close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت 46

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 513
  • بازديد ديروز : 367
  • بازديد کننده امروز : 96
  • بازديد کننده ديروز : 86
  • گوگل امروز : 105
  • گوگل ديروز: 142
  • بازديد هفته : 880
  • بازديد ماه : 6,063
  • بازديد سال : 84,724
  • بازديد کلي : 365,966
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.196.190.32
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت چهل و ششم»

 

لباش که که تونست باز کنه، سه تا انگشت سمت راست ... سه تا هم انگشت سمت چپش را فرو کرد لای دندونای اون ... با داد وحشتناکی که عمار کشید، فهمیدم که اون نامرد دندونشو داره محکم به هم نزدیک میکنه و انگشتای عمار را میخواد قیچی و قطع کنه!

 

من که دیگه حال دست و پا زدن هم نداشتم ...

 

عمار بلند فریاد میکشید و همینطوری که سه تا انگشت دست راست و سه تا انگشت دست چپش بین دندوناش گیر انداخته بود و داشت تلاش میکرد دهن کثیف اونو تخلیه کنه تا اگه سیانور داره، بندازه بیرون و قورت نده، واسم بعدا گفت که انگشت اشاره دست راست و انگشت اشاره دست چپش هم فرو کرد توی کاسه چشمش و انشگتای شصتش هم محکم فرو کرده بود توی گوشش تا بتونه راحت تر سرش را تکون بده و بلند کنه و به زمین بکوبه! عشایر و روستایی ها از این روش برای شکستن گردن و خوابوندن گاوهای وحشی و گوساله های خطرناک استفاده میکنن!

 

 

اما من ...

 

لحظات آخرم بود و فقط میشنیدم که عمار وسط داد و بیدادش و فریاد کشیدنش، که هم سببش درد وحشتناک انگشتاش بود که داشت قطع میشد و هم قدرت زیادی که میخواست سر اونو بلند کنه و به زمین بکوبه، فقط اسم ارباب را میگفت و داد میزد: یا حسین! یا حسین! یا حسین!

 

من که دیگه چیزی نفهمیدم و داشتم از هوش میرفتم!

 

ولی دیگه داشتم تموم میکردم و خُر خُر آخرم بود که حس کردم چند تا مولکول هوا داره از حلقومم عبور میکنه ... نمفهمیدم دیگه ... ولی مشخص بود که عمار کار خودشو کرده و داره دستا و انگشتا و چنگال اون غول بی شاخ و دم شل و سست میشه و از بین چنگالش داره کم کم هوا میثرسه به حلقومم ...

 

من اصلا نمیتونم قشنگ اون صحنه را به قلم و تصویر بکشم و باید خودتون اونجا میبودید که بدونید چه خبر شد و چه کشیدیم؟!

 

اما فقط همینو بگم که عمار تونست من و اونو از هم جدا کنه ... بعدش که اون غش کرد و مثل یه تیکه گوشت گنده افتاد اون ور، عمار فورا اومد سراغم و شروع به تنفس دهان به دهان کرد... و چون هول شده بود، خیلی اصولی این کارو نمیکرد!

 

حسابی شوکه شده بود و میشنیدم که داره همش حضرت زهرا را صدا میزد و متوسل بر امام حسین میشد و وسط تنفس ها میگفت: 

 

آقا این نوکر خودتونه!

 

نفسسسسسسسسسسسسس

 

آقا به دادش برس!

 

نفسسسسسسسسسسسس

 

آقا تورو جون مادرت ...

 

نفسسسسسسسسسسسس

 

آقا قسم دادم به جون مادرت

 

نفسسسسسسسسسسسس

 

آقا جواب زن و بچش چی بدم؟

 

نفسسسسسسسسسسسسس

 

دیگه به گریه افتاده بود ... میگفت: یا امام حسین ...

 

نفسسسسسسسسسسسس

 

قلبمو ماساژ میداد و شونه هامو میمالید و به صورتم میزد ...

 

تا اینکه یهو سرفه کردم ...

 

بازم سرفه کردم...

 

گلوم خیلی درد میکرد...

 

قیافشو تار میدیم ...

 

دستمو به زور بردم سمت گلوم و میخواستم گلومو بگیرم که یهو عمار با بغض گفت: «نکن قربون شکل ماهت برم! نکن عزیز من ... صبر کن الان بچه ها میرسن!»

 

دستمو گرفته بود و داشت با اون یکی دستش بیسیم میزد و گفت: کمک ! مجید بیداری؟! مرکز! همه را بفرست اینجا ... محمد ... محمد حالش بده! درخواست کمک فوری!

 

من خداشاهده به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمیکردم جز اون غول بیابونی! میخواستم که زنده باشه! خیلی کارش داشتم ... اینطور موجودات، خوراک حرف و نشت اطلاعات اند!

 

به زور صورتمو بردم اون طرف و دیدم کنارم افتاده زمین و انگشتاش هم کنار صورتم بود ... همون انگشتایی که چند دقیقه قبلش داشت منو میکشت!

 

اما یه چیز دیگه هم دیدم ...

 

دیدم یه چیزی پر خون و لخته و کثیفی هم اونجا افتاده ...

 

رو کردم به طرف عمار ... نمیتونستم حرف بزنم ... منظورمو فهمید ... 

 

گفت: آره بابا ... زنده است ... اونم چیزی نیست ... حاجی مجبور شدم ... باید بقیه عمرش را یه چشمی سپری کنه!

 

استراحت کن ...

 

الان بچه ها میرسن!

 

اینو گفت و خودش هم افتاد کنارم ...

 

ادامه دارد...

 

#دلنوشته_های_یک_طلبه 

@hadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: