close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت 37

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 550
  • بازديد ديروز : 367
  • بازديد کننده امروز : 97
  • بازديد کننده ديروز : 86
  • گوگل امروز : 109
  • گوگل ديروز: 142
  • بازديد هفته : 917
  • بازديد ماه : 6,100
  • بازديد سال : 84,761
  • بازديد کلي : 366,003
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.196.190.32
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت سی و هفتم»

گفتم: از پیمان برام بگو! اونو تا حالا دیدی؟ کجاست؟ چطوریه؟

گفت: آره ... پسر باسواد و اهل مطالعه در زمینه ادیان و ایران باستان و پادشاهان ایران بود. کیان میگفت پیمان اهل گیلان هست و منم یه بار که با زنش اومده بودند تهران و منم دعوت کرده بودند که به میتینگ برم، دیدمشون. لهجه گیلکی داشتن.

گفتم: صبر کن یه لحظه ... اهل گیلان؟ کدوم شهرش؟

گفت: فکر کنم رشت ... فکر کنم خانمش از اهالی خمام بود. یه بار اینجوری شنیدم.

گفتم: چرا همش از خانمش حرف میزنی؟ مگه اون توی تشکیلاتتون چکاره بود؟

گفت: ادمین یکی از کانال ها بود. اسمش پرستو هست و خیلی زن خودساخته و کامل و رندی به نظر میرسید. چند بار که نشست ها و میتینگ های حقیقی داشتیم، زن و شوهر با هم میومدند.



گفتم: پیمان ادمین کدوم کانال هست؟

گفت: کانال ایران زمین!

سریع توی پروندش گشتم و به بچه ها هم دستور دادم که یه سری اطلاعات مفید درباره کانال ایران زمین بهم برسونن.

گفتم: پیمان چیکار میکرد؟ کار تشکیلاتیش چی بود؟

گفت: من اول به صورت ادمین یه کانال با اطلاعات بالا میشناختمش. وقتی قرار بود برام مطالبی درباره پادشاهی کوروش و هخامنشیان برسونه، فهمیدم که اینقدر تسلط داره که نشسته خودش تایپ کرده و با شماره آدرس و صفحه به من میداد. حتی وقتی ازش سوال میپرسیدیم، اینقدر جامع بهمون جواب میداد، که جای هیچ شک و شبهه ای نمیموند.

وقتی به قابلیت کار با کامپیوتر و عکس و فوتوشاپ من پی برد و براش دو سه بار کار کردم، بهم سفارش میداد. حتی در طراحی و ایده تصاویر هم بهم کمک میکرد.

گفتم: تو این کارها را مجانی انجام میدادی؟

گفت: چندان مجانی هم نه ... اما اگر بهم پرداخت نمیکردند، سنگین تر بودم!

گفتم: چطور مگه؟ کم میدادند؟

یه کم این دل اون دل کرد تا مثلا جوابمو نده. نمیدونست ول کنش نیستم. بهش گفتم: خانوم! لطفا جواب منو بدید!

تا اینکه گفت: اصلا پولی پرداخت نمیکردند. ینی از بابت کارهای تصویریم و هنریم پولی به من نمیدادند. اونا منو با یه نفر در مشهد لینک کردند که ... در اصل ... اون ... ینی با اون کار میکردم.

گفتم: ینی با اون طراحی میکردی؟ چرا هول شدی؟ احساس میکنم داری یه چیزی را ازم مخفی میکنی! درسته؟

به تندی و لکنت افتاد ... گفت: نه ... ااااصلا ... براش کار میکردم ... اون هم پول خوبی نمیداد ... در حدی که بتونم دهن خانوادم را ببندم و بهشون یه کم پول نشون بدم تا هی مدام گیر ندن که چرا بیکاری؟ و چرا نشستی تو خونه؟ و برو کار کن و این حرفا ...

حرفاشو قطع کردم و گفتم: خانوم مهناز! با شمام! حدس من درسته؟

با ترس گفت: نمیدونم حدستون چیه؟

گفتم: براش مواد مخدر و قرص های روان گردان میفروختی؟ جوونای مردم را بدبخت میکردی؟ درسته؟

گفت: اگه خدا را قبول داری، به همون خدای محمد نه! من اهل این کارا نیستم!

گفتم: الکی برام قسم نخور! پرسیدم برای چی بهت چندرغاز میداد؟ تامین مواد مخدر و بدبخت کردن بچه های محلتون کار تو بود؟ آره؟
با گریه و ناله گفت: به همون امام رضا نه ... به قرآن نه ... من که دارم راه میام ... چرا اذیتم میکنین؟

گفتم: مجید چقدر بهت داده که لاپوشونی کنی و همه گندایی که بالا آورده را گردن بگیری؟ تو میدونی اون همه مواد مخدری که تو محلتون به مردم میدادی جرمش اعدامه؟! میدونستی؟!

با گریه گفت: چی داری میگی آقا؟ چرا با من اینجوری میکنی؟

گفتم: چون روراست نیستی؟ همش ازم مخفی میکنی!

گفت: من چیزو مخفی نکردم... ینی کردم ... ببخشید ... گه خوردم ...

گفتم: پیمان چرا بهت پول نمیداد و به جاش به مجید معرفیت کرد؟ اون که وضعش خوب بود ... لیدر چندین هزار نفر آدم بود و خرج همه میتینگ ها هم که اون میداد. درسته؟

گفت: فکر کنم آره. چون آخر جلساتش و بعد از اینکه کلی رقصیدیم و شام و... همه از اون تشکر میکردن و میرفتن!

گفتم: خب! پس چرا پیمان خودش تامینت نکرد؟ مجید کیه؟ چرا مجید؟

با حالت زار و بیچارگی گفت: چه میدونم مجید چه کثافتیه؟ یه عملی ... یه مشروب خور ...

گفتم: براش کجا را خراب میکردی و روی کدوم دیوار شعار مینوشتی که حاضر میشد بهت ترحم کنه و چندرغازت بده؟

کلی اشک ریخت ... دو بار زد تو سر خودش ... قشنگ مشخص بود که بیچارگی محض اومده سراغش! معلوم بود که فکرش نمیکرده که به همین زودی از مجید سر در بیاریم و مجبور باشه همه چیزو درباره خودش و مجید بگه.

وقتی یه کم آرومتر شد ... با حالت درموندگی گفت:

«کجا را خراب کردم؟ معلومه ... خودمو ... عفتمو ...

رو کدوم دیوار شعار نوشتم؟ ... معلومه دیگه ... رو دیوار تن و دخترونگیم ...

چی مینوشتم؟ اینم مشخصه ...

مینوشتم: من یک فاحشه ام!!»

اینو گفت و زد به سرش و هفت هشت تا جیغ بلند کشید و به هقهق افتاد...

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: