close
متخصص ارتودنسی
مستند حیفا - قسمت های 16 تا 40

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 401
  • کل نظرات : 69
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 5
  • تعداد اعضا : 28
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 401
  • بازديد ديروز : 679
  • بازديد کننده امروز : 77
  • بازديد کننده ديروز : 132
  • گوگل امروز : 109
  • گوگل ديروز: 146
  • بازديد هفته : 1,637
  • بازديد ماه : 10,706
  • بازديد سال : 13,330
  • بازديد کلي : 294,572
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.224.60.122
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

《حیفا-16»

🔴 نگران مهدی فطرس بودم. هیچ خبری ازش نداشتیم. ایمیلی هم که فرستاده بود پرید و از دستم رفت. الان من بودم و یه هارد پر از اسناد و مدارک و کلّی مطلب رمزدار از لب تاپ یعکوف! خبر خودکشی یعکوف هم داشت سر و صدا میکرد و خواه نا خواه حساسیت های امنیتی رژیم صهیونیستی مخصوصا اداره متساوا در تل آویو و حتی خارج از اراضی اشغالی بیشتر و بیشتر شده بود. چون بالاخره یعکوف، بغل گوش خودشون در تل آویو مرده بود و این خیلی براشون گرون بود و باید یه جوری ماسمالی میکردند و یه حالی هم از بقیه میگرفتند.

 

🔴 نشستم و دوباره پروژه را از روی هارد یعکوف بررسی کردم. باید حواسم باشه که دنبال حیفا هستم و ردگیری حیفا در ابوغریب، اولویت غیر قابل تردید ماست. من باید اولا بهش برسم و رصدش کنم که کجاست؟ تا بتونم قدم به قدم باهاش همراه بشم و اقدامات بعدیش را حدس بزنم. تا نتونم پیداش کنم و درست نشناسمش، نمیتونم اقدامات بعدیش را حدس بزنم و ناکارش کنم.

🔴 حدودا یک هفته دیگه هم گذشت. یه کم مرتب تر شد. معلوم بود یعکوف کارش را بلد بوده و حتی فایل های مخفی را هم درباره فیلم های زندان ابوغریب و بند حیفا و بعضی مطالب صوتی را هم داشت که خیلی به دردمون خورد.

 

👈🏽 از اینجا به بعد، بهترین گزارشگر این مستند، خود یعکوف است که به زبان خودش فقط اسناد فعالیت های حیفا یا همون حفصه را به روش p.t.r در اون دو ماه و مدارک موجود درباره هر روز با هم مرور و از پرداختن به مطالب دیگر پرهیز میکنیم:

 

👤 سند 229 : «محرمانه»

تاریخ: محفوظ

مخاطب: ریاست بخش ضد تروریسم اداره متساوا

 از: مامور یعکوف

 

 به محض ورودمان به عراق، مستقیم به ابوغریب رفتیم با اینکه دوست داشتم اول به مسجد سهله بروم و رابط فرهنگیمان را که از بعد از سقوط صدام حسین در آنجا ساکن شده، ببینم... بنظرم نباید مسجد سهله به این راحتی ها از زنجیره اطلاعاتی خارج بشود چرا که هنوز هم مورد مراجعه زیادی از شیعیان و حتی اهل سنت عراق می باشد...

 

ظرف مدت دو روز، عذر تمام مامورهای عراقی شاغل در ابوغریب را خواسته و تلاش کردیم ظرف مدت کمتر از 10 ساعت، کنترل کامل زندان را در دست بگیریم. موفق شدیم اما حقیقتا کنترل حدودا 1100 نفر جمعیت تروریست و زندانی ساکن در ابوغریب برای ما 50 نفر کار آسانی نبود! بسیار سخت تر از شرایط زندان زیر زمینی صحرا گذشت و میگذرد.

 

درباره ترکیب زندانیان ابوغریب باید عرض شود که تقریبا از ملیت های مختلف خاورمیانه در اینجا حضور دارند. مخصوصا عراق و سوریه و افغانستان و سعودی و حتی چند نفر از...! فرصت مطالعه همه پرونده ها را نداشته ام اما اگر ضرورت ایجاب کند حتما این کار را خواهم کرد. حال ماموران اینجا مخصوصا مامور زن متساوا(حیفا) مثبت ارزیابی میشود. البته بر اثر شدت جراحات وارده در روند شکنجه مخصوصا از سر و گردن توسط ماموران عراقی و آمریکایی، دچار بعضی از مشکلات جسمی شده اما جای نگرانی نیست. طبق اوامر شما پیش خواهیم رفت. برج ساعت شش...امضاء

 

👤👤 سند 230 : «محرمانه»

تاریخ: محفوظ

از: اداره متساوا-بخش ضد تروریسم

به: مامور یعکوف

 

تحقیقات میدانی خودت را درباره بندهای القاعده و عرب های سوری و سعودی ابوغریب متمرکز کرده و گزارشات آن را به صورت مبسوط با تمام جزئیات ارائه بده. همچنین، انتظار میرود از محل زندان به هیچ وجه خارج نشوی و تمام امور مربوط به زندان ابوغریب را به دقت هرچه تمام تر رصد کنی و گزارشات آن را ارسال کنی. تاکید میشود که فاصله بین گزارشات کمتر از سه روز باشد تا تصمیمات لازم ابلاغ گردد. ضمنا درباره نیازهامندی ها و مسائل شخصی شما و تیم همراه، ظرف یک هفته آینده اقدام خواهد شد. امضاء

 

《#حیفا-17》

 

⛔️ سند 231 : «محرمانه»

تاریخ: محفوظ

مخاطب: ریاست بخش ضد تروریسم اداره متساوا

 از: مامور یعکوف

 

👈 پیرو نامه شماره 230 توجه شما را به نکاتی درباره بندهای زندانیان القاعده ابوغریب جلب میکنم: بند زندانیان ابوغریب که در زیر زمین طبقه دوم ابوغریب است، از 18 زندان و 4 چاله و 2 چاه تشکیل شده است. از بدو تاسیس زندان، حدودا 100 نفر در دو چاه انداخته و دفن شده و معمولا کسی از چاله های چهارگانه اینجا به سلامت کامل در نمی آید و اگر قرار باشد زنده بماند و از ابوغریب آزاد شود، مدت ها درگیر درمانش خواهد بود.

 

👈 اما از 18 اتاق آن بند باید عرض کنم که هرکدام حدودا 12 متر و با درب های کوتاه و بدون پنجره می باشد که در 15 تا از آن اتاق ها حدودا بین 5 تا 7 نفر به سر می برند! و در سه اتاق دیگر، سگ های آموزش دیده شکنجه گر با قدرت تخریبی و سرعت عمل بالا در آزار و قتل نگه داری میشوند.

 

👈 در این بند، معمولا افاغنه و عرب های سوری و عراقی و سعودی حبس شده اند که حال بسیاری از آنان از لحاظ جسمی و حتی بیماری های جنسی وخیم گزارش می شود. تنها جنس مونث در این بند، دختری به نام «حفصه» است که هنوز دلیل حضورش در این بند را نمیدانم. از نظر ظاهری و جثه، از افغانی ها و عراقی ها و اعراب کوچکتر است و اصلا شاید عراقی نباشد... از همه آنها مقاوم تر به نظر میرسد... حرکاتش با اینکه عوامانه است اما بوی آموزش های حرفه ای میدهد... غیر از او، مابقی زندانیان آن بند، مرد هستند... با انگیزه بالای مذهبی و تعصبات قومی... همه از اهل سنت و از نظر بدن، ورزیده...

منتظر دستورات بعدی شما هستم. برج ساعت شش... امضاء

 

⭕️ سند 232 : «محرمانه»

تاریخ: محفوظ

از: اداره متساوا-بخش ضد تروریسم

به: مامور یعکوف

 

👈 دستور داده میشود که حفصه را شبانه روز زیر نظر داشته باش... همچنین گزارشاتی از او و حضور نیروهای متساوا در این مدت را به صورت روزشمار و هرشب، با فرمت dohep و الگوریتم prut  به صفحه شماره 2333-466 ارسال کنید. امضاء

 

💠 [ ما اولش دقیقا متوجه این فورمت و الگوریتم نشدیم اما پس از اینکه حدودا تا قسمت 35 این مستند در حال آماده شدن بود، اتفاق خوبی رخ داد و تونستیم بعضی رمزها را بازخوانی و بازگشایی کنیم و دوباره برگردیم و مطالب از قسمت 16 تا 35 را بازنویسی کنیم.]💠

 

🌍 سندA

امروز که سومین روز حضور ما در اینجاست، شاهد درگیری شدیدی بین عناصر القاعده و جیش الوعد در زندان بودیم. پس از حدود 30 دقیقه توانستیم کنترل کنیم و حدود 6 نفر کشته و 13 نفر زخمی و 2 نفر قطع نخاع شدند. اصل ماجرا به جسدی برمیگشت که در توالت جنوبی زندان پیدا شد. این قتل در زمان هواخوری هفتگی بند القاعده و جیش الوعد رخ داد که عصر سه شنبه ها صورت میگیرد.

 

🌍 مقتول از اعضای جیش الوعد نبوده اما حدودا دو ماه با جیش الوعدی ها حبس بوده است. اسمش جعفر و مشهور به جعفر کربلایی بود. او شیعه بوده و به امامت جماعت مسجدی در یکی از روستاهای اطراف کربلا مشغول بوده است که به خاطر تبلیغ علنی بر علیه حضور آمریکایی ها در عراق سخنرانی کرده و سپس دستگیر و به اینجا منتقل شده است. جیش الوعدی ها که به خاطر قتل او احساس خطر کرده و فکر میکردند اعضای القاعده این کار را کرده اند با آنها درگیر شده و زندان را به هم ریختند!

 

🌍 قربان! دوربین ها هم اطلاعی از نقطه کور توالت ها به ما نمیدهد اما پس از تحقیقات از محل قتل، یک تار موی زنانه در آنجا یافتم که کف کاسه توالت آنجا با خون آن مقتول آغشته بود. پس از تحقیقات و آزمایشات لازم، به این نتیجه رسیدم که فقط موی یک نفر است و آن موی کسی نیست جز: «حفصه»‼️‼️

 

🌍 امشب به طور مفصل از حفصه بازجویی میکنم و تمام توانم را در کشف این مسئله به کار خواهم گرفت. اما هیچ قولی مبنی بر زنده ماندن او زیر شکنجه و استنطاق نمیدهم... چرا که هم او را نمیشناسم و هم هیچ ماموریتی برای حفظ جان او از طرف شما به من نرسیده است... برج ساعت شش... امضاء

 

《حیفا-18》

 

🔴 سندB

 

🔶 وقتی سراغ حفصه رفتم، در حال مداوای یکی از عناصر القاعده به نام «ابو محمد عدنان» بود. لاشه نیمه جان مار بزرگی هم آنجا بود که ابومحد عدنان را گزیده بود! حفصه هم ابتدا آن مار را خواب کرده و سپس به مداوای ابو محمد پرداخته بود. وقتی به بالای سرش رسیدم، ابو محمد بیهوش بود و بقیه هم خواب بودند و حفصه هم لبش را به زخم حاصل از نیش مار روی ساق پاهای ابو محمد گذاشته بود و در حال مکیدن سم های مار از بدن ابو محمد بود!

 

🔶 تا متوجه حضور من شد، قبل از اینکه حرفی بزنم با صدای گرفته و خشک گفت: «دقیقا هفته قبل بود که جناب معارج که رئیس زندان بودند مثل شما بالای سرم اومدند و مسائلی پیش اومد که مجبور شدیم تا صبح معاشرت داشته باشیم و گپ بزنیم... اما فکر نکنم شما اهل معاشرت و شب نشینی با ما باشند... سلام قربان‼️‼️ امیدوارم چاقویی که در جیب دارید را برای دقایقی به من قرض بدهید! برای خروج همه سم ها از بدن ابو محمد نیاز به ایجاد شکاف دارم. چاقویتان را لطف میکنید؟!»

 

🔶 او فقط مرا به اسم صدا نکرد اما جوری حرف زد که انگار مرا میشناخت... احساس میکنم قبلا در زندان یا جای دیگر زیر دست خودم بوده... از او چیزی در این باره نپرسیدم؟! ... کنارش نشستم و فقط سکوت کردم... چاقویی که خواسته بود بهش دادم... سم ها را با دهان و مکش دهانش از زخم پاهای ابومحمد درآورد و جسم یخ کرده و لرزان ابو محمد که عرق سرد کرده بود را به خوبی تیمار کرد...

رو به من کرد و گفت: بفرمایید قربان! چه خدمتی از حفصه برمیاد❓‼️

 

🔷 من که معمولا با زندانیان و سوژه هایم اهل زیاد حرف زدن نیستم، اشاره کردم که بیاید و نزدیک من بنشیند. وقتی به من بیشتر نزدیک شد و بیشتر به او دقت کردم، جنس موهایش همان جنس مویی بود که در پایین جنازه جعفر کربلایی پیدا کرده بودم! فقط یک جمله گفتم... مستقیم و بدون هیچ مقدمه ای به چشمهایش زل زدم و ازش پرسیدم: چرا جعفر را کشتی❓‼️

 

🔶 خیلی مطمئن و فورا جواب داد و گفت: اگر مطمئنید که من کشتمش‼️ خب واضحه... چون شیعه بود!! روحانی بودن و مبلّغ تشیّع بودن هم مزید بر جرمش بود که باید بالاخره یکی زحمت حذفش را میکشید... شما که باید بهتر از من بدونید... یهودی ها معتقدند که دشمن باید حذف بشه مخصوصا اگر شیعه باشه و اهل تبلیغ علیه یهود باشه... میدونید که کجا نوشته... این ساده ترین درس «تلمود» هست‼️

 

⛔️ [تلمود در زبان عبری: תלמוד به‌معنی آموختن یا تلمّذ که از آن به‌عنوان «تورات شفاهی» نیز یاد می‌شود، یکی از کتاب‌های اصلی یهودیت ربانی است. نام دیگر برای آن به‌صورت سنتی شاس (ש״ס) است که مخفف شیشا سداریم به‌معنی «شش دفتر» است. نام تلمود معمولاً اشاره‌گر به «تلمود بابِلی» است، بااینکه تلمود دیگری به نام «تلمود اورشلیمی» وجود دارد که دارای رواج کمتری است. تلمود دارای دو بخش اصلی است: اولین قسمت میشنا (משנה) نام دارد که در حدود سال ۲۰۰ میلادی تکمیل شده‌است و تفسیر خاخامهای یهودی بر تورات است که «تورات شفاهی» نامیده می‌شود. قسمت دوم گمارا نام دارد که در سال ۵۰۰ میلادی تکمیل شده‌است که شامل نوشتارهای خاخامهاست و در بسیاری موارد به مسائلی فراتر از آنچه در تورات اشاره شده‌است می‌پردازد. تلمود ممکن است به میشنا، گمارا یا هر دو در یک کتاب اطلاق شود. تمامی تلمود از ۶۳ دفتر تشکیل شده‌است و شامل بیش از ۶۲۰۰ صفحه است. زبان مورداستفاده در آن عبری قدیم و آرامی است. تلمود دارای نظر هزاران خاخام درمورد بسیاری مسائل مختلف است. این مسائل شامل هلاخا، اخلاق یهودی، فلسفه، سنتها، تاریخ و بسیاری مسائل دیگر هستند. تلمود منبع اصلی قوانین یهودی در یهودیت ربانی است.]⛔️

 

👈 حفصه معتقده که هر روحانی شیعه، یک قاتل و یک دشمن حقیقی و موثر بر علیه یهود و دولت اسرائیل محسوب میشه و مادامی که زنده است، خطر متحرّک غیر قابل پیش بینی فعال محسوب میشود! میگفت: «اون روحانی شیعه را کشتم چون خطرناک بود! هر چند تا زنده بود، خطرش بروز پیدا نکرد!»

 

🤔 «کلید کلمات شیعه، روحانی، خطر، خطرناک و موثر» از کلید کلمات مشکوک این دختر بود که با سایر گفته هاش هم تطابق داشت اما بازم احساس میکنم یه چیزی کم باشه... احساس میکنم این سنایو که تعریف کرد، حلقه مفقوده داره... حلقه ای که یک دختر داره جوری ازش فرار میکنه که متعجب ترم میکنه...

 

🤔 اصلا اجازه بدید دوباره مرور کنیم... دختری که اسمش حفصه است... وسط ابوغریب... از مجد یهود و اعتقادات تلمودی دم میزنه... نماز میخونه... آدم میکشه برای خطر تشیعش... نه... یه جای کار میلنگه قربان!

برج ساعت شش... امضاء

 

《حیفا-19》

 

❌ سند C

 

⭕️ دلیل حفصه برای قتل جعفر کربلایی غیر منطقی نبود... اگر به دست حفصه کشته نمیشد بالاخره زنده هم از ابوغریب بیرون نمیرفت... اما برایم جای سوال بود که چرا حفصه پیش قدم شده و این کار را کرده است؟ حرفهای حفصه با اصول اقرار سازگاری ندارد... خیلی سریع حرف زد و خیلی سریع دلیلش را گفت❗️❗️ هرچند دلیلش را نمیپسندم. 

 

⭕️میخواستم فعلا تا روشن تر شدن تکلیف، او را در یکی از چاله های زیر زمین ابوغریب بیندازم... اما قبل از آن، او را گرفتم و به صندلی بستم... حوله ای را برداشتم و به طرف شیر آب رفتم... در حال خیس کردن و شستن حوله و کشیدن شیلنگ لوله آب تا صندلی حفصه بودم که گفت: «شما را یعکوف صدا زدند! پس اسم شما باید یعکوف باشد... از الان برای همیشه در ذهن من مورد تحسینی❗️ کم حرف... پر جذبه... باهوش... یک یهودی معتقد به تمام معنا به نظر میرسید چون کمتر یهودی مانند شما بر ساق دست هایش  اسامی مقدس را خالکوبی میکند... تو معرکه ای... اما الان داری اشتباه میکنی❗️❗️❗️»

 

🚫 گفتم: کدوم اشتباه؟! نکنه اینها را که دیدی ترسیدی؟!

 

⭕️ گفت: نه... از این بابت میگم داری اشتباه میکنی که هیچ کس برای خفگی و غرق کاذب یک دختر یا زن 55 تا 60 کیلویی، از حوله 20 سانتی با حدودا 300 گرم آب و فشار لوله آب معمولی استفاده نمیکند‼️‼️ حداقل حوله برای خفه کردن مجازی من، یا باید 500 گرم آب داشته باشه یا باید فشار آب روی صورتم را دو برابر کنی‼️‼️

 

گفتم: پیشنهادت چیه❓❗️ اینجا خیلی امکانات ندارم!

 

گفت: نمیدونم! حق با شماست... پس بیا... من آماده ام‼️‼️‼️

 

⭕️ با صندلیش خوابوندمش روی زمین و حوله خیس را روی صورتش انداختم و فشار لوله آب را روی برآمدگی بینی و دهانش از روی حوله گرفتم... در سه فاصله زمانی تکرار کردم... 20 و 25 و 40 ثانیه... داشت کم کم رنگ صورتش سیاه میشد... تکون های خیلی شدیدی خورد... به لرزش و تقلا افتاده بود... صدای خور خور زمان خفگی ازش شنیده میشد... 

 

❌ تا اینکه رهاش کردم... خیلی سرفه کرد و یه کم تهوع کرد و آبهایی به دهانش رفته بود را بیرون ریخت... وقتی یه کم نفسش طبیعی شد... بازم باهام حرف زد... دوباره کلی سرفه کرد... اما حالش یه کم جا اومد... گفت: داشت از شکنجه های پر از خون و الکی عراقی ها حوصله ام سر میرفت... تو خیلی حساب شده عمل کردی و 40 ثانیه طولش دادی... خیلی وقت بود خفه نشده بودم و کسی پیدا نشده بود که شیک و باحال غرقم کنه‼️‼️

 

⭕️ دیگه چه روشی دوس داری پیاده کنی؟ راستی یه سوال!... من الان چرا دارم شکنجه میشم؟ به قتل جعفر که اقرار کردم... خب بگو چی میخوای تا بگم❓

 

⭕️ گفتم: اشتباه داری میکنی... منو بازی نده حفصه... آخرین کسی که منو بازی داد از زندگیش خیری ندید... نه تنها خودش... بلکه خانواده اش هم از زندگیشون خیری ندیدند... بیچاره از مرگش هم لذتی نبرد... دوباره میپرسم... بگو چرا جعفر را کشتی؟ چی بهت میرسید؟ من دیگه این سوال را تکرار نمیکنم... فقط بگو چرا جعفر را کشتی؟ نگو به خاطر اینکه روحانی شیعه بود... اینو نگو... به شعورم توهین نکن... دلیل واقعیش را بگو... دقیقا چرا کشتیش؟

 

⭕️ اما حفصه باز هم شروع کرد و با آب و تاب فراوان، همه حرفهای قبلش را تکرار کرد... اون شب تا صبح، سه بار به سه طریق و حدودا سه ساعت فقط یک چیزی گفت... میگفت: چون خطرناکه و باید هر روحانی شیعه به هر نحو که میشه، حذف بشه! داشت کم خوابی او را میکشت... سم هایی هم که از بدن ابومحمد با مکش دهان خارج کرده بود هم داشت حالش را یه کم بد میکرد... اما بازم حرفی که میخواستم نمیزد... حرفی را که دنبالش بودم، این نبود که به خاطر اعتلای یهود و دولت اسرائیل و احترام به فرامین کتاب تلمود جعفر را کشته باشه... چون هنوز یهودی بودنش هم برام اثبات نشده است.

 

⭕️ خوب فکر کردم... باید روی حساسیت هایش دست میذاشتم... اما پروندش چیزی نداشت... خیلی فکر کردم و در این فاصله هم نذاشتم حفصه خوابش ببره... مدام با لگدهای های آروم به بینی و دهانش میزدم تا خوابش بپره... 

 

⭕️ تا اینکه یه فکری به ذهنم رسید...رفتم سراغ ابو محمد عدنان... حفصه هم داشت با چشمای فوق العاده خسته اش نگاه میکرد... ابومحمد که سمّ مار از بدنش خارج شده بود... به هوش اومده بود اما داشت درد میکشید... چاقو را برداشتم و زیر گردن ابو محمد گذاشتم و رو کردم به سمت حفصه... حفصه پر از خشم و نفرت شد و با همون صندلی که بهش بسته شده بود به تقلا افتاد...

 

《حیفا-20》

 

🔴 گفتم: جان ابو محمد نه برای من و نه برای هیچ کس دیگری ارزش نداره جز تو... برای تو جان ابو محمد خیلی گرونه که حدودا یک هفته است داری مثل کنیز، تر و خشکش میکنی... جان ابو محمد برات خیلی گرونه که لب به ساق پاش میذاری و سم مار را میمکی و میریزی بیرون... اما حفصه! اگر به خاطر اینکه یک شبم را حروم و تلف کردی ازت بگذرم اما نمیتونم ازت بگذرم که داری به شعورم توهین میکنی و بهم دروغ میگی... من خودم دروغگو هستم... تو که اسم منو میدونی باید اینم بدونی که آدم دروغگویی هستم... پس چرا به دروغگو دروغ میگی؟! ... حالا شاهد مرگ ابو محمد باش... آنگاه در حالی که حفصه داشت داد و بیداد میکرد و التماس و ناسزا با هم قاطی شده بود و داشت خودش را از روی زمین به طرف من و ابو محمد العدنان میکشید، نوک چاقو را محکم به گردن ابو محمد فرو کردم...😱😱

 

🔴 نوک چاقو را در گردن ابو محمد عدنان نگه داشته بودم و ابو محمد که شب قبلش خیلی ازش خون رفته بود بیشتر داشت درد میکشید و ممکن بود کم کم به رعشه بیفته... حفصه همین طوری که خودش را با مکافات روی زمین میکشید و صندلی که بهش وصل بود را روی کمرش یدک میکشید، داد و بیداد کرد و گفت: «لعنتی نکشش... میخوامش... ابو محمد باید زنده بمونه... همه چیز را میگم... فرو نکن... میمیره...»

 

🔴 چاقو را یهو کشیدم بیرون... خون بیشتری به بیرون پاشیده شد... رو کردم به حفصه و به آرامی گفتم: میشنوم!

 

🔵 حفصه گفت: «از اولش هم میدونستم نه میشه باهات معامله میکرد... نه میشه تحریک غریزیت کرد... و نه میشه بهت دروغ گفت... اشتباه از خودم بود... من ابومحمد را میخوام چون باید باهاش زندگی کنم... دوسش دارم... اون نیمه گمشده ام هست... اون نباید یه تار مو ازش کم بشه...»

 

🔴 تازه همه چیز را فهمیدم... حفصه پالس های رمزگفتار dwt را به خوبی فرستاد که منظورش را دریافت کردم... هشت پالس هماهنگ منظم اما پیچیده: «معامله... تحریک... دروغ... اشتباه... زندگی... دوست... گمشده... تار مو...»

 

🤔 فهمیدم که به خاطر اینکه ابومحمد داره وسط درد کشیدنش زیر چاقوی من، به من و حفصه نگاه میکنه، حفصه داره با «رمزگفتار» بهم میگه که: «قصد نفوذ به ابو محمد عدنان را داره و به هر قیمتی هست، حتی به قیمت زندگی خود حفصه، نباید این سر نخ از دستمون بره و ابو محمد تقریبا تنها سر نخ ماجرایی پیچیده محسوب می شود!»

 

👌 کارش حرف نداشت و خوشحالم که تونستم با این کاری که کردم، پله اول فاز سوم پروژه را شروع کنم. چون لازم بود که نگاه ابو محمد عدنان را نسبت به حفصه مثبت کنیم تا نظر ابومحمد به حفصه جلب بشود!

 

🔵 همین طور هم شد... چون پس از اینکه ابو محمد عدنان را رها کردم... خودش را روی زمین کشیده و به طرف حفصه رفت و در حالی که ردّ خونش داشت زمین را قرمز میکرد خودش را به حفصه رسوند و سر حفصه را گرفت ... به سینه خودش چسبوند و آروم در گوش حفصه با صدای لرزان و بیمار گفت: «آروم باش دختر... تموم شد... آروم باش... اون نمیخواد ما را بکشه... وگرنه تا حالا کشته بود... آروم باش محبوبم...‼️‼️»

 

😔 [سند شماره 233 اداره متساوا پیدا نشد و یا هنوز از رمزگشایی خارج نشده]

 

⭕️ سند 234 : «محرمانه»

تاریخ: محفوظ

از: اداره متساوا-بخش ضد تروریسم

به: مامور یعکوف

 

👈 کار شما خوب ارزیابی میشود... روش های شما علمی و پرهیز از خشونت سنتی است... اما توصیه میشود جز در موارد نادر،  بر حفصه زیاد سخت نگیر... همانطور که فهمیدی، او از ماموران زبده و جان بر کف و یهودی الاصل ماست که در حال ماموریتی ویژه می باشد. ضمنا فیلم های دوربین زندان، علی الخصوص بند القاعده را به تدریج به کانال 899932-3445 ارسال کنید... از امشب ماموریت شما وارد فاز سوم شده و انتظار می رود ماموریت اصلی را شروع کنید. امضاء

 

😔 [ما نتوانستیم کانال 899932-3445 را کشف کنیم. اما پاره ای از فیلم ها و صداها را از لب تاپ یعکوف برداشتیم که به احتمال بسیار زیاد، همان فیلم های مدّ نظر متساوا می باشد.]

 

《حیفا-21》

 

🔴 سند D

 

👈 اطاعت. بر حفصه کمتر سخت میگیرم و مزاحم ماموریتش نمیشوم. اما نگفتید که آیا با او همکاری هم داشته باشم یا خیر؟ حدسم درست بود که غریبه نیست... نژادش نزدیک به عرب های همین اطراف است... با اینکه عربی محلی را هم خوب صحبت میکند اما قاعده یرملون لحنش آهنگ فصیح عربی ندارد(‼️‼️) و از همین جا برای من بیشتر مشخص شد که غریبه نیست و حتی ممکن است خط و ربطی به ما داشته باشد...

 

🤔 [از همین دو سه خط می توان به اوج زبدگی و تسلط یعکوفِ جاسوسِ یهودیِ صهیونیزم، به قواعد «آوا شناسی» و «بومی شناسی» پی برد! کاش او را زنده دستگیر میکردیم تا بتوانیم بیشتر روی او مطالعه کنیم!]

 

🔴 سند 235 : «محرمانه»

تاریخ: محفوظ

از: اداره متساوا-بخش ضد تروریسم

به: مامور یعکوف

 

👈 شما دو تا ترکیب جالبی هستید... اما قرار نیست با هم باشید... تکرار میکنم: قرار نیست با هم باشید! ... باید هرکدام سرگرم ماموریت خودتان باشید... ضمنا همانطور که قبلا هم گفتم حق هیچگونه آمیزش یا برخورد و شکنجه جنسی به صورت مستقیم با هیچ فردی در طول این دو ماه ندارید... اما اگر خود حفصه در جریان پیشبرد پروژه اش صلاح دانست اشکال ندارد... ضمنا گزارش خط به خط و تمام صوت های «پروژه سوم» را به صورت گزارشات DRTT توسط کانال N22FG ارسال کنید. تاکید میشود که اگر خودت موفق به ثبت جزء به جزء این مستندسازی نیستی، یکی از ماموران ستاد 2 را برای این کار قرار بده... درباره علت قتل جعفر کربلایی هنوز گزارشی نداده ای! علت را پس از کشف و تایید صحت خبر، گزارش بده. امضاء

 

🔴 سند E

 

👈 بعد از آنکه اندکی جوّ آرام شد، حفصه را به اتاق بازجویی کشاندم و از او علت قتل را جویا شدم. حفصه گفت: به چند علت باید جعفر کربلایی حذف میشد... اول اینکه نیاز بود که دلیلی برای تفکیک زندانیان و انفرادی بردن افراد به وجود بیاید. چون اگر فقط عده ای را از جمعیت زندانیان جدا میکردید و به انفرادی میبردید حساسیت ایجاد میشد و نمیتوانستیم برنامه را به خوبی پیش برریم و مدام دچار حاشیه میشدیم... دوم اینکه نیاز به مقتولی داشتیم که در این زندان، دوست و اطرافیان قابل توجه و هم حزب نداشته باشد تا بعد از قتلش، شاهد تحرکات و حساسیت های گروهی نشویم... بهترین کس، همین روحانی جوان اهل کربلا بود که از قضا زبان تند و تیزی هم داشته و در زندان به خواندن نماز و روضه های امامان شیعه مشهور شدهبوده است... فقط او را میشد کشت و خیلی هم زود جوّ را آرام کرد... فقط او را میشد حذف کرد اما خونخواهی هم پیدا نکند... همین!

 

⭕️ ظاهر طرحش خیلی تمیز و بی نقص بود اما چیزی گفت که ذهنم را دباره چگونگی انتقال جنازه جعفر کربلایی مشغول کرده است! حفصه گفت: من مجبور شدم بین بد و بدتر، بد را انتخاب کنم‼️

 

⭕️ پرسیدم: چطور؟

 

👈 گفت: چون کشتن جعفر و انتقال جنازه اش بد است... و از طرف دیگر، زنده نگه داشتن او و تربیتش به سبک خودمان بدتر است‼️

 

⭕️ گفتم: بیشتر توضیح بده!!

 

👈 گفت: کشتن او بد است چون در پژوهشکده شیعه شناسی سازمان(مستقر در شهر تل آویو) آموخته ام که خون شیعه هر جا ریخته شد، همان جا شیعه پرور می شود‼️‼️ از طرفی زنده ماندن او و سرمایه گذاری برای تربیتش هم ریسک بالایی بود به این خاطر که هیچ آخوند شیعه ای را در زندان نمیتوان به این راحتی تربیت صهیونیزمی کرد... مخصوصا اگر از مردم بومی نجف و کربلا باشد... چون مطمئنا گارد میگیرد و بعدا بر علیه خود ما استفاده خواهد کرد‼️‼️ پس بهتر همان بود که حذف شود تا هم بتوانیم به همین بهانه، کل زندان را شلوغ کنیم و بتوانیم افرادی را که قرار است روی آنها کار کنیم به بهانه متهم بودن از بقیه جدا کنیم و هم بتوانیم حداقل یک دشمن را از سر راه برداریم‼️

 

🤔 گفتم: خوبه... قانع شدم... طبق بند A و بند B من فقط مامور آموزش و تربیت شخص اول پروژه هستم... به خودت لطف کن و در کارم دخالت نکن تا مجبور نشم ازت عبور کنم!

 

⛔️ گفت: چشم قربان! لطفا شما هم هیچ توجه مضاعفی به من نکنید تا روزهای راحت تری در این زندان سپری کنیم... من روی چشمانی که تلاش میکنند به من ثابت کنند که هیچ توجهی به من نمیکنند اما مدام مرا زیر نظر دارند حساسم! ... خیلی حساسم!

 

《حیفا-22》

 

🔴 با قتل جعفر کربلایی توسط حفصه، فصل جدیدی در اوضاع و احوال ابوغریب به وجود آمد و سبب شد زندانی ها حتی ازسایه خودشون هم بترسند... چون با طراحی گام «تهدید عمومی توسط قتل مجهول» راحت تر میتونستیم طرح تفکیک را پیاده کنیم... ظرف مدت چند دقیقه، افرادی از القاعده را که از طرف سازمان موساد و اداره متساوا قبلا مشخص شده و پرونده فعال داشتند و مدنظر بودند جدا کردیم... افراد مدنظر پنج نفرند که شاخص ترین آنها که مستعد برای امور محوّله پیش بینی می شوند دو نفر اند که عبارت اند از:

 

🔴 ابراهیم عواد ابراهیم البدری القرشی السامرائی: متولد 1971 میلادی در سامراست که سابقاً با اسامی دکتر ابراهیم و ابودعاء شناخته می‌شده است. او یک بار هم در تلاش برای اینکه خودش را از نسل محمد معرفی کند، خود را «ابراهیم الحسینی الهاشمی القرشی» معرفی کرد. او مسلمان و سنی مذهب است  که در خانواده‌ای باسواد و مذهبی متولد شده و چون از قدرت کلامی خوبی هم برخوردار می باشد تا سال ۲۰۰۳ ، یعنی پیش از حمله آمریکا به عراق، به کار «وعظ و موعظه» مشغول بوده است. 

 

🔵 با تحقیقات من از فایل های دفتر ریاست اندیشکده بروکینگز آمریکا دریافتیم که در شجره نامه‌ای که در آن موسسه دارد مدعی شده که شخص مذکور، از نواده های شخصی آشنا برای شیعیان به نام «جعفر کذاب» می‌باشد. نامبرده، چند سال در افغانستان حضور پیدا کرده‌ و در افغاستان با گروه‌های افراط‌گرا و طالبان به همکاری پرداخته‌است. آن گونه که از شواهد برمی‌آید، او در اوایل دهه ۱۹۹۰ به همراه ابومصعب الزرقاوی (بنیان‌گذارالقاعده‌عراق درسال۲۰۰۳)، به افغانستان رفته بود.

 

🔵 کار روی دکتر ابراهیم عواد ابراهیم را خودم به عهده دارم. چرا که قبلا او را به همراه ابومصعب الزرقاوی در حال عیش و نوش با مامور «میتار» در افغانستان دیده بودم. میتار به خوبی توانسته بود دل هر دو نفرشان را به دست آورد و با آنها رابطه تنگاتنگی برقرار کرده بود!! به گونه ای که در یک شب با هر دوی آنها رابطه داشت و آنها هم از نظر احساسی کاملا تسلیم میتار شده بودند!!

 

🔴 در یکی از خانه های امن افغانستان، دکتر ابراهیم با ابو مُصعَب الزرقاوی ماه ها با هم زندگی و تحت تدابیر اولیه «میتار» تربیت شدند. قطعا خاطرتان هست که ابومصعب الزرقاوی  با نام اصلی أحمد فاضل النزال الخلایله (زاده ۲۰ اکتبر ۱۹۶۶، زرقا، اردن – درگذشته ۷ ژوئن ۲۰۰۶، عراق) مجاهد بنیادگرای اردنی الاصل که در افغانستان اردویی برای تعلیم شبه‌نظامیان راه انداخت و پس از رفتن به عراق و رهبری القاعده عراق و به مسئولیت گرفتن تعدادی بمب‌گذاری، در سال ۲۰۰۶ در زمان جنگ عراق کشته شد. با تمام این مطالب، به خاطر اشرافم به روحیات دکتر ابراهیم، تربیت ثانوی و ثالثی او را در ابو غریب، خودم به عهده دارم. ضمنا در گام اول، نام دکتر ابراهیم را پس از مشورت با حیفا، به نام «ابوبکر البغدادی» تغییر دادیم‼️‼️

 

⚫️ ابو محمد العدنانی که نام اصلی وی «یاسر خلف حسین نزال الراوی» است و تا کنون اسامی مختلفی برای خود انتخاب کرده است که از بین آن‌ها می‌توان به «جابر طه فلاح»، «ابوالخطاب» و «ابوصادق الراوی» اشاره کرد. او در سال 1977 و در شهرستان «الحدیثه» استان «الانبار» در غرب عراق به دنیا آمد و دارای تحصیلات می باشد. در 31 می سال 2005 میلادی پس از شناسایی توسط متساوا، از سوی نیروهای آمریکایی در استان الانبار دستگیر شد. سابقه رفاقت با ابوبکر البغدادی هم داشته و از زندانیان باسابقه اینجاست و در مجموع، با توجه به شناختی که در این مدت درباره او حاصل کردیم، انتخاب خوبی است و جای پیشرفت در او وجود داشته و حیفا هم به خوبی توانسته در وجود این بچه مسلمان پر شور و جهادی رسوخ و نفوذ کند.

 

⚫️ با مطالعه حیفا روی ابو محمد، و مطالعات خودم روی دکتر ابراهیم پی بردیم که همه افراد فوق الذکر در خصوصیات زیر مشترک اند:

 

👈 دارای تحصیلات نسبتا بالای علوم دینی... از خانواده های دارای سوابق مجرمانه... همگی دارای طبع گرم... وزن بالای 70 کیلو... ارادتمند به اسامه بن لادن... دارای زخم های متفاوت در بدن... قدرت فن بیان نسبتا بالا... اثرگذار و دارای شخصیت کاریزماتیک... علاقه مند به دختران و زنان سبزه و گندم گون... دارای قوه شهوانی با نرمالیته 17 ... دارای اشتهای اغذیه گرم و پخته در سه وعده...

 

《حیفا-23》

 

🔴 این خصلت ها به تایید کارشناس جرم شناسی، کارشناس الهیات، کارشناس آناتومی، کارشناس تغذیه، کارشناس بالینی و کارشناس استراتژیک که همگی این کارشناسان الان در ابوغریب در حال خدمت می باشند، رسیده و همگی بر وجود این خصلت ها در افراد مذکور اتفاق نظر دارند.

 

🔵 پروژه را باید شروع میکردیم... این پنج نفر را در اتاق ها و سلول های مجزا قرار دادیم... تقریبا همه چیز برای انجام پروژه آماده است... اما حفصه گفته صبر کنین... احساس میکنم دیشب یکی از دنده هایش شکسته باشه... چون وقتی نفس میکشه، هر از گاهی بازدمش به صورت منقطع و لرزان میشه. اجازه بدید جریان دنده اش را فردا عرض کنم. ساعت برج ماه..

 

⚫️ از دوربین به طور دقیق داشتم به حالات و حرکات ابوبکر البغدادی و مناجات ها و نعره های صبحگاهی اش توجه میکردم که دوربین مشرف به سلول حفصه نظرم را جلب کرد... دیدم حفصه در حال خواندن نماز صبح بود که ابومحمد بیدار شد و آرام آرام از پشت سر به طرف حفصه نزدیک شد... حرکاتش به صورت مشکوک و خشن ارزیابی میشد... نمیدونم حفصه حواسش بود یا نه... اما بعد از نماز که سر از سجده بعد از نمازش برداشت، ناگهان ابومحمد شدیدا به طرف حفصه حمله کرد و از پشت سر تمام وزنش را روی حفصه انداخت و کمر حفصه به طور ناگهانی و شدید خم شد... فکر کنم همین جا بود که یکی از دنده های سمت راستش شکست و فریاد نسبتا بلندی زد...

 

⚪️ اما ابومحمد دهان حفصه را محکم گرفت و اجازه نداد بیشتر از این داد بزند... ما هم دستپاچه شده و نگران وضعیت پیش رو بودیم... حفصه دست و پا میزد... دستان زمخت و بزرگ ابومحمد روی دهان و گردن حفصه بود اما بقیه اعضا و جوارح بدن ابو محمد هیچ تکانی نمیخورد و کار دیگری نمیکرد...

 

😱 دو سه نفرمان از روی صندلی بلند شده بودیم با حالت وحشت و نگرانی به دوربین آن سلول نگاه میکردیم و منتظر چیزی شبیه معجزه بودیم... اما به هیچ وجه نمی توانستیم به او نزدیک شده و در کار حفصه دخالت کنیم... حتی اگر حفصه میمرد هم نباید دخالت میکردیم...

 

🔵 تا اینکه دیدیم دست و پا زدن حفصه از تند و شدید به کند و لحظه ای تبدیل شد... صورت ابومحمد به حفصه نزدیک شد و دستان ابومحمد هم از روی دهان و گردن حفصه شل تر شد... حفصه که قرمز شده بود و حتی داشت کبود میشد... چند تا نفس عمیق از لابه لای انگشتان زمخت ابومحمد وحشی کشید و... چشم به چشم به هم زل زدند و ............

 

🤔 ابو محمد آدم عجیبیه... حتی منم تا دیشب نفهمیده بودم که بر خلاف ظاهر آرام و ساکتش، همه چیز را با خشونت همراه میکند و همه چیز را از خشونت آغاز میکند... حتی شهوت و ابراز محبتش هم... حداقل نتیجه دیشب این بود که یکی از دنده های حفصه شکست اما ابومحمد وحشی و زمخت را قانع و آروم کرد...

 

👈 قربان! به بهداشت و سلامت همه ماموران باید برسم و کار چندان سختی هم نیست... اما واقعا کنترل شرایط حفصه از دسترس من خارج هست... فقط امیدوارم آیکون های بهداشتی و رد یابی در بدنش واکنش منفی نشون نده و مشکلی پیش نیاد... چون تجربه خوبی از ماموریتم در زندان گوانتامانو ندارم اینو عرض کردم.

 

🔵 ضمنا لطفا درباره استعلام DDr430 هر چه زودتر تعیین تکلیف کنید. چون از یکی دو روز آینده که وضعیت حفصه بهتر بشه، آموزش های استراتژیک را شروع میکنیم. برج ساعت هفت... امضاء

 

💠 [ متاسفانه ما به استعلام DDr430 دست نیافتیم اما از نامه شماره 237 مطلب جالب توجهی استفاده میشه که ظاهرا در پاسخ به یکی از سوالات شرعی حفصه پیرامون روزه های مستحب یهودیان از دایره شرعیات متساوا صورت گرفته است!!! نظرتون به این نامه جلب میکنم]

 

《حیفا-24》

 

🔴 [ متاسفانه ما به استعلام DDr430 دست نیافتیم اما از نامه شماره 237 مطلب جالب توجهی استفاده میشه که ظاهرا در پاسخ به یکی از سوالات شرعی حفصه پیرامون روزه های مستحب یهودیان از دایره شرعیات متساوا صورت گرفته است!!! نظرتون به این نامه جلب میکنم]

 

🔵 سند 237 : «محرمانه»

تاریخ: محفوظ

از: اداره متساوا-بخش ضد تروریسم

به: مامور یعکوف

 

👈 در پاسخ به استعلام شماره DDr430 باید دقت شود که روزه‏هاي مستحب عبارتند از :

 

1- روزه آدينه پسح :‌ اين روزه مختص پسران و مردان اولزاد خانواده است كه به يادبود ضربت خداوند به اولزادهاي مصريان در هنگام آستانه خروج بني‏اسرائيل از مصر و مصونيت عبرانيان از اين ضربت صورت مي‏گيرد.

 

2-  در ايام خاص از سال به ويژه ماه الول ، روزهاي دوشنبه و پنجشنبه روزه گرفته مي‏شود.

 

3- روزهاي آدينه ماه نو عبري ( روز قبل از حلول ماه قمري).

 

4- عروس و داماد در روز عروسي يا روز قبل از آن به مناسبت شروع زندگي جديد و به منظور توبه از گناهان گذشته در صورت امكان روزه مي‏گيرند.

 

5- كسي كه خواب آشفته‏اي ديده است و آن را نشان بدي مي‏داند، روز بعد به خاطر كفاره گناهان و رفع مصيبت روزه مي‏گيرد.

 

6- برخي رسم دارند كه در سالروز درگذشت والدين خود يا سالروز درگذشت علماي عالي‏رتبه ديني روزه بگيرند.

 

7- در مواقع خاصي مانند احتمال وقوع بلاياي طبيعي يا بروز خشكسالي و نظاير آن، بنا به حكم مرجع ديني، روزه جماعتي بر يهوديان منطقه‏اي خاص مقرر مي‏شود.

 

⚫️ به خاطر شرایط خاص تیم شما، واجب بودن تمام انواع فوق، از شما برداشته شده است و به حفصه بگید روزه هایش درست است و اشکالی ندارد... ضمن اینکه دستور داده میشود که به خودت زیاد سخت نگیر... ما هنوز به تو نیاز داریم... میدونم که برای روحیه ات بسیار موثر هست که بدونی: خواهرت، میتار خیلی موفق هست و تونسته چهار گروه مسلح در افغانستان راه بندازه و خدمت خوبی به سازمان کرده است. اما من از روش های تو بیشتر خوشم میاد... چون با محبت جذب میکنی اما خواهرت میتار با خشونت و دافعه، جذی میکنه‼️ امیدوارم هر دو تون موفق باشید. امضاء

 

🔵 سند G

 

جلسات مهمی درباره چگونگی و کیفیت آموزش های لازم به ابوبکر البغدادی و ابومحمد العدنانی برگزار شد... تصمیم بر آن شد که ظرف مدت 300 روز ، در یک پروژه سه مرحله ای ، آموزش های لازم صورت بگیرد. این سه مرحله عبارتند از:

 

صد روز اول: اعتقادات و تجدید نظر در عقاید اسلامی

 

صد روز دوم: آموزش های استراتژی و منطقه شناسی

 

صد روز سوم: تکنیک های لیدرینگ و تربیت راهبری

 

➕ امیدوارم پروژه به خوبی پیش برود و نتایج حداکثری حاصل شود. هرچند که ما در محاسبات خودمان، مامور هستیم که فقط روی پنجاه درصد نتیجه پروژه ها حساب کنیم. اما حتی اگر همین پنجاه درصد هم محقق بشود، از اسلام و اصول و فروع عقاید اهل سنت و شیعیان در طول مدت حدودا 20 سال چیزی نخواهد ماند!!

 

👈 [ به علت اینکه تعداد قابل توجهی از مخاطبان و خوانندگان این مستند، جوانان و کسانی هستند که از اطلاعات دینی و اعتقادی بالایی برخوردار نیستند مجبوریم که محتوای صد روز اول که به خط دهی و انحرافات اعتقادی و تجدید نظر در عقاید اسلامی به سبک یهودیت صهیونیزم است، با سانسور بسیار زیاد و فقط به صورت گذرا نقل کنیم!] 

 

😱 ضمنا به درخواست حفصه، ابوبکر هم به سلول حفصه و ابومحمد منتقل شد و در یک سلول نه متری، سه نفرشان در کنار هم به سر میبرند‼️ برنامه غذایی طبق نظر کارشناس تغذیه اداره میشود هرچند حفصه، در بسیاری از مواقع، سهم غذایش را بین آن دو تقسیم میکند و اکثر روزها یا روزه است و یا کمتر غذا میخورد!! بیشتر ورزش میکند و تلاشش این است که میزان چربی بدنش به همین میزان بسیار پایین نگه دارد و حتی به صفر برساند... ضمنا تنها تقاضایش یک چادر عربی و قرآن چاپ سعودی بوده است!! برج ساعت هفت. امضاء

 

《حیفا-25》

 

⚫️ سند 238 : «محرمانه»

تاریخ: محفوظ

از: اداره متساوا-بخش ضد تروریسم

به: مامور یعکوف

 

... جای نگرانی نیست. میزان اثرگذاری دستگاه های هورمونی و بهداشتی و خونی بدن حفصه در حد مطلوبی است و تا الان در آزمایشگاه ها مورد خلاف روی سلول های آزمایشی حفصه حتی در زمینه بیماری های خطرناک و حیاتی گزارش نشده است...

 

⚫️ مطلب دیگر آنکه گزارشات را از یک کانال ارسال نکنید و همچنین از روند دیگر پروژه های ابلاغی هم گزارش مفصل تهیه کرده و ارسال نمایید. اما روند پروژه آموزشی جهت آنالیز و استفاده در دوره های آموزشی سازمان به نیروهای جوان تر، به صورت فیلم و صوت هم ارائه شود. امضاء

 

🔴 سند H

 

... هفته اول، باید بحث توحید ارائه میشد. حفصه که متخصص موسسه پژوهشی شیعه شناسی است برای این مسئله پیشنهاد داد که ابتدا خودش این مسئله را طرح کند و اگر مورد پذیرش ابو بکر و ابو محمد قرار نگرفت، کارشناس الهیات تیم ما مستقیما وارد این مسئله بشود.

 

▪️اما شرایطی پیش آمد که دهان همه ما باز ماند و از این همه درایت و ظرافت حفصه انگشت در دهان ماندیم. حتی بنیامین که کارشناس الهیات گروه است جلوی حفصه سر تعظیم فرود آورد و گفت: حتی استاد من هم نمیتوانست اینقدر توحید را قشنگ به این دو بوالهوس یاد دهد و تلقین کند‼️

 

🤔 در طول یک هفته، حفصه فقط روی سه جمله کلیدی درباره توحید کار کرد‼️ یکی از آن جملات این بود: «همین که همه در حال تک روی هستند و هر کس به یک سمت و یه جهت و یک نفر و یک هدف و یک حکومت و یک دولت و یک جایگاه و یک ایده خاص تمایل دارد، به من میفهماند که همه به سمت «تک» بودن و «یکتایی» تمایل شدید دارند! اگر «یکی» نبود که این «یک» ها را مدیریت کند، سنگ روی سنگ بند نمیشد و همه دنیا زودتر از اینها به هم میریخت! پس هم «او» هست و هم «یکتا» ست! اگر یکتا نبود کسی دم از «تک» بودن ایده و فکر و راه و هدفش نمیزد!!»

 

⭕️ استدلال فوق به همراه دو استدلال دیگر بود که ابو بکر و ابو محمد را شیفته درس توحید و یکتا پرستی حفصه کرد و حفصه در طول یک هفته، فقط برای سه استدلالش مثال میزد تا بهتر در ذهن آنها بماند... آنها هم مثل دو کودک تشنه معارف، انگار نه انگار که دکترای الهیات دارند، به سخنان و حرفهای حفصه، گوش که نه، بلکه جان و دل میدادند‼️

 

👈 مطالب توحیدی حفصه یک بعد دیگری هم دارد. حفصه میگفت: من عاشق خدا هستم... احساس میکنم که او واقعا شایسته پرستش است... نه به خاطر اینکه حتما ما را آفریده باشد... بلکه به خاطر اینکه دست ما را برای خدمت به خودش باز گذاشته است... خدمت به او توسط خدمت به بندگانش محقق می شود... همین که به هم آرامش بدهیم، در واقع، در حال خدمت به او هستیم... اوج عبادت من، خدمت به شما دو نفر است... نوری در چهره شما وجود دارد که رنگ و لعاب نوعی انتخاب دارد... شما منتخب هستید... این را با تمام وجود حس میکنم... خدایم به من الهام میکند که شما میتوانید منادیان توحید باشید...

 

😱 تا دیروز عصر‼️

 

روز دهم شروع مرحله اول دوره آموزشی بود... ابومحمد العدنانی و حفصه پشت سر ابوبکر البغدادی اقتدا کرده بودند و نماز جماعت میخواندند... معمولا یک نماز چهار ساعتی را در نیم ساعت میخوانند!! ... ابوبکر مقید است که حداقل چهار صفحه قرآن را در هر رکعت بخواند!! ... اواخر رکعت سوم بودند که از دوربین دیدیم حفصه به زمین افتاد... آن دو نفر نمازشان را تموم کردند و فورا به سرغ حفصه رفتند... هر کاری کردند به هوش نیومد... ما از دوربین که میدیدیم فکر میکردیم اینم یکی از فیلم های حفصه است... اما دیدیم اون دو نفر با وحشت فراوان به طرف درب سلولشون دویدند و با نعره های بلند از ما طلب کمک کردند‼️ ... دو نفر از بچه های تیم پزشکی با سرعت به طرف سلول آنها دویدند و گوشی را درآوردند و ضربان قلب و نبض حفصه را چک کردند... دیدیم دکتر وحشت زده شد و گفت: کار نمیکنه... تپش نداره... نبضش را نمیشنوم... حفصه داره میره...‼️‼️‼️

 

😱 24 ساعت هست و پس از انتقال حفصه به بیمارستان بغداد، ما هیچ اطلاعی از وضعیت سلامتی حفصه نداریم...

 

《حیفا-26》

 

Ⓜ️ سند 239 : «محرمانه»

تاریخ: محفوظ

از: اداره متساوا-بخش ضد تروریسم

به: مامور یعکوف

 

سریعا به وضعیت پزشکی و سلامتی حفصه رسیدگی شود... اگر لازم شد، اخبار مراحل درمان و سلامتیش را لحظه ای و با تماس تلفنی به سازمان گزارش دهید... امیدوارم مشکل جدی پیش نیاید اما کلا از دو حالت خارج نیست: یا زنده می ماند یا میمیرد... اگر زنده ماند، در صورت تایید سلامت جسمی و روانی او توسط کارشناسان گروه، به فعالیتش ادامه خواهد داد... اما اگر زنده نماند، سریعا جنازه او را به تل آویو منتقل کنید... چرا که جنازه اش بدون احتساب وسایل و هورمون سازها، حداقل 180 ملیون دلار ارزش دارد...

 

🈂 ضمن آنکه اگر زنده نماند، ابوبکر و ابومحمد هم نباید زنده بمانند... چرا که آنها پروژه فکری حفصه بودند و هیچکس دیگری به مهارت حفصه نمی تواند آنها را تربیت کند به جز میتار ... که البته میتار هم درگیر پروژه افغانستان است... اگر لازم شد، پروژه حذف ابوبکر و ابو محمد را به روش TTR  (مرگ بدون جنازه) اجرا کنید... امضاء

 

✳️ سند i

 

وضعیت روحی ابوبکر و ابومحمد بسیار بد گزارش می شود... کل 24 ساعت گذشته را رو به قبله نشسته اند و فقط گریه میکنند و برای شفای حفصه دعا میکنند... حتی از دیشب اصلا غذا نخورده اند و جیره غذایی آنها دست نخورده باقی مانده است... فکر نمیکنم حتی اگر پدر و مادرشان را جلوی آنها به قتل برسانیم، به اندازه غم و غصه مریضی حفصه آنها را آزار دهد‼️‼️‼️

 

شنیدم که ابو محمد به ابوبکر میگفت: «دکتر! تصور کن که قرار باشه بعد از فراق میتار، فراق حفصه را هم تحمل کنیم! من خیلی نگران وضعیت سلامتی او هستم... دکتر! بنظرت الله دعای ما را درباره سلامت حفصه مستجاب میکند؟ من دیشب احساس کردم که با افتادن حفصه بر روی زمین، همه بنیادهای ایدئولوژیم به زمین خورد و جلوی چشمم دست و پا زد‼️»

 

😳 ابوبکر البغدادی گفت: «شنیدم که عایشه ام المومنین نقل کرده است که برای شفای بیمار، سوره حمد را باید خواند... در روایتی دیگر آمده که نباید دست از دعا برداشت... حتی باید نذر کرد که خدا این بانوی مومن خودش را شفا بده تا بتونه بیشتر در زندگیش خدمت کنه... ایمان و جاذبه ای که در حفصه هست، در کسی تا حالا ندیدم... حتی وقتی تمکینمان میکند و آرام میشویم، وجودش تشنه ترمان میکند...»

 

😳 تا الان ندیده و نشنیده بودم که هیچ مسلمانی برای ما دعا کند... شاید بهتر است که بگویم تا الان موجودی به پیچیدگی حفصه ندیده بودم که بتواند دل تو نفر در مایه های محمد بن عبدالوهاب(سر سلسله وهابیت سعودی) به دست آورد و اینگونه تحت تاثیر قرار بدهد.

 

🅾 و اما حفصه...

 

حدود ساعت 10 صبح امروز، بدن حفصه با حالت نیمه جان در حالی که لباس سفیدی بر تن داشت از بیمارستان بغداد به ابوغریب آوردند‼️ 

نمیدانستم جریان چیست؟ از ماموران انتقال که پرسیدم، آنها هم از من گیج تر بودند... حفصه زنده مانده و الا با لباس های سپید و بدن نحیف و بیمارگونه اش به سلولش برگشت‼️

 

تقریبا همه اعضای تیم در اتاق کنترل زندان جمع شده بودند و با دهان های نیمه باز، و با حالت ایستاده، به دوربین سلول این سه نفر زل زده بودند‼️ دیدیم که:

 

⭕️ تا حفصه را با حالت خوابیده به سلولش برگرداندند، ابوبکر و ابومحمد فریاد خوشحالی سر دادند و شروع به سر و صدا و خوشحالی کردند! ابوبکر، کنار بدن حفصه نشست و سر حفصه را به سینه چسباند و ابتدا او را بوسید و با چشمان پر از اشک به او نگاه میکرد!! ... ابومحمد هم طرف دیگر حفصه نشست و به او میگفت: حفصه با ما حرف بزن! میخواهیم صدایت را بشنویم! صدایت را از ما دریغ نکن...

اما ... اما ... قربان چه بگویم از ساده لوحی همه ما‼️‼️ همه ما حدودا بیست نفر، به علاوه آن دو نفر، به لبان حفصه چشم دوخته بودیم تا ببینیم او میخواهد چه گوید‼️‼️

 

😳 حفصه با چشمان نیمه باز و لبان خشکش گفت: دکتر عزیزم! ابومحمد جانم! لحظه ای که در نماز جماعت با شما بودم، عظمت شما دو نفر، مرا مبهوت خود کرد... شما دو نفر، موسی و هارون این امت هستید... ابوبکر، موسی و ابومحمد هم هارون این امت سرگشته است... شما را در آسمان دیدم که فقط انگشت اشاره را به همه نشان میدادید و در هر لحظه ای از شادی و غم، فقط یک جمله میگفتید! میگفتید: الله اکبر... الله اکبر...

 

😳 شما دو نفر برای این امت برگزیده شده اید و رسالتی از جنس موسی و هارون دارید... فرات، نیل شماست و انگشت اشاره و الله اکبر هم عصای شما... همه را به توحید دعوت کنید و با کفر و الحاد و مجوس مبارزه کنید... من وقتی تحمل دیدن این همه بزرگی را نداشتم، نقش بر زمین شدم... سرور من و سرور همه امت...

 

《حیفا-27》

 

⚫️ سند 240 : «محرمانه»

تاریخ: محفوظ

از: اداره متساوا-بخش ضد تروریسم

به: مامور یعکوف

 

▪️ هضم این همه هوش و فراست در وجود یک دختر کار دشواری است اما اگر آن دختر از فرزندان «یهوه» پیر کارکشته باشد که تمام شرافت کاری اش را برای تربیت فقط چهار دختر قرار داده است دیگر حرفی برای گفتن نمیگذارد و همه حرفها را تمام کرده و انگشتان را به دندان ها میدوزد...

 

▫️یعکوف! حتی من هم فکرش نمیکردم که سکته خفیف و ایست قلبی و غش و ضعفش هم کار خودش باشد... کابوس تعیین جایگذین برای حیفا و دادن خبر مرگ حیفا به موساد، یک لحظه هم امانم نمیداد و نمیدانستم دقیقا باید چه کنم؟ چرا که در طرح های عملیاتی این چهار دختر، حتی نیروی سایه(نیرویی که در سایه مامور حرکت میکند تا هرجا مامور قبلی حذف یا ناپدید شد، او دنباله ماموریت را انجام بدهد!) هم به این راحتی قابل تعریف نیست...

 

🔺یعکوف! این کانال از طریق PV درگاه RRD  امن است و میتوانیم راحتتر حرف بزنیم اما گزارشی که صبح فرستاده بودی، نقاط مبهم فراوانی داشت‼️😳 چرا خلاصه وضعیت پزشکی حیفا را به صورت فایل عکس فرستاده بودی؟ آیا مسئله ای هست که قرار باشد از پزشکان اداره کمک بگیریم؟ چرا توضیحی پیرامونش نداده بودی؟ منظورت از «این هم شاهکار بچه ها!» چه بود؟😳

 

منتظر جوابت در اسرع وقت هستم. امضاء

 

🔴 سند J

 

هوش و ذکاوت حفصه ستودنی است هرچند گاهی اوقات ترسناک میشود و از هر مسلمان معتقدی، سخت تر به نظر میرسد اما من هم به شاهکار متساوا درباره تربیت مامورانش ایمان دارم...

 

▪️اگر قرار باشد چهار نفر از دیوارهای تردید و انکار عبور کنند... [ از اینجا تا حدودا 4 خظ قابل رمزگشایی و ترجمه نبود!]

 

🔴 اما قربان! من اصلا امروز صبح گزارشی برای شما ارسال نکرده ام‼️😳 آخرین گزارش من به شماره حرف i بود که دیشب فرستادم... ضمن اینکه اصلا دسترسی به خلاصه وضعیت پزشکی حفصه هم نداشتم تا بخواهم تقدیم بکنم!! از اصطلاح «این هم شاهکار بچه ها!» اطلاعی ندارم. ما فورمت های خودمون را داریم... این عبارت، از لیست فورمت های ما خارج است...

 

▪️منتظر دستور میمانم و تا اطلاع ثانوی از جانب شما از ارائه گزارش جدید خودداری میکنم. برج ساعت 8 ... امضاء

 

🔴[اسناد شماره 241 و 242 متساوا در این هارد نیست و ذخیره نشده است! اما باید حاوی مطالب مهمی باشد که سبب صدور حکم زیر شده است]

 

🔵 سند 243 : «محرمانه»

تاریخ: محفوظ

از: اداره متساوا-بخش ضد تروریسم

به: مامور یعکوف

 

🔺فقط از کانال DSW جهت ارسال هر گزارش یا تقاضایی استفاده کن... این افتضاح در حال پیگیری است... نامه دیروز را مجبور شدم به بالا منعکس کنم... نمیدانم کسی که آن نامه شش کلمه ای را داده، تا چه حد به اطلاعات دسترسی دارد اما پروژه «شش کلمه ای» در حال اجراست... در هر حال، فعلا از این خط با من در تماس باش... امضاء

 

👈 [مشکوک شدم و به بچه ها گفتم که داستان نامه شش کلمه ای را بررسی کنند. بی اطلاع نبودند اما توضیح کامل و جامعی هم به من ندادند... برادر ابومجد الدین از بچه های گردان آل پس از دو هفته تلاش متن نامه را کشف کرد و به من نشان داد... متن نامه این بود: «متساوا... پسر روح... زندان... چرا؟ ... بیمار... حفصه‼️» ... من هنوز از مصدر نامه بی اطلاعم‼️]

 

《حیفا-28》

 

⛔️ سند K

 

مباحث توحید خوب پیش رفت و حفصه تونست از نظر توحیدی و یکتاپرستی به سبک اسلام مدرن روی اون دو نفر اثر بذاره... خیلی برام جالبه که حدودا سه چهار بار تا حالا ابوبکر و ابومحمد اصرار کردند و حفصه را امام جماعت خویش قرار دادند و از بابت این مسئله هم بسیار خرسند بودند‼️ البته این امامت جماعت شدن حفصه در حال تکرار است و صحنه های عجیبی از حفصه به چشم میخورد!😳

 

مثلا دیشب حفصه نماز عشا را پنج رکعت خواند و حتی نمازش را بدون تشهد و سلام تمام کرد‼️ اما آن دو نفر فقط یک لحظه به هم نگاه کردند و عکس العمل خاصی نشان ندادند! وقتی از حفصه دلیل این کارش را خیلی محترمانه و کودکانه پرسیدند، حفصه لحظه ای مکث کرد و اصلا بدون اینکه جواب سوال آنها را بدهد گفت: 

 

🤔 «توحید در ادامه باید منجر به وحدت رویه در عالم شود وگرنه به درد دنیای ما نخواهد خورد... دنیا پر از کفر و شرک شده است... توحید تنها نسخه شفابخش دنیاست... توحید به هر قیمت حتی به قیمت خون و قتل و غارت... باید توحید سرار عالم را فرا بگیرد... توحید حتی از نماز و ظاهر شریعت هم محترم تر و واجب تر است...» این حرفهای حفصه این روزها به روش های مختلف جهت تثبیت و ایمان این دو نفر مدام تکرار میشود!

 

🔴 از وقتی مثلا بیمار شد و غش کرد و 24 ساعت پیش آنها نبود، ترس از دست دادن حفصه به جان ابوبکر و ابومحمد افتاده و مثلا تا حفصه چند ثانیه سکوت میکند و سرش را پایین می اندازد و دستش را روی قفسه سینه اش میگذارد، فورا آنها عکس العمل به خرج میدهند! مثلا ساعتی پیش ابومحمد به حفصه گفت: «خیلی به خودت فشار نیاور... ما به تو خیلی نیاز داریم... چرا باید قلب تو درد بگیرد؟!»

 

🔵 نوع ارتباط حفصه با آن دو نفر شبیه گزارش مفصلی است که قبلا توسط یکی از ماموران اداره متساوا در ایران و هندوستان گزارش داده بود‼️ او گفته بود که در ایران و هندوستان، گروه های صوفیه و دراویشی هستند که آنقدر به قطبشان معتقد میشوند که حتی حاضرند برایش جان بدهند ... چه برسد به ترک واجبات و محرمات شریعت‼️ قطب ها هم در مرحله اول، چشم عقل و فهم ایمان آنها را کور کرده و سپس به آنها جهان بینی خاصی میدهند که می توان نمونه اش را در آرشیو فایل «خانه های فقیر الی الله در ایران» ببینید‼️

 

👈 [اصطلاح فقیر از اصطلاحات مرسوم در زبان دراویش و صوفیان می باشد و به کسی میگویند که چند مرحله از سلوک ابتدایی را سپری کرده و به عضویت رسمی خانه(محل اجتماع دراویش) درآمده باشد. این بند و ده ها بندی که بنا به ملاحظاتی مجبور به حذف و سانسور آنها هستیم، نشان دهنده حساسیت و علاقه آنها به پژوهش های اطلاعاتی و جاسوسی در تیره ها و اقلیت های مذهبی و غیر مذهبی ایران است!]

 

⚫️ حفصه در حال آماده سازی ذهن آن دو نفر برای بحث نبوت و خلافت است... او میگفت: 

 

«خدا فقط با پیامبرش، دین را به مردم داد اما با خلافت، دست اراده اش را از آستین خلیفه به مردم نشان داد... خلیفه، یعنی دیگر خدا و پیامبرش کاره ای نیستند و دین و دنیای مردم باید توسط خلیفه آنها اداره شود... مباحث مربوط به نبوت چندان اهمیتی ندارد چرا که پیامبر مرده است و دیگر حتی روایاتش هم به درد مردم دنیا نمیخورد... چه برسد به شفاعت و دعایش... فقط خلیفه...

 

🔺حتی خدا هم در قرآن گفته که «انّی جاعل فی الارض خلیفه» پس هر کس خلیفه شود از طرف خداست حتی اگر با زور و شمشیر و خون و تجاوز به مردم باشد... مردم باید از حالت کفرآمیز سیاسی دنیای امروز رها شوند... دموکراسی و جمهوری مفت هم نمی ارزد... 

 

🔸فقط باید خلیفه ای باشد تا بتواند مردم را هدایت کند و به دین و دنیای آنها رسیدگی کند... این مسئله را اولین بار خلیفه دوم مسلمانان (عمر بن الخطاب) پس از مرگ پیامبر مطرح کرد و افتخارش مال ایشان است...»

 

👈 [حرفهای زیادی زده که اجازه انتشارش نداریم اما پر از مغلطه و سفسته... اما در جواب این قسمت میتوان گفت که: مگر میشود دین با هزار زحمت و رنج پیامبر نازل شود اما برای بعد از مرگ پیامبر برنامه ای نباشد و هیچ جانشینی برای پیامبر تعیین نشده باشد؟! کدام عقل سالمی قبول میکند که پیامبر بعد از مرگش هیچ کاره باشد و کاری از دستشان بر نیاید اما در قرآن آمده باشد که تو شاهد همه مردم هستی و فرشتگان و مردم بر تو درود و دعا میفرستند و این ها همه تا قیامت ادامه دارد... آیه انی جاعل فی الارض خلیفه هم مربوط به داستان خلقت حضرت آدم است که خداوند در جواب ملائکه این جمله را فرمود و حتی هیچ مفسر اهل سنتی هم نگفته از این آیه میتوان خلیفه گری را اثبات کرد!!...

 

اما برای ما هم جالب است که چرا مفتیان بزرگ اهل سنت و دیگران، معتقدند که یا باید به زور زمام امور را در دست گرفت یا باید به حاکم ظلم و جور اقتدا کرد و تسلیم شد و قیام نکرد؟!]

 

《حیفا-29》

 

🔵 سند L

 

▪️از مرحله توحید وارد مرحله خلافت شدیم... به صلاح دید حفصه، هیچ توجه خاصی به نبوت نشد... اما هر سه نفر آنها هر روز حداقل به مدت 12 ساعت به حفظ قرآن و مرور و تثبیت محفوظاتشان می پردازند... حفصه هم پا به پای آنها به حفظ قرآن مشغول است... و بلکه بهتر است بگویم که آنها پا به پای حفصه در حال حفظ قرآن هستند...

 

▫️حفصه از سوره برائت برای حفظ قرآن شروع کرد... میگفت که: «سوره برائت، جهادی ترین سوره قرآن است که حجت را بر همه منافقان تمام کرده است! ... آنها حداقل روزی دو بار سوره برائت را به دقت می خوانند و برای همدیگر شرح و تفسیر میدهند...»

 

▪️نمی دانم حفصه چقدر سوره برائت را خوانده و تفسیرش را مسلط است که مدام می گوید: «روحیه خشونت و صلابت در یک مجاهد باید در حدّ سوره برائت باشد... باید از همه منافقان برائت جست و فقط یک چیز بین ما و منافقان حکم کند. و آن یک چیز هم چیزی نیست جز: شمشیر!»

 

▪️میگفت: «شرایط امروز مسلمانان به گونه ای است که اگر دست من بود میگفتم که قرآن های چاپ امروز، به جز آیات جهاد و جنگ با منافقان، آیات دیگری نباید داشته باشد... اگر دستم به این کار برسد، حتما آیات غیر جهاد را حذف میکنم تا مردم فقط به جهاد فکر کنند... ما چطور داریم زندگی میکنیم در حالی که هیچ خلیفه ای نداریم و سایه هیچ خلیفه ای بر سر ما نیست؟!»

 

▫️ابومحمد پرسید: «حفصه! به نظرت جهاد با چه کسانی؟ من وقتی در افغانستان بودم، وقتی آمریکایی ها و ارتش ناتو را میدیدم، چندشم میشد و احساس کینه به آنها داشتم اما از اینکه مردم آنها را اطاعت میکنند بسیار آزرده میشدم... الان هم همین احساس را دارم... منظور تو از جنگ و جهاد، در مقابل آمریکاست؟!»

 

▪️حفصه گفت: «آمریکا هم می تواند باشد اما ما دشمنی خطرناک تر از آمریکا داریم. نظر تو چیست ابوبکر؟!»

 

▫️ابوبکر که به دیوار پشت سرش تکیه داده بود و به گوشه ای از سلولش زل زده بود، حرفهای جالب توجهی زد که بخشی از صحبت هایش این بود: «آمریکا کاری به ما ندارد و اگر پایش را به دست خودمان در خانه خودمان باز نکنیم او مثل سگ هار، پشت درب خانه می ماند... این بدبختی را ما در افغانستان تجربه کردیم... تجربه تلخی بود... الان هم در عراق در حال تکرار تجربه تلخ قبلیمان هستیم...

 

🔺من فکر میکنم دشمنی ما با صلیبی ها(مسیحیان و غربی ها) از جنس آتشی است که فقط باید در وقت زمستان روشن کرد وگرنه هزینه دود و هیزمش را از ما خواهند گرفت‼️‼️ آنها به وقت دشمنی، دشمنان خوب، و به وقت دوستی، دوستان منفعت طلبی هستند... من چندان هم از آمریکا بدم نمی آید... حرف من فقط یک چیز است... و آن هم اینکه: نباید احساس کند که می تواند در ما نفوذ کند وگرنه به جای دوشیدن شیر، پستان گاو را هم از جا کنده و با خود خواهد برد!!»

 

🔹حفصه و ابو محمد که از این جملات ابوبکر، متعجب شده و لذت برده بودند به هم نگاه میکردند... ابوبکر ادامه داد و گفت: «من از آمریکا نه میترسم و نه دلهره ای دارم... چرا که بهترین سالهای عمرم را یا در زندان آنها بودم یا در دوره های نوچه های آنها شرکت داشته ام... بزرگترین ترس من، تفکر الحادی است که به جان اذهان مسلمانان مخصوصا اهل سنت افتاده است!!»

 

🔹ابومحمد گفت: چطور؟

 

🔺ابوبکر ادامه داد: «اهل سنت ما که اهل سنت نیست... اهل سنتی که هم به زیارت قبور میرود و هم بر محمد و آل محمد درود بفرستند و هم به دور کعبه طواف کند و هم نذر کند و هم استغاثه باران بخواند و.... که دیگر اهل سنت نیست!! به قول شیخنا ابن تیمیه؛ اهل سنت واقعی نیستند مگر آنکه این تفکرات را رها کرده و به اصل اسلام برگردد!!»

 

⚫️ حفصه نفس عمیقی کشید و پس از لحظه ای سکوت در آن جمع، لب به سخن گشود و گفت: «من با ابوبکر کاملا موافقم... از این همه درایت و صحبت های سطح بالایی که زد راضی هستم و قبول دارم... اما به نظر من، اهل سنت الان، در شناسنامه اهل سنت هستند... آنها به اسم، اهل سنت، و به رسم، شیعیانی هستند که فقط بعضی کارهایشان با شیعیان دیگر متفاوت است!!! مشکل اول ما با اسلام امروز، مشکل دوم ما با اهل سنت، و ام المصائب ما کسانی نیستند مگر: شیعیان!!»

 

《حیفا-30》

 

🔴 [صحبت های اعتقادی و مبنایی خاصی در اون فضا مطرح شده و بعضیاش در لب تاپ یعکوف موجوده که نشون میده اسرائیلی ها در حال تعریف و نهادینه کردن تفسیری از اسلام به نام «صهیونیزم اسلامی» هستند که مبانی توحید و خلافتش را به صورت تلگرافی و مختصر دئر قسمت های قبل به سمع و نظر شما رسید. اصل دشمنی آنها با اسلام ناب و اهل سنت و شیعیان وارد مرحله جدیدی شده که ... اجازه بدید دنباله روش آنها را از زبان گزارش یعکوف بشنوید]

 

🔵 سند  M

 

▪️قربان! در وضعیت خوبی بودیم... تا اینکه حفصه پیشنهاد عجیبی داد که در تصمیم گیری آن دچار سردرگمی شده ام... چون اوضاع و احوال عقیدتی و فکری ابوبکر و ابومحمد خوب پیش میرفت و حتی علاوه بر مباحث توحید و خلافت، کم کم نصف قرآن، یعنی حدودا 15 جزء را با تشویقات حفصه و روش های مدرن حفظ قرآن، در طول کمتر از 40 روز حفظ کرده اند...

 

▫️حفصه دیشب که آن دو نفر خواب بودند، در وقت نماز شبش مدام این آیه را می خواند: «يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيه‏...» باحالتی میخواند که فهمیدم به خاطر ترس از خدا و قیامت نیست... فهمیدم که در حال انتقال پیامی به من است که باید بیشتر دقت کنم...

 

🔺پیام او دارای این کلید واژگان بود: فرار، انسان، برادر، مادر، پدر، دوست، فرزند...

 

🔻به راحتی فهمیدم که تقاضایش اینگونه است: باید زمینه فرار یا رفتن آنها از این زندان به صورت محدود فراهم شود... باید آنها به خانواده هایشان برگردند و مدتی با آنها زندگی کنند... یعنی همان طرح «استقرار موقت در محیط هدف» که سبب می شود مدتی آن دو نفر در شهر و دیار و خانواده خود زندگی کنند تا بهتر بتوانند به مطالب القا شده در طول این مدت فکر کنند و زمینه فهم و درک مطالب آینده در آنها به وجود بیاید...

 

▪️طرح بدی نیست و میتوان اجرا کرد اما قرار ما الان نبود... بلکه فکر میکنم حفصه اندکی زود اقدام به این طرح کرده... چرا که معمولا زمانی این طرح مطرح می شود که حداقل بعضی مبانی سیاسی هم برای افراد مورد هدف جا افتاده باشد! اما هنوز ابوبکر و ابو محمد ...

تکلیف چیست؟ لطفا تعیین تکلیف فرمایید. برج ساعت 9... امضاء

 

🔴 سند 245 : «محرمانه»

تاریخ: محفوظ

از: اداره متساوا-بخش ضد تروریسم

به: مامور یعکوف

 

🔺من حرفی ندارم... لابد لازم است که حیفا این تقاضا را کرده... چرا که این تقاضای بی سابقه ای هم نیست... قبلا هم از این مدل تقاضاها از طرف ماموران دیگرمان درباره اشخاص مورد هدفشان داشته ایم... اشکال ندارد... فقط توجه داشته باشید که باید تحت نظر باشند... تدابیر امنیتی به صورت کامل رعایت شود... امضاء

 

⚪️ سند N

 

🔺چشم قربان! شرایط خروج آنها از ابوغریب را فراهم میکنم. حفصه را به بهانه بازجویی از سلولش بیرون آوردم و حدودا 30 دقیقه با هم صحبت کردیم. طرحش را کاملا برایم توضیح داد... همان چیزی بود که شما هم گفتید... اما حرف دیگری زد که باز هم تصمیم گیری برایم مشکل شد... حفصه گفت:

 

👈 «آنها باید نتیجه آموزش هایشان را در اطرافیانشان ببینند... باید مدتی به آنها مهلت داد تا بفهمند که چقدر بین آنها و اطرافیانشان تفاوت است... چقدر اطرافیانشان در کفر و اشتباه و انحراف به سر میبرند... باید بدانند که آن دو نفر، برگزیدگانی هستند که باید اُمتشان را نجات بدهند... باید ... اما من هم باید با یکی از آنها بروم‼️‼️ ... من باید با ابومحمد بروم... چون ابوبکر را حتی اگر کنترل هم نکنیم راه خودش را میرود هرچند نیاز به کنترل امنیتی دارد... اما ابومحمد... از اولش هم ماموریت من ابومحمد بود... من باید با ابومحمد به بیرون از ابوغریب بروم و زندگی با ابومحمد را در خارج از ابوغریب تجربه کنم... با اینکه ابوبکر پس از طلاق از همسرش، با والدین و خانواده پدری اش زندگی میکند و ابومحمد زن و فرزند دارد‼️‼️ من مامور ابوبکر نیستم هرچند شرایط تنهاییش آماده تر است اما من باید به ابومحمد نفوذ بیشتری کنم... پس ترتیبی بده که من هم با ابومحمد باشم...‼️‼️»

 

😳قربان! باز هم گیج هستم و حفصه هر روز تقاضاها و حرفهایی میزند که تصمیم گیری درباره آنها برای من سخت است. حفصه میخواهد با ابومحمد برود‼️ چه کنم؟ برج ساعت 9ونیم... امضاء

 

《حیفا-31》

 

🔵 [تنها چیزی که منو سردرگم کرده بود، کشف شیوه کار و روش کسب اخبار و اطلاعات درباره کار حفصه در الانبار و خانه ابومحمد بود. باید جالب باشه که چه اتفاقاتی در الانبار و خانه ابومحمد گذشته... به دکتر عزیز آل طاها سپردم که اسناد و مدارک موجود از بچه های عراق را بازخوانی و بررسی مجدد کند... این کار حدودا 2 روز کار میبرد اما دکتر در حدود کمتر از 30 دقیقه اطلاعات جالبی درآورد که در قسمت بعد، مهمون سفره دکتر خواهیم شد... اما نحوه چگونگی درمیان گذاشتن با ابوبکر و ابو محمد برای رفتن از ابوغریب و روش خارج کردن آنها از ابوغریب را از زبان اسناد یعکوف بشنوید]

 

⚫️ سند 246 : «محرمانه»

تاریخ: محفوظ

از: اداره متساوا-بخش ضد تروریسم

به: مامور یعکوف

 

🔸قرار هم نيست كه براي هميشه در ابوغريب بماند... حرکتش درست است... تو فقط مواظب ابوبکر یا همان دکتر ابراهیم باش... هسته های بومی را فعال کن که حرکات او را از نزدیک رصد کنند... حفصه را به خدا بسپار و برایش فقط دعا کن... حتی DDA ی موجود در دندانش هم برندار و بگذار همه چیز، آن جوری پیش برود که حفصه می خواهد... امضاء

 

🔴 سند O

 

🔹مطابق اوامر شما پیش خواهد رفت. وقتی میگویید فقط برایش دعا کن، احساس میکنم نتوانسته ام حساسیت شرایط موجود در ابوغریب و حرکات و برنامه های خاص حفصه را درست گزارش کنم...

 

▪️امشب قرار بود که حفصه پس از افطار و نماز مغرب، مسئله آزادی موقت را با آنها در میان بگذارد... وقتی نماز تمام شد، حفصه رو به طرف آنها کرد و گفت: «تقبّل الله... خدا از شما قبول کند و مرا هم در کنار شما سعادتمند نماید... درباره موضوعی باید با شما سخن بگویم... شما باید به سوی مردم قوم خویش بروید... مانند یوسف پیامبر، از این کنج زندان به سوی مردم خویش بروید و آثار و نشانه های ایمان و توحید را در میان مردمتان بجویید...

 

🔸عصر که برای دقایقی خوابیدم، پیامبر را در خواب دیدم که در کنار ابوبکر نشسته بود اما چیزی نمیگفت و صحبتی نمیکرد... این بدین معناست که تو، ای ابابکر، زبان پیامبر خواهی شد... شاید هم باشی اما ظهور و بروز نکرده باشد... امشب به فضل الهی، شرایطی پیش خواهد آمد که به دور از چشمان همه، از ابوغریب خارج خواهیم شد...همانگونه که حضرت نوح، از جلوی چشمان دشمنانش عبور کرد اما آنها او را ندیدند...»😳🤔

 

🔅ابوبکر ساکت بود و به سجده رفت... سجده نسبتا طولانی کرد... ابومحمد پرسید: حفصه! تو چکار خواهی کرد؟

 

⭕️ حفصه گفت: سرنوشت من کنج زندان است... مگر اینکه شما برنامه یا دستور خاصی برای من داشته باشید که در اون صورت تکلیفم فرق میکند!

 

❌ ابومحمد گفت: تو هم با ما بیا... اراده من این است که تو با ما باشی.

 

🔸حفصه گفت: من تابع اراده شما هستم. حرفی نیست. نظر ابوبکر چیست؟

 

👈 دقایقی گذشت تا ابوبکر سر از سجده بلند کرد و نفس عمیقی کشید و گفت: «امشب خواهیم رفت... اما فکر نکنم چندان طول بکشد و پس از مدتی به حبس برمیگردیم‼️‼️ من حاضرم... چنانچه ابومحمد هم همیشه پا به کار است و موافق است... درست است... حفصه هم باید باشد... اما پیش ابومحمد باشد بهتر است... فقط یک سوال دارم... حفصه از تو انتظار دارم که قداستت را در ذهن من حفظ کنی و با صداقت همیشگیت به من جواب دهی‼️»😳

 

😳حفصه اندکی جا به جا شد و با چشمانی گرد و متعجب گفت: بپرس‼️

 

ابوبکر گفت: تو با «میتار» نسبتی داری❓‼️

 

😳حفصه که انگار غافلگیر شده بود، پرسید: میتار کیست؟ چطور؟

 

🔸ابوبکر گفت: اینطور برخورد نکن حفصه... مرا بازی نده... میتار همان عزیزدلم است که مانند نگینی در کویر افغانستان میدرخشد و گرمای بدنش با گرمای بدن تو... رنگ مو و چشمانش مانند رنگ مو و چشمان تو...... [از نقل ادامه این مطلب معذوریم]🙈

 

🙈حفصه سکوتش کمی طولانی شد و جواب داد: میتار، خواهر ارشد ما و باهوش ترین و خوشکلترین زن طایفه ماست که فقط درباره او باید گفت: ماشاءالله لا حول ولا قوه الا بالله... حالا چطور یاد او افتادی؟!

 

🔸ابوبکر گفت: فقط این مطلب را متذکر شدم که بگویم میدانم که هستی و چه کاره ای؟ با تو و کار تو مشکلی ندارم... اما کاری کن که مجبور نشوی از پیش ما بروی...

 

➖✴️ ناگهان صدای مهیبی آمد که لرزش و ارتعاشاتش مانیتورها را از کار انداخت...

 

《حیفا-32》

 

🔴 این برای بار اولی بود که در مدت حضور من، مانیتورها قطع میشد... شک ندارم که پای حفصه در این ماجرا وسطه اما نمیدونم چطوری؟ ... فورا دو نفر را مامور بررسی انفجار کردم و خودم هم به اتصال دوباره مانیتورها مشغول شدم... همینطور که تنها بودم و در اتاق فرمان مجازی داشتم ویندوز و هارد سیستم مرکزی را چک میکردم، احساس کردم یکی نزدیکم ایستاده...😨

 

🔴 تا برگشتم به طرفش... دیدم حفصه است‼️ ... از بهت و تعجبِ از سرعت عملش در سکوت بودم و فقط به چشماش زل زدم... من حتی اگر میخواستم از طبقه بالای بالای آپارتمانم پایین بیام و در ماشینم را باز کنم و حرکت کنم، باز هم زمان بیشتری میگرفت تا اینکه بخواهم از دخمه طبقه دوم زیر زمین ابوغریب به اتاق فرمان بیایم... آن هم بدون کلید و شناخت قفل و...

 

🔵 حفصه گفت: «سلام قربان! فقط برای عرض ارادت خدمت رسیدم... گفتم حالا که میخوا برم و شاید هم زمانی که به ابوغریب یا زندان دیگر برمیگردم دیگر نتوانم شما را ببینم، از شما خداحافظی کرده باشم‼️‼️»

 

⚫️ من به حفصه گفتم: دو سوال! یکی اینکه چطور تا اینجا اومدی؟ دوم اینکه چرا الان نرفتی و قبلش اومدی اینجا؟!

 

🔵 حفصه گفت: «قبلا دو بار دیگر به اینجا آمده ام... داستانش مفصل است... شبی که سیف محمد معارج(رییس زندان ابوغریب تا قبل از اینکه یعکوف به ابوغریب بیاید) قصد من داشت، اینقدر عصبانی و خشمگین رفتار میکرد که متوجه نبود مفعولش در حال زدن جیب و کارت زاپاس الکترونیک درب های داخلی است... باید درس عبرتی به او میدادم که مستی از سرش بیفتند... یک شب که مست و لایعقل بود، وقتی خوابیده بود و نمیفهمید، به اندرونش نفوذ کردم و با خودکار روی گردنش یادگاری نوشتم تا نداند از کجا خورده...»

 

🔵 گفتم: اما بار دوم...

 

⚫️ گفت: بار دوم هم زمانی بود که خدمت شما رسیدم و اندکی شیطنت کردم!! ..............😨😱

 

⚫️ قربان! در عین ناباوری، حفصه از ماجرای نامه شش کلمه ای مطلع بود اما نمیدانست کار چه کسی است... به خاطر همین احساس خطر میکرد...

 

🔵 گفتم: اما چرا الان روبروی من ایستادی؟ پس ابومحمد و ابوبکر کجا هستند؟ تو چرا نرفتی؟

 

🔵 گفت: بدهی بر گردن من بود که باید قبل از رفتن به شما ادا میکردم!

 

🔴 پرسیدم چه بدهی؟!

 

⚪️ گفت: از آنجا که بعید میدانم دیگر بتوانم شما را ببینم، پس اجازه بدهید کمی از دینی که به خاطر شکنجه آن دو شب به گردن من دارید ادا کنم... 

 

😱سپس ناگهان به طرفم حمله ور شد... و من آن لحظه ندانستم چه شد و به خاطر نمی آورم... الان هم از بیمارستان شیخیه بغداد پس از چهارساعت بیهوشی به ابوغریب برگشته ام...😱😱

 

😓 قربان متاسفم... من حدودا شش ساعت است که از سرنوشت حفصه و ابوبکر و ابومحمد ناآگاهم‼️‼️

برج ساعت 11 ... امضاء

 

👈 [این آخرین نامه طبقه بندی شده یعکوف به اداره متساوای موساد بود که به گزارش آن روزها پرداخته بود... حدود 3 روز، من بودم و یک هارد خالص دیگر و زحمات بچه های دکتر عزیز آل طاها از گردان جنگال بعلبک]

 

《حیفا-33》

 

🔷 از گل ترین بچه های سپاه بدر عراق که حدودا 3 سال در ایران زندگی کرده و جاهای مختلفی آموزش دیده، از شیعه زاده های مخلص قبیله تویرج (همان قبیله ای که شلوغ ترین دسته عزاداران اربعین را به خودش اختصاص داده و چندین بار هم علما و عرفا، امام عصر ارواحنا فداه را در حال عزاداری اربعین در جمع عزاداران این قبیله دیده اند) هست که با نام مستعار «دکتر عزیز آل طاها» مشغول فعالیت می باشد.

🔷 نامبرده، دارای دکترای رسانه و فضای مجازی از دانشگاه کمبریج است که از پایه گذاران شاخه جنگال (جنگ الکترونیک) در عراق می باشد.

 

🔷 این مرد مخلص خدا، مجبور است که هر سال، نام مستعار خود را عوض کرده و الان هم قریب 5 سال است که پس از شهادت خانمش به دست زن تک تیرانداز سامرایی، تنها زندگی میکنه... وسط یکی از پروژه هاش، در لبنان افتخار آشنایی باهاش داشتیم... خیلی به کارش معتقده... از بس با کامپیوتر و لب تاپ کار میکنه، نوک انگشتاش و مفاصل انگشتاش گاهی وقتها بی حس میشه... میگفت: وقتی قنوت میگیرم و چشمام به این دست و انگشتام میفته، میگم خدایا این دستان را به حق دستان ابالفضل العباس ببخش و بیامرز...💠

 

⭕️ قرار شد در این پروژه کمکم کنه... دو سه شب نشستیم و همه چیز را بازخوانی کردیم... 

 

⭕️ دکتر عزیز میگفت: بچه های بومی استان الانبار، رد خانم جوانی را زده بودند که به محله الرشدیه رفت و آمد میکرد... محله الرشدیه همان محله زندگی ابو محمد العدنانی قبل از تشکیل داعش بود... ابومحمد به همراه همسر و دختر دو قلویش در این محله زندگی میکردند... به خاطر وضعیت ابومحمد و آموزش هایی که در افغانستان و انگلستان و سوریه و... میدید، خانواده اش اغلب تنها بودند و با کسی هم چندان ارتباط برقرار نمیکردند...

 

🤔 مورد مشکوکی بود... ابومحمد الان پس از دو سال، یهویی پیداش شده و با یک خانم جوان وارد اون محله سنتی شده... خب این، مسئله چندان غیر عادی هم نبود اما برای بچه های ما جای سوال داشت... قرار شد که از ماموران مونث سازمان، کسی تقبل زحمت کند و به خانه ابومحمد کم کم نزدیک شود تا بفهمد ماجرا چیست؟!

 

⭕️ برای این مسئله، یکی از بانوان آموزش دیده سپاه بدر به نام «رباب» 27 ساله از اهالی بصره انتخاب شد... تا با او در میان گذاشتند، یک شب به طور کامل درباره زن ابومحمد تحقیق کرد و فهمید که وقتی ابومحمد نیست، به آرایشگری مشغول است... خود را برای رفتن به خانه ابومحمد آماده کرد... برای همه ما جالب بود که فورا وصیت نامه اش را به بانوی ارشد گردانش داد و خیلی عادی خداحافظی کرد و رفت‼️

 

✖️ما از طریق دوربینی که در گردنبند او بود، اوضاع سمعی و بصری آن خانه را رصد میکردیم... رفت و در زد و سلام کرد و تقاضای خود را مطرح کرد... زن ابومحمد گفت: وقتی شوهرم خانه است، میگوید آرایشگری کراهت دارد و این کار را نمیکنم... برو پیش یکی دیگر!

 

✖️ رباب گفت: از راه نزدیکی نیامده ام... همه تعریف از پنجه های طلایی تو میکنند... اگر بخواهم برگردم، برای خود شما جالب نیست... چرا که شما شهره محل هستید نه من... خیلی طول نمیکشد... خدا به زندگیت برکت بدهد... مرا پیش خواهرانم رو سپید کن تا امشب در مراسم تولدم بدرخشم...

 

😳 زن ابومحمد گفت: خوب شد تو گدا نشدی... وگرنه با این زبانت بیچاره ام میکردی... بیا داخل... اما به اتاق پایین برو تا بی سر و صدا و خیلی زود...

 

👈داخل رفتند... از دوربین رصد میکردیم... رباب به طرف حیات نشست تا بتواند مقدار بیشتری از صحنه خانه و حیاط منزل را رصد کند... همه چیز عادی بود و دختر نوجوانی هم وسط حیاط بازی میکرد... زن ابومحمد هم به کارش مشغول شد... تا اینکه کم کم صدای سر و صدای مرد و زنی به صورت ضعیف به گوش میرسید... 

 

✖️ زن ابومحمد شروع به حرفهای الکی کرد و صدایش را کمی بلندتر کرده بود... ظاهرا برای این بود که رباب، توجهش به صدای اتاق کناری جلب نشود... صدایی شبیه ناله بود... چیز زیادی متوجه نمیشدیم... تا اینکه صدا قطع شد...

 

➕ پس از حدودا بیست دقیقه، رباب گفت: لطفا لیوانی آب برایم بیاورید... خیلی تشنه ام...

 

✖️ زن ابومحمد گفت: می آورم اما خیلی دیر است... میترسم شوهرم... از اتاق بیرون رفت تا آب بیاورد...

 

➕ رباب به طرف در اتاق رفت و به بهانه استشمام هوای تازه، چند گام مانده به در اتاق نشست... جوری چرخید که ما همه منظره حیاط را ببینیم... وقتی زن ابومحمد وارد شد، رباب چند نفس عمیق کشید و گفت: نیاز به هوای تازه داشتم... ببخشید جا به جا شدم... آب را گرفت و نوشید...

 

《حیفا-34》

 

⚫️ دکتر عزیز دامه داد:

 

👈 دل من داشت مثل سیر و سرکه میجوشید و احساس ترسی خفیف در دلم داشتم... حسم داشت تقویت میشد... عجب جرات و جربزه ای داشت رباب... ناگهان صدای باز و بسته شدن در اتاق کناری آمد... دلشوره من بیشتر شد... 

 

دوربین واضح تر شد... معلوم میشد که رباب تلاش دارد صحنه ای را از وسط حیاط به ما نشان دهد... ناگهان دیدم که زنی با قبای بلند سیاه و روسری عربی، به طرف حوض وسط حیاط رفت و کمی آب را جا به جا کرد و بعد هم شروع به وضو گرفتن کرد...

 

🔴 تمام آن مدت، پشتش به طرف ما بود و وضو میگرفت... وضویش که تمام شد، زمان برگشتن به طرف اتاقش، در حالتی که سرش را پایین انداخته بود، اما یک لحظه نگاهش به طرف اتاق رباب و زن ابومحمد افتاد و برای دو سه ثانیه نگاهش به رباب دوخت و رفت...

الان دیگر نوبت رباب بود که استنطاق کند... به زن ابومحمد گفت: ماشاءالله... عجب خانم برازنده ای... چقدر قیافه و تیپ هر دوی شما جذاب است... خواهرید یا هوو؟!

 

🔵 زن ابومحمد گفت: زن خوبی است... خواهر نیستیم... اما فعلا هوو هم نیستیم...

 

ناگهان صدایی آمد که گفت: شما هم جذابید... ماشاءالله... عجب موهای بلند و پرپشتی... راستی شما هوو دارید؟!

 

توجه هر دو نفرشان به طرف این صدا جلب شد... رباب گفت: سلام... ماشاءالله... خدا شما را به همراه زیبایی هایتان حفظ کند... بفرمایید داخل!😳

 

⚫️ بعد رباب میخواست بچرخد که قاب تصویر صاحب آن صدا را در دوربینش ببینیم اما نشد و زن ابومحمد که در حال ویرایش موهای رباب بود، مانع چرخشش شد و گفت: تکان نخور تا کارم را بکنم.

 

🔴 با هم حرف میزدند... بسیار مشتاق بودیم که ببینیم که چه کسی است که با آنها صحبت میکند... چون میشنیدیم که میگفت: «اشتباهی که یک زن را می تواند یک عمر پشیمان کند این است که بداند شوهرش نیاز به کسی دیگر دارد و یا حتی با زنی دیگر ارتباط دارد اما باز هم حساسیت به خرج دهد تا همیشه آن رابطه و آن هوس مخفی بماند...» 

 

🔴 و یا میگفت: «لذتی که در مخفی بودن یک رابطه برای مونث و مذکر وجود دارد، سرابی است که می تواند آنها را به قهقرای یک به اصطلاح عشق بکشاند...اشتباه میکنند کسانی که به لذت مخفی بودن یک رابطه اکتفا میکنند و نمیتوانند عشقشان را فریاد بکشند... عشقی که تمام لذتش در مخفی بودنش باشد، اگر سر به رسوایی در آورد، تبدیل به کینه و اضطراب همیشگی میشود...»

 

⚪️ و یا میگفت: «یک زن همیشه جذاب است مادامی که .............[از نقل ادامه مطالب به علت خارج شدن از موضوع اصلی معذوریم]😱

 

🔵 آنها هم با او همراهی میکردند و خلاصه بحث گرمی بین آن خانم ها رد و بدل شد... اما تمام آن نیم ساعت، رباب کارش را خوب انجام داد و بیشتر شنونده بود و سبب میشد که بحث توسط صاحب آن صدا ادامه پیدا کند...

 

⚫️ تا اینکه صاحب آن صدا در اواخر بحثشان به رباب گفت: «عجب گردنبد زیبایی دارید!!»😱

 

😨 قلب من داشت از جا کنده میشد وقتی اسم گردنبند رباب آورد... چون دوربین ما در گردنبد رباب بود... رباب اما با حالت خیلی آرام گفت: چشمان شما چون «قهوه ای» و زیباست، همه چیز را زیبا میبیند...

 

🔴 آن صدا گفت: «می توانم از نزدیک ببینم؟!!!»

 

🔵 رباب مکثی کرد و گفت: از دور زیباتر نیست؟!

 

⚫️ صاحب آن صدا همچنان که به رباب نزدیک تر میشد گفت: فکر نمیکنم... اجازه بدید از نزدیک ببینم...

 

🔵 ما منتظر بودیم که روبروی رباب بنشیند و به گردنبند نگاه کند اما آن شیطان کثیف رجیم روبروی رباب ننشست و از کنار سمت راست رباب، یعنی از بالا و به حالت خمیده، به گردنبند رباب نگاه میکرد...

 

😨 من فقط دیدم که رباب تکان های شدیدی خورد و دوربین، سقف خانه آنها را نشان داد و صدای جیغ بلند زن ابومحمد بلند شد...

 

حیفا-35

 

😱 بچه ها به هم ریخته بودند... من صدای تپش قلب خودمو میشنیدم... همه مون بی اختیار «یافاطمه الزهرا» میگفتیم... ثانیه ها به سختی و دیر میگذشت... حتی بیسیم زدم و آماده حمله به اون خونه شدیم... نمیدونستم تصمیم درست چیه... خودمون را برای همه چیز آماده کرده بودیم مگر اینکه در همین دیدار اول با اون شیطان رجیم، بهش حمله کنه...

 

💠 دوربین موجود در گردنبند رباب داشت سقف را نشون میداد... میزان دریافت سمعی و بصری دوربین را به حداکثر رسونده بودم... چرا اتفاقی نمیفتاد... داشت چی میگذشت... همه این احساسات مال حدودا 20 ثانیه بود که داشت همه مون را میکشت و نمیدونستیم باید حرکت بعدیمون چی باشه...

 

💠 همینطور که دوربین داشت سقف را نشون میداد، ناگهان سر دو تا زن را دیدیم که یکیش زن ابومحمد بود و اون یکی هم زن ابومحمد بهش میگفت: «حفصه» ... دوتاشون با ظاهری وحشت زده بالای سر رباب حاضر شده بودند و صورتشون پیدا بود... باکمال تعجب بهم گفتند:

 

🔸حفصه: این چش شد؟!

 

🔹زن ابومحمد: نمیدونم... من که کاریش نکردم... فکر کنم فشارش افتاده...

 

🔸حفصه: برو یه لیوان آب بیار... فقط ابومحمد نیاد اینطرف که دردسر میشه و بهش دقت میکنه...

 

🔹زن ابومحمد: باشه... اما صورتش خیلی قرمز کرده...

 

حفصه: نمیدونم... فقط زود براش آب قند بیار...

 

😳 ما داشتیم دیوونه میشدیم... ینی چی❓‼️ ... ینی حفصه به رباب حمله نکرده بود... آخه رباب که غشی نبود...

 

🤔😊مطمئن شدیم که رباب خودش را از عمد به حالت غش زده بوده که هم توجه حفصه را از گردنبندش برداره و هم بتونه کاری کنه که بیایند بالاس سرش و به راحتی بتونیم صورت و چهره نحس حفصه را در دوربینمون داشته باشیم...

 

😳😊من که دهنم باز مونده بود و به ظرافت کار رباب فکر میکردم، فقط تونستم بگم: آفرین رباب... مرحبا رباب... طیب الله رباب...😊😊

 

👈حالا دیگه چهره کامل حفصه را هم داشتیم و فورا اسکن کردیم...

 

💠 رباب مثلا به هوش اومد و به حالت طبیعی برگشت... وقتی آب و قند را خورد و بقیه کار زن ابومحمد هم روی موهای رباب تموم شد، رباب به اون دو نفر گفت: از زحمات شما تشکر میکنم... فشارم بعضی وقتها می افتند... اما شما به خوبی از من پرستاری کردید... چطور میتوانم زحمات شما را جبران کنم؟!

 

🔹زن ابومحمد: فقط اگر زود بروی ما خیلی خوشحال میشویم... هیچ چیز هم از تو نمیخواهیم... فقط مواظب خودت باش و برو که میهمانیتان دیر میشود...

 

🔹رباب گفت: تشکر میکنم... اما شما چه حفصه جان! خدمتی از من برای شما برمی آید؟!

 

🔹حفصه به او گفت: نه... کاری نکردیم... همین که شما امشب بدرخشید و به میهمانیتان برسید کافی است... خدا به شما برکت بدهد...

 

😘رباب جلو رفت و با هر دوی آنها روبوسی کرد ... خدا حافظی ... بیرون آمدن از خانه...

 

👈 آن شب رباب حرفهای جالبی زد. گفت: بعضی چیزهای ریز و درشت است که نظرم را جلب کرد: حفصه بدن ورزیده ای دارد... پوستش با زن های آن منطقه تفاوت ریزی دارد... کف دستانش نرم نیست... دستانش تقریبا مردانه به نظر میرسد چون کمی زبر و خشن تر از بقیه زن هاست... عربی را خوب حرف میزند اما فقط من میتوانم بفهمم که عراقی نیست... چون یرملونش کمی میلنگد...

 

🤔👈رباب ادامه داد: در خانه ابومحمد، هیچ اثری از چیز مشکوکی ندیدم و همین باعث عدم آرامشم میشد... یک موتور زرد رنگ گوشه حیاط، یکی از دخترانش در حال بازی، تمام پنجره خانه اش پرده داشت... حوض خانه اش آب داشت و جلبک... کثیف به نظر میرسید... اتاقش خیلی ساده بود... فقط یک قرآن داشت و اسباب و وسایل آرایش زن ابومحمد...

 

پرسیدم نظر آخرت چیست؟

 

🤔رباب گفت: کاملا مشکوک و غیر طبیعی... تنها راه نفوذ به خانه ابومحمد، فقط یک چیز است...

 

🔹پرسیدم: چه؟

 

رباب گفت: راستی کو گردنبندم❓‼️‼️

 

🔹گفتم منظورت چیست؟!

 

😳رباب گفت: گردنبندم کمی شل شده بود... بعد از خدا حافظی و روبوسی با آنها، وقتی خم شدم که کیفم را بردارم و بیایم، گل وسط گردنبدنم که شل بود را آنجا انداختم... در دید و چشم نیست... ینی بعید است که در دید باشد... چون کنج اتاق است... جا گذاشتم که بهانه برای برگشتن داشته باشم‼️‼️

 

😳الله اکبر از این زن ها... فورا به پای سیستمم برگشتم... روشنش کردم... خدای من! ... داشت کار میکرد...👍🙏

 

حیفا-36

 

📵 دکتر در جلسه عصر، ادامه عملیاتشان را اینگونه شرح داد:

 

💠 رباب برای ادامه عملیات خیلی مشتاق بود و پیشنهاد داد که خودش هم در طرح و عملیات شرکت داشته باشه. منطقی هم بود... چون هم شناسایی رفته بود و هم عملیات... وقتی در ایران دوره دیده بود، حتی سابقه 10 ماه تعقیب و گریز هم در پرونده اش داشت. این یعنی رکورد تعقیب و گریز زنان طرح و عملیات جهادی جهان اسلام را به نوعی به خودش اختصاص داده بود... و خیلی چیزهای دیگر که اگر لازم شد در ادامه بهش اشاره میکنم...

 

💠 رباب، مادری به نام «حنّانه» داشت که زنی پارسا و زاهد و از مجاهدان مبارز در زمان صدام بود که حدودا دو سال در یکی از چاه های حزب بعث زندانی بوده است... حنّانه تا قبل از بیماری اش، به خاطر شدّت علاقه به ساحت مقدس حضرت آیت الله سیستانی و شاگردان شهید صدر، مسئول آموزش تیم بانوان گارد امنیتی بیت مرجعیت بود...

 

💠 رباب، مسئله جالبی را از حنانه نقل کرد، که فصل جدیدی در کنترل و تعقیب حفصه به روی ما باز کرد...

 

🔴 رباب گفت: 

 

«وقتی ماجرا را برای مادرم تعریف کردم، مادرم یاد خاطره ای افتاد و گفت: عزیز مادر! تو شیر کسی را خورده ای که شبی که خانه امنش را در منطقه کرکوک محاصره کردند و خودش را در محاصره بعثی های از خدا بی خبر دید، باردار بود و تو را در رحم داشت... آخرین باری که من محاصره شدم، مصادف با اولین باری بود که تو قبل از تولد محاصره شدی... 

 

🔴 در همان حین، با یکی از افسران استخبارات (وزارت اطلاعات حزب بعث) درگیر تن به تن شدم... او که هیکلش دو برابر من بود، بالاخره پیروز شد و مرا دستگیر کرد... لحظه ای که میخواست مرا به درون ماشین بیندازد، حرف بسیار رکیکی به ساحت آیت الله خویی و آیت الله سیستانی زد...

 

🔴 من که باید خودم را کنترل میکردم، فکری به ذهنم رسید که بتوانم بعد از آزادی ام او را تعقیب کنم و به سزای حرف زشتش برسانم... به او ضربه ای فکری وارد کردم تا بلکه بتوانم حرفی را از زبانش بیرون بکشم... به او گفتم: باید همان دیشب که زنت را در حالت مستی با یکی از سربازانت در منطقه بطیره دیدم میکشتم!...

 

🔴 آن افسر که انتظار این حرف را نداشت، گفت: اما زن من که در آن منطقه نبوده... و هیچ سربازی هم در شهرک ما زندگی نمیکند... به دیوار خوردی ضعیفه... دروغی گفتی بلکه بتوانی دلت را خنک کنی...

 

😉 او ندانست که در آن لحظه چه خط و ربطی به من داده است... او به من فهماند که ما در شهرکی زندگی میکنیم که هیچ سربازی نیست... و ما فقط یک شهرک در زمان صدام داشتیم که سرباز نداشت و همه درجه دار بودند و آن هم «شهرک نظامی الفیصل» بود...

 

😡 دیگر تمام شد... آن افسر احمق از همه جا بی خبر، حتی فکرش هم نمیکرد که یک روز مادرت از زندان بعث عراق آزاد شود و بدون هیچ معطلی، مستقیم سراغ شهرک بدون سرباز الفیصل رفته و به بهانه نظافت خانه، به درون شهرک الفیصل نفوذ کند و آن افسر را از ناحیه دهان مورد ضرب و جرح قرار دهد و در نهایت به تقاص همه خون های شاگردان شهید صدر که ریخته بود برساند...😡✌️

 

👈 رباب جان! ضربه ای به حفصه بزن که یا معادلاتش را به هم بزند یا بتوانی حرکات بعدی او را کشف کنی... اگر این کار را کردی، موفق خواهی شد که هیچوقت او را گم نکنی و همیشه مانند سایه مرگ، دنبالش باشی... حتی در خواب»

 

🔵 خب حرف بسیار عاقلانه ای بود... ریسک بزرگی هم داشت... اما رباب، دختر همان مادر بود و آن شب تا صبح همه ما فکر کردیم... فرصت را نباید از دست میدادیم... باید زودتر کاری میکردیم... 

 

🔵 جواب استعلام درباره حفصه هم آمده بود... طبق حدسمان، بچه های سپاه قدس هم گفتند که خبرهای مخبران حاکی از آن است که فایل پرسنلی حفصه یا همان حیفا از فایل منابع انسانی اداره متساوا حذف شده و حتی برایش سه سال قبل جلسه تشییع و ترحیم هم گرفته اند...

 

⚫️ عجب! معادلات زمانی را باید حل میکردیم و از سوی دیگر، فرصتی هم نداشتیم... باید تا قبل از طلوع آفتاب، نقشه میکشیدیم...

 

⚫️ تا اینکه نقشه را تعیین کرده و ... رباب برای ادامه ماموریت آماده شد... اولین مرحله را باید انجام میدادیم... رباب خودش را در اختیار واحد ضد شکنجه قرار داد ... آنها کارشان را خوب بلدند... به همین خاطر، بنا به دستور خودم، زحمت یک ربع شکنجه را کشیدند و رباب را تا سر حد مرگ زدند...😐

 

حیفا-37

 

➖ نقل این مطالب برای دکتر عزیز خیلی هم راحت نبود... نمیدونم توی اون شرایط، بچه هاشون چه حالی بودند و چقدر اذیت شدند که هر از مدتی، دکتر عزیز آه عمیق میکشید و به گوشه ای خیره میشد... دکتر ادامه داد:

 

🔸🔹هوا گرگ و میش بود و رباب خون آلود و درب و داغون را یکی دو تا کوچه قبل از خانه ابومحمد پیاده کردیم... حتی نای راه رفتن نداشت... 

 

😰 فقط چهارتا قطره گریه لازم بود که اون هم زحمتش را کشید... در عرض 10 ثانیه تمام صورتش هم پر از اشک شد و تقریبا همه چیز برای ادامه عملیات آماده بود... ازش خداحافظی کردیم... همینطور که داشت آرام آرام میرفت، برایش این آیه را خواندم: «فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین»🌸

 

🔸🔹از جلوی چشممون دور شد و دیگه نمیدیدمش... تمام حواس من به مونیتور لب تاپم بود... داشت کم کم نقاط و خطوط پالسینگ تکون های ریزی میخورد... تسبیح در دستم و آشوب در دل، منتظر بودم ببینم چه اتفاقی میفته... به خاطر حساسیت موقعیت اون محل، حتی مجبور بودیم خیلی روی نیروهای پشتیبانی حساب نکنیم.. همش صلوات میفرستادم بلکه یه کم آروم بشم..

 

🔴 تا اینکه صدای باز شدن در اتاق اومد... رباب با ناله و گریه وارد شد اما نمیدونستم کی در را روش باز کرده... تا اینکه مکالمه ای بین آنها صورت گرفت که از طریق موتور نوشتار، سریع تبدیل به متن شد:

 

⚫️ حفصه: تو اینجا چیکار میکنی؟! این چه وضعیه؟ چرا اینجوری شدی تو؟

 

🔵 رباب: نمیدونم چی شد... یهو از پشت سر به من حمله کردند... دو نفر بودند... انگار میدونستند دنبال چیزی نباید بگردند... چون یک راست به طرف سینه ام حمله کردند و گردنبند را از گردنم کندند و بردند... من که نمیتونستم بیخیال اون گردنبند بشم، گردنبند را محکم چسبیدم و ولش نمیکردند تا اونا هم با کتک، مشتم را باز کردند و فرار...

 

⚫️ حفصه: خب حالا چیکار کنم؟ اینجا چه غلطی میکنی؟

 

🔵 رباب: من بدون اون گردنبند نمیتونم برگردم خونه... خانم کمکم کنید... شوهرم منو میکشه...

 

⚪️ حفصه: نمیکشتت که چرا دیشب خونه نرفتی؟

 

🔴 رباب: نمیدونم... فقط اجازه بدید امروز را اینجا بمونم... فکر کنین مشتری هستم... ازتون خواهش میکنم...

 

⚫️ حفصه: یه جای کار میلنگه...

 

🔵 رباب: دقیقا... چون فقط شما اون گردنبند را دیدید و بهش دقت کردین...

 

⚫️ حفصه: منظورت چیه؟!

 

🔴 رباب: منظوری ندارم... فقط کمکم کنین... خب شما هم اگر جای من باشین، هر فکری به ذهنتون میرسه... به هر کسی مشکوک میشین...

 

⚪️ حفصه: به یک شرط!

 

🔵 رباب: هر شرطی باشه قبول میکنم... فقط منو بیرون نکنین...

 

🔵 حفصه: فورا نگو قبول! ... چون ممکنه برات سخت باشه... یا اصلا قبول نکنی...

 

🔴 رباب: خانم خواهش میکنم بگو شرطت چیه؟

 

🔵 حفصه: به شرطی که اگر شوهرمون از خواب بیدار شد و چشمش به تو افتاد، اگر و فقط اگر احساس تمایل به تو کرد، جوابش را بدی...😱

 

⚫️ رباب: ینی چی خانم! من شوهر دارم... گردنبندم را دزدیده اند... برای فاحشه گری که نیامده ام...

 

🔵 حفصه: هر طور مایلی... شرطم همان بود که گفتم...

 

🔴 رباب: خدا لعنتتان کند که قصد پاک دامنیم را کرده اید... وقتی وضو گرفتن شما را دیدم فکر کردم انسان باایمانی هستید... نمیدانستم با یک هیولا در لباس فرشته و انسان مواجهم... خدا شما را نبخشد که حتی به خود اجازه دادید که اینطور فکر کنید...

 

🔸بعد صدای در آمد و بدون خداحافظی از حفصه، خانه را ترک کرد...

 

🔴 وقتی رباب به تیررس دوربین ما از منتهی الیه کوچه رسید، شاید 20 قدم دور شده بود که دو تا موتور سوار با حالت وحشیانه وارد کوچه شدند و از رباب عبور کردند و به طرف خانه ابومحمد رفتند... یکی از آنها پیاده شد و با لگد در را باز کرد...

 

⚫️ در همین هنگام من میشنیدم که ابومحمد و حفصه دارن به هم چی میگن... مثل اینکه منتظرشون بودند... چون در همون لحظه اول، حفصه آن مرد را با تیر مستقیم از پا درآورد و ابومحمد و حفصه با آن دو نفر درگیر شدند...

 

⬛️ سر و صدا زیاد شد... کم کم همه مردم از خانه ها بیرون آمدند و به کوچه سرازیر شدند... یک لحظه رباب را هم در میان جمعیت دیدم... نمیدونستیم چه خبره و داره چه میشه... فقط همه از دور نگاه میکردند...

 

👈 ترجیح دادم خودم پیاده بشم و مثلا از اون محل، در بین جمعیت رد بشم و یه سر و گوش آب بدم و آمار بگیرم... مدام، مسائل غیر قابل پیش بینی رخ میداد... از همه اش سختر این بود که پس از اتمام درگیری، جنازه چهار نفر موتور سوار را میدیدیم که معلوم بود به ضرب مستقیم خلاص شده اند... اما رباب... دیگه رباب را ندیدم و رباب گم شد... 😨

 

حیفا-38

 

▪️دکتر دستی به روی شکمش کشید و کمی ابروهایش را در هم کرد و گفت:

 

🔺وقتی عصبی میشوم یا استرس میگیرم، معده ام تیر میکشد و اذیتم میکند... همون لحظه حسم بهم گفت: رباب کجاست؟ نکنه گم شده؟! ... چون دوباره استرسم تقویت شده بود، با درد معده راه میرفتم...

 

🔵 فی الفور به طرف ماشینم برگشتم... با کمال تعجب شنیدم که برنامه کنترل صوت که فرستنده آن در گل گردنبند رباب گذاشته بودیم داره پالس و سیگنال میفرسته... تپش قلبم بیشتر شد... تا گوشی را گذاشتم توی گوشم، دیدم واویلا... چه خبره؟! ... گیج شدم... 

 

🔺میشنیدم که میگفتند:

 

⚫️ حفصه با درد و آه فراوان میگفت: چیکار میکنی؟ یواش تر! داره میسوزه...

 

🔻رباب میگفت: چیزی نیست خانم جان... آرام باشید... فقط یک مقدار پاهایتان را شل بگیرید...

 

🔺حفصه با داد و بیداد گفت: خیلی عمیق شده؟ چقدر فرو رفته؟

 

🔻رباب گفت: عمیق که هست اما شاید بتونم فعلا خونریزیش را بند آورم...

 

🔺حفصه داد بلندی زد و همانطور که از درد و سوزش ناله میزد گفت: ابومحمد... ابومحمد کجاست؟ مرا رها کن... ابومحمد کجاست؟

 

🔻رباب گفت: نمیدانم... نگران نباشید... الان میروم و برمیگردم تا از ابومحمد خبری بیاورم...

 

🤔[نفهمیدم رباب کجا رفت... اما حدودا پنج دقیقه گذشت... تا برگشت و...]

 

🔸رباب: بلند شو خانم جان! الان اینجا مثل مور و ملخ مامور میریزه...

 

🔹حفصه: گفتم کو ابومحمد؟

 

🔺رباب: پشت بام! او را از راه پشت بام با زن و بچه اش که زبانشان از ترس بند آمده فراری دادم... فقط شما مانده اید...

 

🔹حفصه: او بدون من جایی نمیرود...

 

🔸دیگر صدای حفصه نیامد... رباب که شرایط تعیین کننده و خیلی دشواری داشت فقط صدای نفس نفس زدنش می آمد...😳

 

🔹نمیدانستم چه کنم و همچنین نمیدانستم رباب چه میکند... ناگهان سایه ای را وسط کوچه دیدم که نظرم را ناخوداگاه به طرف پشت بام جلب کرد... فورا با دوربینم به پشت بام نگاه کردم... با صحنه ای مواجه شدم که از بیانش به آن نحو عاجزم... حتی نمیتوانم احساسم را از آن کار رباب بگویم که داشت چه میکرد...😳😳

 

😱 دیدم که مثل عقابی که بچه اش را به چنگ و دندان گرفته و از جهنم فرار میکند، رباب، حفصه را به کول انداخته و روی پشت بام خانه ها میدود... بدن ورزیده رباب، برای چنین روزهایی دوره های خاص خودش را دیده بود... مثل عقاب داشت بچه اش را با چنگ و دندون حمل میکرد و عرق میریخت و میدوید تا قبل از رسیدن نیروهای امنیتی اونجا، خونه ابومحمد را ترک کنند...😯

 

👈 با دیدن این صحنه، اشک در چشمام جمع شده بود... شکوه خاصی داشت این صحنه... رباب داشت با پاهای خودش وارد مرحله جدیدی از عملیات میشد که قطعا از اوضاع و احوال امروز بهتر و راحتتر نیست ... و چه بسا امکان داره دیگه برنگرده... مصمم میدوید و قدم برمیداشت و هر از مدتی، حفصه را از روی کول های خود جا به جا میکرد و به راهش ادامه میداد...

 

🔵 نشستم توی ماشین... اما... اون روز داشتم مدام سوپرایز میشدم... بازم سیگنال فرستنده کار میکرد... این دیگه کیه❓‼️ شنیده بودم رباب خیلی زرنگه اما نمیدونستم تا این حد... وقتی سیگنال داشتم و حتی به اون واضحی میشنیدم، فقط میشد یک نتیجه گیری کرد و اونم این بود که: گل گردنبند و فرستنده را از خونه ابومحمد برداشته و الان باهاش هست و قرار نیست گمش کنم...

 

🔴 همینجوری که می دویدند رباب داشت با لاشه بیهوش حفصه حرف میزد... میگفت: 

 

😳👈 «قرار نیست ما از هم دور بشیم... حسی که تو به ابومحمد داری، من به تو دقیقا همون حس را دارم... میشم لباست... میشم گوشت تنت... نباید ازم جدا بشی... نباید ازت جدا بشم... اصلا به خاطر همین بود که وقتی حواست نبود و داشتی در میرفتی، از پشت سر بهت شلیک کردم...آره... من به طرفت شلیک کردم... چون قراره حالا حالاها با هم باشیم... فعلا بخواب... خوب استراحت کن... از اینجا به بعدش را به من بسپار... میبرمت یه وری که فعلا دست کسی بهت نرسه... تو هم باید دست منو بذاری توی دست کسانی که میخوام... بخواب حبیب من... بخواب دشمن جان و ایمان من... بخواب حفصه...»

 

حیفا-39

 

🔵 [در اون لحظه که دکتر داشت تعریف میکرد، من کاری به جز تعجب کردن بلد نبودم... گوش من از همه چیز کر شده بود و فقط کلماتی از بین دو تا لب دکتر عزیز خارج میشد، میشنید و میفهمید...]

 

🔻دکتر هم سیستمش را روشن کرده بود و داشت اسناد پرونده اش را بررسی میکرد و از لابه لاش باهام حرف میزد... ادامه داد که:

 

⚫️ من باید احتیاط میکردم که فاصله امنیتیم را با رباب و حفصه حفظ کنم... چون همینطور که ما اکثر اوقات، شرایط خطر را به صورت غریزی حس و درک میکنیم، دشمن هم همینطور است... نباید حفصه احساس خطر میکرد... با خودم این اصول تعقیب و گریز را مرور میکردم: باید دور باشم اما حاضر... سمعک باشم بدون گوش... عینک باشم بدون چشم... سایه باشم بدون جسم...

 

🔴دخورد و خوراکم شده بود سیستمم و وضعیت رباب... تا اینکه متاسفانه بر اثر بی دقتی یکی از بچه ها، شارژ سیستمم تموم شد... تا شارژر پیدا کردیم و سیستم را دوباره راه اندازی کردیم، حدودا یک ساعت طول کشید... خیلی هم عصبانی شدم... همه مون ناراحت بودیم... اشتباه حرفه ای سنگینی بود که ممکن بود رباب را برای همیشه از دست بدیم و حتی دیگه نتونیم حفصه را پیدا کنیم...

 

🔵 وقتی سیستم راه افتاد، دیدم نمیتونم سیگنال فرستنده گردنبند را دریافت کنم... GPS  کار میکرد اما خیلی مبهم بود... باید نصف شهر را مثل دیوونه ها میگشتم تا بتونم پیداش کنم... چون زاویه انتگرالش مبهم بود و نمیشد از دور رصد کرد...

 

🔻کم کم داشت غروب میشد... شنیدم مسلم (جوون 25 ساله اهل فلوجه سُنّی که از بچه های مخلص بود و با پدرش که از سلاخ های زمان صدام بوده صد در صد تفاوت داشت، این اشتباه را مرتکب شده بود) برای تنبیه خودش افطار نکنه تا بالاخره رباب پیدا بشه... حتی شنیدم نذر کرده که اگر امیرالمومنین علیه السلام عنایت کرد و رباب را سالم پیدا کردیم، شیعه بشه...

 

🔺همه این فکرها داشت از ذهنم میگذشت...چون پیش بینی این وضعیت را نمیکردیم، طبیعتا از قبلش هم نمیدونستیم که باید جایی غیر از خانه های امنی که داریم قرار بذاریم... به خاطر همین، پیدا کردن رباب در اون منطقه، مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه بود...

 

😔از سیستم ناامید شدم... مسلم را نشوندم پای سیستم و گفتم هرچی شد فورا خبرم کن... تصمیم داشتم از پای سیستم بلند بشم و با استفاده از غریزه حیوانی و شامّه جاسوسیم رباب را پیدا کنم...😳

 

⛔️ به خاطر همین برگشتم به طرف خونه ابومحمد... دقیقا همونجایی که رباب را گم کردم... یه کم بو کشیدم... دقیق تر نگاه کردم... زبونم را آوردم بیرون و به روش DOG Sport افتادم توی کوچه ابومحمد... کوچه خلوت بود... تا دیدم کسی منو نمیبینه، از دیوار خونه همسایه ابومحمد بالا رفتم و مثل سگ نر گرسنه شهوتی، به همون مسیری رفتم که آخرین بار، با چشمام رباب را تعقیب کرده بودم...

 

⭕️ دیدم رباب باید تا منتهی الیه پشت بام مغربی پیش رفته باشه... پیش رفتم... دیدم دو سه جا خیلی ارتفاء بلنده و قاعدتا نمیتونسته با لاشه بیهوش حفصه از بالای اونها پریده باشه... به همین خاطر تغییر مسیر دادم و به طرف پشت بام های شمال غربی رفتم... چند متر که پیش رفتم یه چیزی توجهم را جلب کرد... به طرفش رفتم... دیدم یه کم رد خون اونجاست... مثل سگ بو کشیدم... فهمیدم بوی بچه های خودمون میده... بوی خون بچه شیعه ها را میفهمم... با بوی خون همه فرق داره... مطمئن شدم که مال ربابه... فهمیدم مسیر را درست اومدم...😳🤔

 

🔵 ردّ خون که یه کم خشک و بسته شده بود را به لباسم کشیدم... سرم را بلند کردم... دیدم مشرق که کوچه است... مغرب که خیابانه... جنوب هم مسیری هست که الان سپری کردم... شمال هم تا دو سه تا خونه دیگه تموم میشه و منتهی میشه به شبستان مسجد...

 

⚪️ قاعدتا به طرف خیابان و کوچه نرفته... چون هم جلب توجه میکنه و هم وزن لاشه حفصه سبک نیست... فقط یک گزینه مونده بود... شبستان مسجد...

 

😳 بو کشیدم... بوی خون میومد اما بوی خون قصابی کوچه بغلی نمیذاشت بوی بیشتری بفهمم... داشتم عصبی میشدم... وقتی سگ نر گرسنه شهوتی میشم زود عصبی میشم... باید به اعصابم مسلط میشدم تا قدرت شامّه و لامسه ام را از دست ندم... زبونم را درآوردم و حروله کردم تا رسیدم لب دیوار شبستان مسجد...❗️

 

🔵 احساس خاصی نداشتم... همه جا آروم بود... این بیشتر منو میترسوند... چون یه کم مشکوک بود... فورا بیسیم زدم که مسلم ماشین را برداره و بیاد به طرف مسجد... مسلم صداش گرفته بود... معلوم بود خیلی دمقه... فرمان را دریافت کرد و به طرف مسجد اومد...

 

بیسیم زد و گفت: دکتر! صبر کن! مسئله ای پیش اومده❗️❗️❗️

 

⛔️گفتم: میشنوم!😳

 

🔵 گفت: یکی اینجاست که میخواد باهاتون حرف بزنه...❗️❗️❗️❗️❗️

 

حیفا-40

 

🔵 ینی چی یکی اینجاست؟! مگه تو کجایی که باید یکی پیشت باشه؟! مسلم درست حرف بزن ببینم چی میگی!😱

 

⚫️ گفت: دکتر لطفا تشریف بیارین اینجا! چیزی نمیتونم بگم!

 

⚫️ نگرانش شدم... یه سر و گوش دیگه از شبستان مسجد... از همون مسیری که اومده بودم برگشتم و اومدم توی کوچه خونه ابومحمد... از دیوار پریدم پایین و وارد کوچه اصلی شدم و به طرف ماشینمون حرکت کردم...

 

🔵 حدودا ده متر مونده بود به ماشین که آروم آروم قدم برمیداشتم... دستم را بردم سمت اسلحه و چون مردم توی کوچه بودن، نمیتونستم اسلحه را بیارم بیرون... با احتیاط به سمت ماشین رفتم و در عقبش را باز کردم...

 

🔴 کسی را دیدم که انتظارش را اصلا نداشتم... انتظار هر کسی را توی اون لحظه داشتم مگر مادر رباب... ««حنّانه»»‼️‼️ دلم روشن شد وقتی چهره و حضور نورانی اون بانوی زاهد و چریک قدیمی را دیدم...

 

🔸سلام علیکم... شما اینجا چیکار میکنید بانو❓‼️

 

🔹علیکم السلام پسرم... رباب در خطره؟

 

🔸گفتم: نمیدونم... فکر کنم آره...

 

🔹گفت: پس حدسم درست بود... نباید دخالت میکردم اما اومدم گفتم شاید خدمتی از دستم بربیاد... با هزار مکافات از زیر زبون بچه ها کشیدم بیرون... من یکی دو ساعته اینجا هستم... پس دوتامون تنها سر نخمون این محل هست... روش Dog sport داشتی؟

 

🔸گفتم: آره... متاسفانه سیگنال هم نداریم... تنها حدسم شبستان کهنه مسجد هست...

 

🔸گفت: منم با تحقیقاتی که در این یکی دو ساعت کردم... رسیدم به مسجد... دکتر! نمیتونیم اینجا را شلوغ کنیم... پس فقط ما سه نفر باید وارد مسجد بشیم... پیشنهاد میکنم مسلم همین جا باشه و پشتیبانی کنه... زود باش که وقت را داریم از دست میدیم...

 

🔸گفتم: پیشنهادتون چیه؟ چطوری بریم داخل!

 

🔹گفت: شما مدیر این عملیات هستید اما پیشنهاد میکنم من از پشت بام برم و شما هم از حیاط جلویی مسجد... حفصه هم زنه... بعید نیست که تا الان به تمام ترفندهای رباب پی برده باشه... پس من باهاش درگیر بشم بهتره تا شما... فقط لطفا تحت هر شرایطی شلیک نکن... حتی اگر هر دوی ما را مثله کنه و بکشه... باید بدن حفصه سالم و مرتب به دام بیفته... چون اسرائیلی ها روی بدن مامورانشون حساس اند... [با لبخند گفت] مثل ما که نیستند...

 

🔸با شنیدن این کلمات از بانو حنّانه آرامش پیدا کردم... مادر داره درباره قتل خودش و دخترش حرف میزنه... مثل آب خوردن... همسران ما حتی درباره میهمانی های ساده هم اینطوری حرف نمیزنند... چه برسد به دوئل مرگ و زندگی...😔

 

💠 با بسم الله و توسل به حضرت زهرا سلام الله علیها از ماشین پیاده شدیم و از هم جدا شدیم و من به طرف درب مسجد رفتم و حنانه هم به طرف کوچه خونه ابومحمد و ... پشت بام ... پشت دیوار بلند شبستان کهنه مسجد...

 

👈 یه چیزی را درباره حنانه بگم بهتره... اغراق نمیکنم... واقعیت را باید گفت... حنانه زن بسیار ورزیده ای بود... وقتی راه میرفت، بسیار با صلابت راه میرفت... وقتی آرام بود و نشسته بود، نفس که میکشید من یاد نفس کشیدن شیر در بیشه می افتادم...

 

🔴 دیدم حیاط مسجد خلوته... دور زدم... وارد صحن شدم... چند نفر در رواق مسجد نشسته بودند و قلیان میکشیدند... از رواق و صحن گذشتم و به صحن و شبستان کهنه رسیدم... احساس خطرم گل کرد... با احتیاط قدم برمیداشتم... هر لحظه احساس میکردم که قرار است اتفاقی بیفتد... گردنم چرخید به طرف بالا... خطر را از طرف بالا احساس میکردم... صدای دویدن روی پشت بام را شنیدم... فورا مسلح کردم و به طرف راه پله پشتی دویدم...

 

⚫️ وقتی به بالای پشت بام رسیدم، با دیدن یک صحنه زمین گیر شدم... لا اله الا الله... اینجا چه خبر است...😱 دیدم که ابومحمد و حفصه و زن ابومحمد با حنانه درگیر شده اند... ابومحمد با قمه داره به حنانه حمله میکنه... حفصه هم با زنجیر و چوب به جان حنانه با دست خالی افتاده... زن ابومحمد هم منتظر است که در اسرع وقت، به پشت سر حنانه برود و حنانه را دوره کنند... اما از رباب خبری نبود... نگران رباب شدم...😨

 

🔴 ولی حنانه... اجازه دوره شدن نمیداد... بیشتر حنانه حمله میکرد... اما ضربات کاری به آنها وارد نمیکرد... آنها مسلح بودند اما معلوم بود که صلاح نمیدانند که شلیک بکنند و شلوغ بکنند... من نباید وارد این معامله میشدم... شدت زد و خورد خیلی بالا بود... همدیگه را داشتن تیکه تیکه میکردن... سه نفر و یک نفر... حنانه یک طرف... ابومحمد و زنش و حفصه کثافت لعنتی هم یک طرف...😡😡

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: