close
متخصص ارتودنسی
داستان کف خیابون(2) - قسمت 53

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 530
  • بازديد ديروز : 367
  • بازديد کننده امروز : 97
  • بازديد کننده ديروز : 86
  • گوگل امروز : 108
  • گوگل ديروز: 142
  • بازديد هفته : 897
  • بازديد ماه : 6,080
  • بازديد سال : 84,741
  • بازديد کلي : 365,983
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.196.190.32
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت پنجاه و سوم»

 

اما اون روز و اون لحظات نمیخواست خیلی راحت و کم دردسر سپری بشه.

 

عمار اومد پشت خطم ... شاید یه نیم ساعت بعد از گزارش مجید بود ... وقتی صدای تنفسم شنید، گفت: «محمد جان سلام. الان بالا سر اون دخترم. سرد خونه بیمارستان خودمون. اگه بدونی الان افتخار مذاکره با نعش چه کسی دارم؟»

 

حالا میدونست نمیتونم حرف بزنم و دارم حرص میخورما. هی داشت بدتر حرصم میداد.

 

 

 

گفت: «محمد قیافه این دختره خیلی یه جوریه! خیلی عملیه! انگا همه اندام و صورتش دستکاری شده!»

 

نوشتم: «چی میگی؟»

 

گفت: «به خدا!»

 

نوشتم: «خودشه؟»

 

گفت: «آره فکر کنم. همون عکسیه که اون پسره باهاش قرار داشت و بهش قطعه سلاح فروخته بود! اسمش چی بود؟ ترانه؟»

 

عجب!

 

کم کم داشت همه خط و ربطای قبلیمون کشف میشد اما قبل از کشف، از دنیا میرفتن و کشته میشدن!

 

خبری که عمار داد، خبری نبود که ازش خوشحال یا ناراحت باشم. حتی به نظرم یه کم بیشتر ناراحتم کرد. چون خیلی با این دختره کار داشتم و میتونستم به سبک خودم حرفای زیادی ازش بکشم.

 

اما دیگه از دنیا رفته بود ...

 

یا بهتره بگم، از دنیا برده بودنش!

 

بگذریم.

 

دو سه ساعتی گذشت ... به سعید پیام دادم و نوشتم: «پنج ساعته داری چیکار میکنی؟ خوبه نگفتم برو بقیشون دستگیر کن و بیا»

 

نوشت: «حاجی جان چشم. خدا نکنه آتو دست کسی بدم. میتونه تا اخر عمر بزنه تو چشمم. اما حاجی یه نیم ساعت دیگه اجازه بده بهم. دارم به نتایجی میرسم که ...»

 

حرفشو قطع کردم و نوشتم: «مگه داری چیکار میکنی؟»

 

گفت: «منتظر جواب یکی دو تا جای دیگه هستم. حاجی لطفا یه کم بهم اعتماد کن و بذار کارمو بکنم. بعدش خودتون میفهمید.»

 

دیگه چیزی نگفتم تا این بچه بتونه کارشو بکنه.

 

برای عمار نوشتم: «پدر صلواتی! ذهنم به هم ریخته. یادته داشتی کارای یه دکتر جواز باطلی را انجام میدادی و قرار بود بکشونیش ایران و ... چی شد؟»

 

عمار نوشت: «گفتم که برات. ارتباطمو گرفتم. تور خودمم پهن کردم. حتی پولی هم که گفته بودی، جا به جا کردم. حالا دیگه منتظرم یه خبری بده به ایمیلم.»

 

نوشتم: «ایمیلت؟»

 

گفت: «گفتم الان میگه چرا ایمیلا؟ آره دادا . ایمیل. اهل مجاز و مجازی و این قرطی بازیا نیست.»

 

نوشتم: «محتاط کی بوده اون دیگه؟! از کیان چه خبر؟»

 

گفت: «کیان کیه دیگه؟»

 

نوشتم: «همون دیگه! ......... پکیده ناکام!»

 

گفت: «بهتره. تشکر!»

 

عصبانی نبودم اما گفتم یه چیزی بنویسم که یه کم حال خوب کن باشه ... نوشتم: «عمار خدا شاهده حوصله شوخی ندارم. چرا منو بازی میدی؟ چرا منو سر به سر میذاری؟ من الان روی این تختم. شماها الان اونجایین. دو سه تا جنازه هم رو دستمه. تیمم جفت و جور نیست و اونی که میخوام هنوز نشدن. گردنمم داره خون میاد. حتی قادر به تکلم نیستم ... هیچ ننگی از این بدتر نیست ... هیچ داغی از این بالاتر نیست ... من دارم میرم ... دارم به قهقرا میرم ... فقط بذارین برم!»

 

بعد از کلی خنده گفت: «باشه بابا. هیچی. گذاشتم بگی چیکار کنم. الان میخوای برم سراغش؟»

 

دیدم سعید اومد پشت خطم ...

 

برای عمار نوشتم: «نه صبر کن ببینم چه میشه ... خبرت میدم. در دسترس باش!»

 

بعدش برای سعید نوشتم: «چه کردی؟ چه خبر؟»

 

سعید گفت: «ببخشید دیر شد و حدودا دو برابر زمانی که دستور داده بودید طول کشید. راستشو بخواید خبرای مهمی دارم اما تلخ!

 

حقیقت اینه که این دو نفر ... ینی دختره که تو خونه کشته شده و اون پسر سوسوله که تو بیمارستان کشته شد ... با توجه به شواهد و قراین ثبت و دی ان ای و گزارشات قانونی و ... خواهر برادرن!

 

این دو تا بیچاره اهل شیراز نبودن. پدرشون از مقتولین قتل های زنجیره ای زمان خاتمی (ینی حدود سال 77 و 78) هست. مادرشون هم بعد از قتل شوهرش، از نظر روحی به هم میریزه و بعد از اینکه با بچه های برون مرزی لندن ، ینی محل اقامت مادره ارتباط گرفتم، گفتن که میشناسنش و میدونن که مادره به خاطر وابستگی عاطفی که به یکی از پزشکان دوران پهلوی مقیم لندن داشته، برای درمان روحی میره لندن و بعدش پناهنده میشه و همونجا میمونه و الان هم یکی از رقاصای شبکه من و تو هست به نام ..........»

 

نوشتم: «صبر کن یه لحظه! یکی از دکترهای مقیم لندن؟»

 

گفت: «آره حاجی. چطور؟»

 

نوشتم: «زن بوده یا مرد؟»

 

گفت: «چیزی که بچه های اونطرف گفتن، زن بوده!»

 

نوشتم: «احتمالا دکتر زیبایی نیست؟»

 

گفت: «اطلاع ندارم. تحقیق میکنم و اطلاع میدم.»

 

نوشتم: «خب؟ بقیش؟»

 

گفت: «آره دیگه ... آهان راستی: این پسر و دختره از تهران میان شیراز. حدودا یه سالی هست که اومده بودن شیراز. حتی شماره پرواز پارسالشون هم درآوردم.»

 

نوشتم: «خب ... زود باش ... جذب کجا بودن؟»

 

گفت: «اونو با مجید مشورت کردیم.

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: