟

گفت : من!

گفتم: چرا؟

هیچی نگفت!

یه کم صدامو آوردم بالا و گفتم : عرض کردم چرا؟

دوتا دستشو گذاشت روی شقیقه هاش! سرشو انداخت پایین و چهرشو درهم کشیده و ناراحت کرد.

مهلتش ندادم... دوباره... با یه کم صدای بلندتر... گفتم چرا؟

یهو کنده شد و با داد گفت : چون نیاز داشتم!

سکوت کردم...

دوباره با داد گفت : نیاز داشتم... حوصله قربون صدقه مجازی نداشتم... استیکر بوس و ماچ و لب ارضام نمی کرد! آره... خرابم...

بغض کرد... واقعا بغض کرد... ادامه داد و گفت: ۲۵ سالمه... رفتم تو ۲۶ سال... خیلی از همکلاسای دبیرستان و دانشگاهم ازدواج کردن و شکم دوم سومشونه... فقط سر من بی کلاه مونده... حتی همون دختر بسیجیای دانشگاهمون که انگار با چادر و مقنعه از شکم مادرشون به دنیا اومده بودن هم یا رفتن سر خونه زندگیشون یا دارن میرن! من کیانو واسه زندگی می خواستم...

بعد شروع کرد به گریه و نتونست حرف بزنه.

یه دقیقه هیچی نگفتم... بعد با صدای معمولی گفتم کیانم تورو می خواست؟

گفت: آره... ینی اینطور نشون می داد!

گفتم: خلافشو دیدی؟ منظورم اینه که علت تردیدت چیه؟

گفت: وقتی بهش گفتم دوس دارم ببینمت، اول یه کم مقاومت کرد.

گفتم : نفهمیدی چرا؟

گفت: نمی دونم! اما شاید یکی دوهفته اصرارش می کردم بیاد مشهد و هم زیارت و هم همدیگه رو ببینیم!

گفتم : مشهد نیومد! درسته؟

گفت: آره... نیومد... یه بلیط واسم گرفت و دعوتم کرد که بیام پیشش! راستی بنظر شما چرا اولش قبول نمی کرد؟

گفتم: چون حرفه ای بوده... زن نیست که احتمال بدیم ممکنه عادت ماهانه بوده و می خواسته اول پاک بشه و بعدش دعوتت کنه... سفر کاری و ماموریت دولتی و محدودیت زمان و مکان خاصی هم نداشته! از آنالیز پیاماش با تو و بقیه هم مشکل و دردسر خاصی که دلالت بر گرفتاری خاصی باشه استنباط نکردم. پس فقط میمونه اینکه یا باید از کسی کسب تکلیف میکرده و یا میخواسته مشتاق تر بشی!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: