close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت 45

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 166
  • بازديد ديروز : 523
  • بازديد کننده امروز : 37
  • بازديد کننده ديروز : 103
  • گوگل امروز : 14
  • گوگل ديروز: 112
  • بازديد هفته : 1,973
  • بازديد ماه : 7,749
  • بازديد سال : 104,638
  • بازديد کلي : 385,880
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.84.236.168
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت چهل و پنجم»

ظرف دو سه ثانیه از ذهنم گذشت که: ما الان دو تا جنازه رو دستمون هست و حالا به فرض اینکه کیان هم جون سالم از اون ضربه ای که خورده در ببره، ما به این غول نیاز داریم. خیلی هم بهش نیاز داریم. فقط لازمه که به بند و اسارت کشیده بشه ... برخلاف ظاهر وحشتناکشون، معمولا اینا را زود میشه به حرف آورد... هر چند بند و اسارتشون هم کار یکی دو نفر نمیکنه! پس خلاصش این میشه که ما به اون نیاز داریم و باید زنده بگیریمش و سر و زبون و دهن و نقاط حساسش باید سالم بمونه که همین امروز بتونیم دومینویی که شروع کردیم را به یه نتیجه درست و درمون برسونیم.

همه اینا ظرف مدت اون چند ثانیه به ذهنم خطور کرد!

چشمتون روز بد نبینه! تا رسیدم بالا سر عمار، دیدم اون غول بیابونی از دسشویی اومده بیرون و حتی قمه هم برده بالا و الانه که عمار را بزنه دو نصف کنه!


من فقط فرصت کردم پای راستمو محکم بذارم به دیوار و خودمو با شدت و سرعت پرت کنم روی اون غول! اگه روی عمار میفتادم و یا خودمو سپر عمار میکردم، هر دومونو مثل پرتقال قاچ قاچ میکرد!

جوری پرت شدم روی اون غول بیابونی، که هر دومون اول محکم خوردیم به دیوار و بعدش هم پرت شدیم به طرف درب ورودی خونه! چنان صدایی از افتادن من و اون توی راهرو و ساختمون پیچید که الله اکبر!

نصف بدن هردومون بیرون از خونه بود! خب من بدنم آماده تر از اون بود و چون لاغرتر و جمع و جورتر از اون بودم، میتونستم فورا پاشم و ابتکار عمل را در دست بگیرم!

اما ...

اما به شرطی که یهو منو محکم نگیره و بذاره که تکون بخورم!

اون نامرد، همینجوری که پهن شده بود روی زمین، دست انداخت و یقه و گردن منو محکم گرفت توی یه دستش!

گرفت که نه ... بهتره بگم چنگ انداخت و داشت انگشت و ناخونش را فرو میکرد توی خرخرم و ول کن هم نبود!

من همیشه روی گردنم حساس بودم و نقطه حساس من توی دعواهای تن به تن و درگیری های خیابونی، گردنم بوده. اون نامرد هم دست که نه ... بلکه بهتره بگم چنگ انداخته بود و داشت شاهرگ و خرخره و حلقوم و کلا گردنمو میکَند و مینداخت دور!

کف دستش به جرات میتونم بگم به اندازه کفه بیل بود! تصور کنین اگه قشنگ اجازه داده بودم که گردنم به جای نوک انگشتاش و ناخون تیزش، وسط کل دستاش قرار میگرفت و کل کف دستش میوفتاد دور تا دور گردنم، ظرف مدت یک دقیقه راحت خفه میشدم و دیگه اینقدر وحشی بازی و خون و جراحت بر نمیداشتم!

اون هنوز پشت خوابیده بود و اجازه نمیدادم برگرده ... یکی از دستاش هم زیر تنه من بود ... یکی دیگه از دستش هم توی گردن و حلقومم ...

ولی ...

اون خیلی عجله ای برای کشتن من و یا مردن خودش نداشت ... بخاطر همین، سر و صورتشو گذاشته بود کف سرامیک زمین و تکون نمیخورد ... و فقط این من بودم که داشتم بال بال میزدم و داشتم تموم میکردم و نگران حلقومم بودم که زیر انگشتاش خورد بشه و شکستگیش پوست و رگام را پاره کنه و دیر بشه دیگه ...

که یهو دیدم عمار پاشد ... ولی وسط اون لحظه خفه شدن، دیدم که عمار ضربه بدی به سرش خورده و سرش گیج هست و تعادل نداره!

تا چشمش به من خورد، دید که من دارم سیاه میشم و تموم میکنم، دسپاچه شد و اومد طرفم که مثلا نجاتم بده! ولی میدونستم که اگه دست منو بکشه و مثلا بخواد نجاتم بده، زودتر تموم میکنم و حتی به احتمال قطعی و قوی، گردنم زودتر از مرگم خورد میشه! چون فشار از هر دو طرف روی گردنم میفتاد : هم از طرف عمار و هم از طرف اون بی پدر!

تمام زورمو جمع کردم توی لبم و به زور تکونش دادم و به عمار فهموندم: دهنش ... دهنش چک کن ... عمار دهنش ...

عمار فهمید که منظورم چیه و فورا رفت بالا سرش ... در حالی ک هنوز یکی از دستاش پشت سرش هست و درست نمیتونه راه بره و ممکنه حتی بیهوش بشه!

من دیگه واقعا چشمام سیاهی میرفت و حتی قدرت جا به جایی زیادی هم نداشتم! نفس که اصلا نداشتم ... دستامم که ابتکار عمل نداشت ... کلا شده بودم مثل آمریکا و هیچ غلطی نمیتونستم بکنم!

عمار رسید بالا سر اون و تنها کاری که کرد این بود که دو تا دستشو برد به طرف لب و دهن اون نامرد و با چنگ و ناخوناش، دست انداخت دو طرف چاک دهن اونو محکم کشید به دو طرف ...

لباش که که تونست باز کنه، سه تا انگشت سمت راست ... سه تا هم انگشت سمت چپش را فرو کرد لای دندونای اون ... با داد وحشتناکی که عمار کشید، فهمیدم که اون نامرد دندونشو داره محکم به هم نزدیک میکنه و انگشتای عمار را میخواد قیچی و قطع کنه!

من بس بی حال و بی جون شده بودم و فکر میکردم دارم تموم میکنم ... به اسمش قسم، داشتم تو عالم خودم دنبال امام حسین میگشتم ... آخه ازش خواستم وقت مردنم ... هر جا باشم ... بیاد بالا سرم ... به جان عزیزش قسم الان داره اشکم درمیاد که اون صحنه واسم تداعی شد!

با خودم فکر میکردم که دیگه حتی اگه عمار بتونه دهن اونو تخلیه کنه و سیانورش را بیاره بیرون و نجاتش بده و بزنه بیهوشش کنه، بازم دیگه به دردم نمیخوره و من دیگه تمومم و یا لااقل آدم قبلی نمیشم!


تسلیم افتاده بودم ...

داشت میشد سه دقیقه و داغی خون خودمو روی گردن و بدنم حس میکردم و میفهمیدم که الان انگشت و ناخونای تیغ و بردنش، توی دو سوم گردنم فرو رفته و اگه به همین کار ادامه بده و عمار نتونه کاری بکنه، کلکم کنده است!

من فقط و فقط در اون لحظه، منتظر بودم ...

دیگه نه منتظر زندگی و حیات و نجات و اینا ...

با اینکه دیگه جایی نمیدیدم، اما چشماممو به اطرافم میگردوندم ...

میخواستم ببینمش ...

پارسال پیاده روی اربعین ازش قول گرفته بودم که بیاد ...

وقت رفتنم بیاد یه سر بالا سرمو و دست و پا زدنمو ببینه ...

همینطور که بالا سر بابام هم اومد ...

مطمئنم که اومد ...

منتظر بودم بالا سر منم بیاد ...

حالا یا خودش بیاد ...

یا مادر پهلو شکستش ...

ادامه دارد...

#دلنوشته_های_یک_طلبه
@Mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: