close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت 50

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 5
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 449
  • بازديد ديروز : 367
  • بازديد کننده امروز : 94
  • بازديد کننده ديروز : 86
  • گوگل امروز : 98
  • گوگل ديروز: 142
  • بازديد هفته : 816
  • بازديد ماه : 5,999
  • بازديد سال : 84,660
  • بازديد کلي : 365,902
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.196.190.32
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت پنجاه»

 

چشمام روی هم بود و داشتم صلوات میفرستادم. زورم گرفته بود که روی تخت، زمینگیر شده بودم و نمیتونستم خودم اون بازجویی را رتق و فتق کنم.

 

بازم گوشیم وور خورد ... خانمم بود ... یه کم عصبانی بودم ... از دست همه شرایط ... هم از اینکه نمیتونم صحبت کنم و هم از اینکه اونجا بودم و... 

 

تماسشو رد کردم و نوشتم: «خانمم! لطفا زنگ نزن که کار دارم. بعدا صحبت میکنیم. بای.»

 

 

فورا نوشت: «اه چه بداخلاق! خودت بای.»

 

شاید یه نیم ساعت دیگه هم طول کشید. داشتم رسما نگران میشدم. وقتی نگران میشم، با انگشتام ور میرم ... معدم به هم میریزه ... پاهامو زیاد تکون میدم ... اما ... اون لحظه سوز و درد گلوم هم شروع شده بود و من نمیتونستم دستش بزنم و یه کم بگیرمش و ماساژش بدم تا آروم بشه!

 

کلی کلافه بودم.

 

حالا وسط همه اون استرس ها، پرستاره اومده بالا سرم و داره نصیحتم میکنه! از اوناش هستن که لبشون و لپشون گنده است و یه رژ جیغ هم کشیدن و وقتی حرف میزنن، تلاش میکنن لبشون به هم نخوره که یه وقت خدایی نکرده رژشون پاک نشه! از همونا ... که تهوع میگیره آدم ...

 

اومده و میگه: «آقا ... چرا نژستین شما؟ اشلا میدونشتین واشه شما نششتن درشت نیشت؟ هیژ با خودتون فکر کردین که اگر خدایی نکرده دوباره گردنتون خونریزی کنه، شققققدر شرایطتون از اوکی بودن خارج میشه؟ لطفا دراز بکشین و یه کم شل کنین و به چیزای خوب فکر کنین!»

 

میبینین خدا وکیلی؟! دختره اومده میگه یه کم بخواب و شل کن تا اوکی بشی!!

 

بعدشم اومد طرفم و مثلا میخواست منو آروم روی تختم بخوابونه!

 

دختره نقطه چین فلان طور شده اومده بالا سرمو میگه: «آقا شما روژ شختی داشتین! اجاژه بدین یه آرام بخش توی سرومتون خالی کنم تا یه کم اوکی تر بشین و بتونین یه کوچولو بخوابین!»

 

من که داشتم منفجر میشدم از عصبانبت و نفرت از اینجور هیولاها، کاغذمو برداشتم و براش نوشتم: «لازم نکرده! میری بیرون یا پاشم؟»

 

نوشتم و گرفتم جلوش تا بخونه!

 

وقتی خوند، بد نگا کرد و گفت: «وا ... آقا ... از شما بعیده! اگه نگرانین میخواین یه کم بشینم پیشتون و آرومتون کنم؟»

 

خدا شاهده به محض اینکه اینو گفت، دفتر و خودکارمو بلند کردم و چنان محکم کوبیدم زمین که خودکاره تا یکی دو متر برگشت هوا و افتاد اونجاها!

 

پلنگه ترسید و دمشو گذاشت رو کولشو در رفت! وقتی میخواست بره، زیر لب گفت: «اه ... چه وحشی ... محبت بهش نیومده!»

 

حالا اگه صد بار به پرسنل بیمارستان نسپرده بودیم که اطاق های بچه های ما را از اینجور جک و جوونورها نفرستن، زورم نمیومد!

 

بگذریم.

 

دیگه داشت میشد یه ساعت که دیدم عمار اومد پشت خطم و گفت: «حاجی هستی؟»

 

گوشیو برداشتم که بگم: «حاجی و زهر مار! حاجی و درد بی درمون! حاجی و گلوله کاتیوشا! حاجی و بمب خوشه ای! حاجی و موشک سجبل! حاجی و تاسیسات هسته ای کیم جونگ اون! حاجی و عصای مرحوم هوگو چاوز! حاجی و استخر فرح پهلوی! معلومه کدوم فلان دره ای هستی؟ چرا در را قفل کردی فلان فلان شده؟ حالا دیگه خط منو هم قطع میکنی پدر صلواتی؟!»

 

که یادم اومد نمیتونم حرف بزنم! بخاطر همین فقط براش نوشتم: «آره! نتیجه؟!»

 

گفت: «این دختره که تو خونه صبح به قتل رسیده، خواهر همین سوسولی بود که دیشب به قتل رسید و کسی که باهاش بوده خرخرشو جویده! خواهر همونه!»

 

تعجب کردم! نوشتم: «خب؟ علت قتل؟»

 

گفت: «مجید تلفن همراه دو تا غول بیابونی رو چک کرده و اطلاعات خطشونو درآورد. فهمیدیم که به اون یکی دستور دادن اینکارو بکنه. اونم معطلش نکرده!»

 

نوشتم: «کی دستور داده؟»

 

گفت: «حالا مجید داره روش کار میکنه اما حاجی فکر نکنم بتونیم مثل یکی دو مرحله دیشب گازنبوری و سریع پیش بریم. چون این بابا آدرس و اطلاعات جایی را نداره الا خونه ای که توش بودن! یه چیزایی میدونه و بعضیاشم گفته اما دیگه چیز دندون گیری نمیتونیم ازش بگیریم.»

 

نوشتم: «چند درصد ممکنه راست بگه؟ چرا اینقدر مطمئنی دربارش؟»

 

گفت: «نه ... ردیفه ... دروغ نمیگه ... این با من!»

 

نوشتم: «چرا صداش نمیشنیدم؟»

 

چیزی گفت که حسابی تعجب کردم! گفت: «آخه بنده خدا زبونش مشکل داره! کار نمیکنه. میشنوه ولی نمیتونه حرف بزنه!! مینوشت و منم میخوندم»

 

ادامه دارد...

 

#دلنوشته_های_یک_طلبه 

@hadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: