close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت 51

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 251
  • بازديد ديروز : 523
  • بازديد کننده امروز : 44
  • بازديد کننده ديروز : 103
  • گوگل امروز : 19
  • گوگل ديروز: 112
  • بازديد هفته : 2,058
  • بازديد ماه : 7,834
  • بازديد سال : 104,723
  • بازديد کلي : 385,965
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.84.236.168
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت پنجاه و یکم»

 

به سعید پیام دادم و نوشتم: «سعید اعلام موقعیت!»

 

سعید نوشت: «حاجی دست بوسم. حاجی به خاطر همه اشتباهاتم معذرت خواهی میکنم.»

 

نوشتم: «ببین پسر جان! حالا وقت این حرفا نیست. به موقعش خدمتت میرسم. الان باید یه کاری برام انجام بدی!»

 

نوشت: «امر بفرما حاجی!»

 

 

نوشتم: «دو تا مقتول داریم. هر دوشون هم خرخرشون جوییده شده. هر دوشون هم قاتلاشون سیانور داشتن که یکی از اون قاتلها موفق شده خودشو خلاص کنه و دومی هم ما نذاشتیم خودشو خلاص کنه! تو فقط خط و ربط این دو تا مقتول را برام دربیار! میخوام بدونم کین و چه کاره بودن و کس و کارشون کجان و خلاصه هر چی میدونی...»

 

نوشت: «از صفر شروع کنم یا از شماره ملی؟»

 

نوشتم: «این چه سوالیه؟ یه دفعه دیگه از این سوالای الکی بپرسی، میفرستم دنبال یه روزی حلال دیگه! بشین کارتو بکن! ضمنا دو ساعت بیشتر وقت نداری. زود باش.»

 

سعید رفت دنبال شناسایی دقیق دو تا مقتولی که داشتیم.

 

برای مجید پیام دادم. نوشتم: «مجید اعلام وضعیت!»

 

نوشت: «وضعیت تحقیق. منجر به نتیجه. آماده اعلان و اعلام.»

 

نوشتم: «بسیار خوب. بیا پشت خطم و حرف بزن. من نمیتونم حرف بزنم. تو کامل حرفتو بزن ببینم چیکار کردی؟»

 

اومد پشت خطم و گفت:

 

«سلام حاج آقا. به قول خودتون خدا قوت. من دو تا گوشی همراه را چک کردم. یکی همون اپل که مال اون بنده خدایی هست که تو بیمارستان توسط اون یکی تروریست کشته شد.

 

حاجی دو تا خط داشت که خیلی حرفا برای گفتن داره. ادمین سه تا کانال بود: یکیش کانال لوکس فروشی و ساعت های گرون قیمت ... یکی دیگش هم کانال آموزش زبان ترکیه ای که البته ظاهرا خودش تدریس نمیکرده و مدرسش یه نفر هست به نام پیمان!»

 

تا گفت پیمان، مثل برق گرفته ها شدم. یادم اومد که از یه نفر از کسانی که بازجویی که میکردم این اسمو شنیده بودم. آهان. یادم اومد... همون اهل شمال که گاهی خونشون دعوت میکرد و چند تا هتل کرایه میکرد و.... ای نامرد!

 

مجید میخواست ادامه بده که عمار اومد پشت خطم! نوشت: «حاجی من هنوز جنازه را ندیدم. اجازه هست یه نگا به جنازه دختره که این غول زده ناکارش کرده را ببینم؟»

 

نوشتم: «بسم الله ... صاب اختیاری!»

 

مجید ادامه داد:

 

«یه کانال معامله وسایل منزل هم داشته که ممبرهای زیادی هم جذب کرده بوده و ظاهرا امرار معاشش از این راه بوده. چون به واسطه این کانال بوده که حسابش بیشتر پر و خالی میشده.»

 

نوشتم: «معامله و مبادله ای هم با خارج از کشور داشته؟»

 

گفت: «نمیدونم. منظورتون از راه همین وسایل منزل و ساعت های لوکس و این چیزاست؟»

 

نوشتم: «آره»

 

گفت: «نمیدونم قربان! اما تحقیق میکنم. این از اولی.

 

نفر دوم هم که همین غولی که مهمون خودمونه! این گوشیش پیش خودش نبوده. بچه ها از دسشویی خونه ای که اونجا رفتین پیداش کردن. حاجی کلا بهش گرا نداده بودن که در خطره. نمیدونم چرا زده دختره را کشته ... از همه کانالها و گروه هایی که بوده لفت داده و بعدش هم انداختتش توی کاسه توالت.

 

اما ما با برنامه ای که داشتیم تونستیم کانالها و گروه هایی که عضویت فعال داشت را کشف کنیم. خلاصش میشه این که بعیده قتل اولش باشه. چون بنظر میرسه کلا اینکاره است ... شاید حداقل هفت هشت نفر در طول این یه هفته یا ناکار کرده یا کشته! کلا کارش این بوده.»

 

نوشتم: «کجا آموزش دیده بوده؟»

 

گفت: «عمار نوشته که هم کردستان عراق آموزش دیده و هم پادگان اشرف! دیگه بقیشو نمیدونم.»

 

نوشتم: «میدونی چی داری میگی؟ مطمئنی؟»

 

گفت: «والا من بی تقصیرم. این همه اون چیزی هست که عمار ازش اعتراف گرفته!»

 

نوشتم: «با کسی هم در ارتباط بوده؟ بیشتر منظورم ارتباط کاری و هماهنگی از جنس خودشه؟»

 

گفت: «آهان ینی میخواید بدونید که آیا اینا تیم حذف و ترور هستن یا نه؟ والا با این پیامایی که الان روبرومه و داره هنوز ریکاوری میشه، فکر کنم حداقل بیس سی نفری بشن!»

 

ته دلم خالی شد یهو ... نوشتم: «دقیق تر حرف بزن!»

 

گفت: «پس اجازه بدید یه بار دیگه سر انگشتی بشمارم! خب ... خب ... آهان ... آره ... حداقل با 28 نفر دیگه مثل خودش ارتباط داشته که به عناوین بادیگارد و محافظ منزل و این چیزا ازشون استفاده میکردن!»

 

نوشتم: «و همچنین اضافه کنیم قتل و پاکسازی سازمانی!»

 

گفت: «بله ... شاید ...»

 

داشت ذهنم میپوکید. به یه آب قند نیاز داشتم. نه اینکه ترسیده باشم. بلکه به این خاطر که دوباره داشت از گلوم خون میومد و معده عصبیم هم داشت اذیتم میکرد... اما آب قند هم نمیتونستم پایین بفرستم.

 

خیلی داشت مهره های رنگارنگ و نحس و موثر جلوی چشمام و ذهنم رژه میرفت! با توضیحات و کشفیات مجید، تازه سر از «سازمان منافقین» درآوردیم! سازمان منافقینی کهالان واضح و آشکار اومده وسط و فقط بیس سی نفرش دور و برمون هستن که دو نفرشون اینجان: یکیشون زنده است اما زبون نداره ... یه نفرشون هم سیانور خورد و خلاص!

 

ادامه دارد...

 

#دلنوشته_های_یک_طلبه 

@hadadpour

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: