close
متخصص ارتودنسی
حجره پریا

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 401
  • کل نظرات : 69
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 28
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 119
  • بازديد ديروز : 557
  • بازديد کننده امروز : 25
  • بازديد کننده ديروز : 100
  • گوگل امروز : 25
  • گوگل ديروز: 118
  • بازديد هفته : 676
  • بازديد ماه : 9,745
  • بازديد سال : 12,369
  • بازديد کلي : 293,611
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.162.123.74
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

وضو گرفتم... هنوز جورابمو نپوشیده بودم که رفتم رو خط امین... : «امین لطفا اعلام موقعیت!»

 

امین گفت: «خاک فرجم قربان! موقعیت 11»

 

گفتم: «موقعیت 11 ؟! پس صبر کن الان میام... تا نیومدم دست به اقدامی نزن!»

 

فقط فرصت کردم و رو به روی ضریح حضرت معصومه ایستادم و یه سلام دادم... همه داشتن با خیال راحت میرفتن زیارت و عشق بازی و حال و صفا... اما من باید سریع از حرم خارج میشدم و پل آهنچی و خیابون خاک فرج دنبال سوژه!


ادامه مطلب

گیج کننده بود... نباید اینطور میشد... مگه گوشت نذریه که هر تیکه اش یه جا بره؟! اگر هم اینجوریه، اون تیمی که دارن کمکش میکنن چطوری به همین زودی همدیگه را پیدا کردن؟! اصلا برنامشون چیه؟ قراره چی بشه  و چیکار کنن که از اینجا و خونه امن ما شروع کردن؟!

هیچ چیز این معادله به هم نمیخورد! چون یه فکر خطرناک به ذهنم رسید که اگر شما هم جای من بودید، همین فکرو میکردین... اونم این بود که اگر کت یه جا... اسلحه هم یه جا... پس چرا بعید باشه که عطا هم یه جای دیگه باشه؟! خب وقتی قرائن و شواهد دلالت بر کار تیمی میکنه، پس دیگه هر چیزی ممکنه و ما با یه پسرک آتئیست ساده معمولی مواجه نیستیم!

اینا و کلی چیزای دیگه، تو ذهنم میگذشت و برام مهم بود که بدونید.


ادامه مطلب

بچه های امنیت، کارت شناسایی خاصی ندارن و اصلا قرار نیست شناسایی بشن که به این کارت نیاز داشته باشن. در مواقع ضروری و مورد نیاز، براشون کارت و مجوز خاص صادر میشه. حداکثر، اگر به معرفی میان مدت نیاز داشته باشن، کارت های پوششی در قالب وزارت خونه های دیگه براشون به صورت موقت صادر میشه.

گزارش دادن که عطا با کت و اسلحه و کارت و یه مشت خرت و پرت دیگه در رفته! این برای بچه های ما خیلی سنگین بود. مخصوصا با اسلحه و کارت!!

علوی در اون جلسه رسما منو مامور و سرپرست تیم قرار داد و به بقیه گفت: «حتی خودمم مثل شماها میخوام زیر دست محمد بایستم تا هم یه چیزی یاد بگیرم و هم به روش های به روز تر و آنلاین تر آگاه بشم.»

البته این از تواضعش بود. وگرنه ماشالله خودش اوستاس.


ادامه مطلب

جریان از این قرار بود که شب دوازدهم، یکی دو ساعت قبل از شروع مناظره نسیم و عطا، هفت نفرمون دور هم نشسته بودیم و زمین بازی خودمون را تعریف و چک میکردیم... این مرحله، ینی مرحله تعریف و چک کردن زمینی که قراره در اون بازی کرد، از خود بازی مهمتره!

 

پریا میگفت: اکثر تیم های فوتبال و والیبال، بخاطر «چینش درست نیروها» و «تقسیم به موقع فشارها» بر حریفشون چیره میشن... وگرنه اگر دقت کرده باشین، در بازی هایی که ستاره های جهان در یک تیم دور هم جمع میشن، برخلاف تصور همه، تعداد گل کمی میتونن بزنن! چرا؟ چون علی رغم اینکه همشون ستاره هستند، اما ترکیب و تقسیم خوبی ندارن و در نتیجه، همه مجبورن فقط روی توانمندی های خودشون حساب کنند و انگار نه انگار که بقیه هم هستن و میتونن توپ ساز و گل ساز خوبی برای هم باشن!

 

خلاصه...


ادامه مطلب

اون روز خیلی در حرم به من چسبید... حرف های جالبی از یک خانم طلبه شنیدم که اصلا فکرشم نمیکردم در اون حال و هوا زندگی کنن و نفس بکشن... ما درباره اونا چی فکر میکنیم؟ ... اما اونا واقعا جوری دیگه هستن!

 

مثلا اجازه بدید یه تیکه دیگه از صحبتاش را براتون بنویسم... صحبتایی که معلومه از سر درد و تکلیف هست... نه از سر اتلاف وقت و سر هم بندی... اون خانمه در حرم بهم گفت:

 

« اون حجره در اصل، مال پریا بود... اون تونسته بود ظرف مدت یک ماه، ما را دور هم جمع کنه... اصلا ذره بین برداشته بود و آدمایی را با معیارهای خودش دور هم جمع کرد... 


ادامه مطلب

گفتم: «اگر مایل باشید بریم یه جایی و بشینیم و در این باره صحبت کنیم. چون برام مهمه و باید زوایای بیشتری برام روشن بشه.»

 

قبول کردن و با اون خانمه و داداشش رفتیم حرم. تا حرم پیاده رفتیم. چون هم راهی نبود و هم میخواستم با اون روحانی جوون راه برم و با هم گپ بزنیم. یاد اون موقع ها که قم بودم و قدم میزدیم و به کتابفروشی ها سر میزدیم و...

 

من و اون طلبه جوون معمم جلو راه میرفتیم و خواهرش هم پشت سرمون داشت میمومد.


ادامه مطلب

ینی قیامت شدا... همه ریختن وسط... حتی از شوها و جلسات و مهمونیهای کازینوی استانبول هم خرتوخر تر شد... اینا همه داشتن جواب حرف های اون دختره را میدادن و اون دختره و من...

 

نمیدونم چطور براتون بگم... تا خودت دلت یه جوری قیلنج نرفته باشه نمیدونی چی دارم میگم؟

 

من که فقط برمیگشتم و میخوندم و مطالبی که برام نوشته بود مرور میکردم و تو دل خودم تحسینش میکردم... کاری که حتی واسه مامانمم نکرده بودم... چون کلا چیز قابل تحسینی جز خودم در زندگی سگیم سراغ نداشتم...

 

من ... که در افق محو...

 

اساتید... که جسارت نباشه... در حال تیکه پاره کردن کانال...


ادامه مطلب

عطا ادامه داد:

 

«من خیلی حرف برای گفتن آماده کرده بودم. از حرف های آخوندا گرفته تا مداحان هیئت های تهران و مشهد و چند تا شهر دیگه هم رصد کرده بودیم تا بتونیم اگر بحث گیر کرد، بزنیم تو دهنش و بگیم اینا... آخوندا و مداحان خودتون هم که دست پرورده خودتون هستند بعضیاشون همین حرفها را میزنند و حتی حرف هایی میزنن که ما تا حالا جرات گفتنش نداشتیم!

 

اون بانو به من گفت که : «این خوبه که حالت خوبه!» بهم گفت «امیدوارم شاداب زندگی کنی و کم نیاری!» بهم گفت «لابد به من اطلاعات غلط دادن!» بهم گفت «حرف و اقرار خودت برام مهم هست!»


ادامه مطلب

دقیقا سر وقت حاضر شد... منم از همیشه آماده تر بودم... همون لحظه حدود بیست نفر از اساتید و شاگرد اول های دانشکدمون هم آنلاین بودند تا بتونن به من فکر برسونن تا کم نیارم...

 

قرار بود اون شروع کنه... با شروعش داغونم کرد... با شروعش حتی گروه بیست نفره اتاق فکرمون هم هنگ کرده بودند و کسی چیزی نمیگفت!

 

اون شروع کرد و گفت: «سلام آتا! خوبید؟ شب بخیر! قراره امشب من شروع کنم؟!»

 

گفتم: «سلام. آره. شروع کن!»


ادامه مطلب

عطا شروع کرد از دلخوشیش گفت:

 

«من شاگرد اول دوره ارشد فلسفه بودم... شاخ دانشگاهمون بودم و حتی اساتیدمون هم ازم میترسیدن و حریف سر و زبونم نمیشدن... به ما پروژه تحقیقاتی دادن که وارد فضای مجازی بشیم و تبلیغ کنیم... اولش بچه ها دل و دماغ به خرج نمیدادن... جز من... وقتی بقیه کار و گرد و خاک منو دیدن که چطوری با مخ دختر و پسرا بازی میکنم تشویق شدند اونا هم وارد گود شدند... جوری که همین حالا فقط دویست نفر آتئیست از دانشگاه ما دارن فعالیت مجازی در توییت و تلگرام میکنند.

 

وقتی وارد فضای مجازی شدم، ظرف مدت کمتر از 15 ماه، حدودا ده هزار نفر پایه ثابت پیدا کردم و به راحتی وقتی پست میذاشتم، حداقل سیصد چهار صد هزار تا شیر میشد و سرش دعوا میشد.


ادامه مطلب

گفت: «مامانم اینجوری میگه! میگه مرده! نمیدونم!»

 

گفتم: «خب حالا... میگفتی!»

 

ادامه داد و گفت: «تورو خدا اگر میتونید کمکم کنید... با سوال و جواب شما درباره پدرم و اینکه گفتین شاید جذب منافقین شده بوده، دوس دارم بیشتر بشناسمش... شما میتونید اطلاعاتی در این زمینه در اختیارم بذارین؟»

 

گفتم: «برام نمی ارزه... ببخشید اینجوری میگما اما فایده برای من نداره... تو الان اینجایی و زدن داغونت کردن چون میخواستن ازت حرف بکشن... اونوقت تو میخوای از من حرف بکشی؟ فقط میتونم بهت یه قولی بدم...»

 

گفت: «چه قولی؟»


ادامه مطلب

در مدتی که با هم پایین تنها بودیم، نشستیم رو صندلی و رو به روی هم حرف زدیم... بازم میخواست گریه کنه که بهش گفتم: «گریه چیز خیلی خوبیه... مخصوصا برای ما مردا... من قبول ندارم که میگن مرد گریه نمیکنه! غلطه... نمیگم گریه نکن... اما میخوام بگم اینجا چیزی تو را تهدید نمیکنه... خیالت راحت باشه... حتی کسی که تو را زده، الان تا هم فیها خالدونش گیره و داره جواب پس میده...

 

پروندت هم هر جور تو خواستی مینویسم... اصلا قلم و کاغذ میدم خودت تا حتی کاغذی هم که باید بازجو پر کنه، خودت سر دل استراحت پرش کنی و هر چی دوس داشتی و به نفعت بود بنویسی!


ادامه مطلب

علوی که داشت چشماش چارتا میشد، گفت: «چشم... راستی حاجی غسل چی؟ غسل و کفن نمیخواد؟!»

 

گفتم: «نه بابا ... ولش کن... کی اینو میشناسه؟ اصلا مهم نیست... پاشو که کار داریم... بده ببرن وسط یه بیابون چالش کنن و بیان!»

علوی پاشد و رفت... من همینطور نشسته بودم بالای سر اون جوون و به چهره و بدنش نگاه میکردم... وقتی تنها بودیم گفتم: «ای بیچاره! حتی نتونست برای بار آخر بابا و مامان بدبختش را ببینه و ازشون خدافظی کنه! حالا چی بر سر اونا میاد؟ خدا صبرشون بده... داغ جوون خیلی سخته!!»


ادامه مطلب

به علوی گفتم: «نگو بخاطر این، اینجوری بهم ریختی که باورم نمیشه! به هوش نیومده که نیومده... اصل کاری را بگو... مشکل تو چیه این وسط؟! الان چرا خرابی؟! این که چیزی نیست!»

 

یه نفس عمیق کشید و گفت: «مشکل اینه که دلم خیلی براش میسوزه... با تمام زرنگیش اما احساس میکنم بچه است... اینی که الان پایین افتاده، خیلی آدم عجیب غریبیه...

 

وقتی داشتیم روی کانال ها و گروه های آتئیست ها کار میکردیم، بهش برخورد کردیم... بچه ها ردش را از یکی از اکانتاش در تلگرام زدند... خودم روش کار کردم... چند شب درگیرش شدم و باهاش حرف زدم و حتی نصیحتش کردم... اما اثری نداشت و ادامه میداد و هر روز حرف ها و مطالب زشت تری کیگذاشت... تا اینکه هفت هشت روز طول کشید تا تونستیم اعتمادشو جلب کنیم!»


ادامه مطلب

هنوز مردم باورشون نشده بود که خبری نیست... هنوز با هم حرف میزدن و حال خیلیا خوب نبود... بعضیا هم نمیدونستن چیکار کنن و کلا هاج و واج مونده بودن چیکار کنن؟!

سه چهار دقیقه طول کشید ... همکارام که در جریان بودند مردم را با هزار زحمت و مکافات، آروم میکردن و اونا را سر جاشون نشوندند... اما بازم عده ای بودند که حالشون بد بود و میخواستن سالن را ترک کنند... گفتم به اونا آب قند بدهند تا پس نیفتند!

بعد از ترکوندن این بمب روانی در سالن، هنوز حالت ترس و سر و صدا در بین مردم به چشم و گوش میخورد... خب حق داشتند... تا حالا در مانور روانی شرکت نداشتند... از شانس بد اونا گرفتار کسی شده بودن که به قول بچه های خودمون، خوراکش جنگ روانیه!


ادامه مطلب

صحبتاش جالب بود... شهادت طلبانه بود اما باید میگفت... لحن و ادب کلامش خوب بود... اولش به خیلیا برخورد اما معلوم بود که برنامه داره و قصد لوس بازی و لودگی نداره... 

مهم تر اینکه... محتوای کلامش هم خوب بود... یادمه که در بعضی از بخش های صحبتاش میگفت:

«کاش علمایی که در جامعه به عنوان استاد اخلاق و بزرگ اخلاقی معرفی شده اند، بروزتر بودند و روش نگهداری اخلاق و اعتقاد در فضای مجازی هم بگن. ما هنوز خیلی مطمئن نیستیم که بدونیم تکلیفمون چیه و چطوری باید در فضای مجازی پاک باشیم و چشم و گوشمون آلوده نشه! خب این کار کیه؟ بیان این امور کار کیه؟ کار علمای اخلاق و عقایده! شک نکنید!


ادامه مطلب

معاون وزیر از کارهای آماری حرف زد و معمولا این تیپ آدمها یا خیلی سیاه صحبت میکنند یا خیلی گل و بلبل!

اینقدر کارهای فرهنگی انجام شده توسط وزارت خونه مطبوعشون را قشنگ جلوه داد و آمارش را زیر و بالا کرد که مونده بودم چرا با این همه کار فرهنگی، امام زمان ظهور نمیکنه؟!

آخه اونجوری که اون بنده خدا حرف میزد، همه چیز در کنترل است و امنیت فضای مجازیمون مثل امنیت دفاعیمون شده و فقط مونده ظهور آقا امام زمان!


ادامه مطلب

رفتم زیارت ضریح... چند قدمی ضریح ایستادم... رو به قبله... اینبار بخشی از زیارت جامعه را خوندم... بعدش رفتم به طرف ضریح... خلوت بود... ده پونزده نفر شاید... بوسیدمش... محکم ضریحشو بوسیدم و نوک زبونمو زدم به ضریح... گفتم: «یه کاری کنید رابطم با قم بیشتر بشه... حتی بتونم بیشتر بمونم... خانمم هم بیارم پیشم... یه کاری کنید که همایش امروز و فردا خوب و عالی بشه...»

رفتم نماز جماعت صبح... شبستان امام... تا حدود یک ساعت بعدش هم همونجا بودم... تا اینکه تقریبا دیگه داشت کم کم آفتاب میزد...


ادامه مطلب

هنوز قم فرودگاهش راه نیفتاده بود... هنوز فارس زندگی میکردم... از فرودگاه شیراز رفتم فردوگاه تهران... از اونجا هم ماشین اداره اومد دنبالم و به طرف قم حرکت کردیم. 

من خیلی به اتوبان قم-تهران علاقه دارم. منو یاد یکی از تصمیمات بزرگ زندگیم میندازه که هنوزم که هنوزه سایه شیرینش بر زندگیم هست. توی همون اتوبان بود که راه من از راه یکی از بهترین رفقای دوره جوونیم جدا شد. اون موند و من رفتم. دو سه سال بعد، اون هم مجبور شد پاشه بیاد و دل از سایه دنج و راحت شهرستان بکنه!


ادامه مطلب

نمیشد همینجوری سرشو بندازه پایین و پروندش را بگیره و نامه اتمام تحصیل سطح دو و پاشه با سلامتی و میمنت بره قم واسه ثبت  

نام! 

بالاخره دنیا حساب و کتاب داره و حوزه ها آدابی دارن و علاوه بر گواهی اتمام سطح دو و مدارک آموزشی و این حرفها، معمولا رسم  

هست که از مدیر و معاونشون هم اجازه رفتن بگیرن و توصیه های موقع خداحافظی بشنوند و این حرفها... 

اما پریا یه جور دیگه وارد عمل شد... اول رفت قم... امتحان مصاحبه را داد... یکی دو هفته بعدش در سایت مربوط به خودشون، خبر  

قبولیش را دید... 


ادامه مطلب

هنوز رو صندلیش بود و از سالن دفاعیه نیومده بود بیرون که صدای پیامک گوشیش اومد... رفت سراغ گوشیش و دید داداش مرتضی است... نوشته بود: «دم شما گرم آبجی خانم! روسفیدمون کردی. نمره بیست برای تو کم بود... آفرین!»

چشمای پریا گرد شد! نوشت:

«اولا سلام...

ثانیا قربانت داداشی!

ثالثا حالا مونده من به پای تو برسم! تو همیشه برام الگو هستی.

رابعا من هیچوقت نفهمیدم که چطوری خبرا اینقدر آنلاین داری و سر بزنگاه به رخم میکشی؟!»

مرتضی نوشت: «حالا بماند... شاید یه روز برات گفتم... خلاصه خوشحالم که موفق شدی و دفاع کردی... فعلا ... یا علی!»


ادامه مطلب

لحظات حساس و پر استرسی برای حضار بود... چون باید در اینگونه جلسات تا حالا نشسته باشی و تجربش کرده باشی که بدونی اون روز، پریا داشت چه میکرد و مدیر و معاونشون هم حرص میخوردن و لب پایینیشون را گاز میگرفتن!

اما پریا ...

مودب تر از این حرف ها بود. با اعتماد به نفس و وزانت همیشگیش جوری حرف میزد و سوال میپرسید که بر خلاف دیگر جلسات دفاعیه کارشناسی، همه سراپا گوش و شاهد صحنه گردانیش بودند.

پریا ادامه داد و در بخشی از صحبتاش گفت:


ادامه مطلب

پنجشنبه... صبح... ساعت 8:30

پریا داشت برای جلسه دفاعیه آماده میشد... معمولا بعد از نماز صبح ها نمیخوابید اما اون روز، یه کم بعد از نماز صبح استراحت کرد... بعدش پاشد ورزش مختصری کرد... پریا چند دقیقه ورزش صبحش را با چیزی عوض نمیکرد... ورزشی با حرکات کششی و طناب زنی و ... پشت بندش هم یه صبحونه مختصر... و چایی...

رفت آماده بشه... در کمدش را که باز کرد، با خودش تصمیم گرفت که بر خلاف روزهای متداولی که برای کلاس و درس و بحث به حوزه میرفت، اون روز یه مانتوی تیره نپوشه... یه کم روشن تر...


ادامه مطلب

فصل اول حجره پریا که حالت مقدمه داستان داره و یه کم ممکنه برای بعضیا سنگین باشه. لطفا مطالعه کنید و تا پس فردا شب که اصل داستان را شروع میکنیم، دقیق مطالعه کنید.


بسم الله الرحمن الرحیم 

پریا: داداشی بیداری؟ 
مرتضی: سلام. جانم! 
پریا: سلام. خوبی؟ چه خبر؟ 
مرتضی: ممنون. بد نیستم. شما چه خبر؟ 
پریا: سلامتی شما. ببخشید دیر وقت پیام دادم... میخوام باهات حرف بزنم! 
مرتضی: جانم آبجی! 
پریا: نمیخوای الال کنی؟ 
مرتضی: دیگه حاال... خوابم جای خود... به زور بچه ها را خوابونده بودیم... بگو... جونم؟ 
پریا: داداشی من نمیتونم اینجا بمونم؟ 
مرتضی: کجا؟ پیش مامان؟! 
پریا: نه بابا! 
مرتضی: پیش بابا؟! نگو با بابا بحثت شده! 
پریا: نههههه... میذاری حرف بزنم حاال یا نه؟ 
مرتضی: خب بفرما! 
پریا: پنجشنبه... ینی پس فردا دفاع دارم اما احساس خوبی ندارم. 
مرتضی: دفاع که احساس نمیخواد... برو یه ربع بیست دقیقه پایان نامت دفاع کن و یه نمره ای بگیر و بیا دیگه! ینی چی احساس خوبی  
ندارم؟


ادامه مطلب

سلام و شب شما بخیر🌹

طبق قولی که دادم ان شاءالله از امشب، داستان حجره پریا را شروع میکنیم.

اما قبلش لازمه که چندتا نکته را عرض کنم:

اول اینکه داستان حجره پریا ریشه در واقعیت داره و از درون مایه حوادث واقعی برخورداره که لباس داستان بهش دادم.

دوم اینکه بیان و مطالبش یه کم تخصصی تر از داستان های گذشته است. اما جوری نوشته شده که همه بفهمند اما طلبه ها و دانشجوها بیشتر به دردشون میخوره و میتونه نکات زیادی بهشون یاد بده. پس لطفا خیلی با دقت خونده بشه.

سوم اینکه تلاش میکنم حداکثر تا 50 قسمت جمعش کنم. اما درباره حذف و اضافاتش بعدا تصمیم میگیرم.

چهارم اینکه لطفا یه کم از هیجانات معمولی جدا بشید تا بتونید حجره پریا را با اعصاب و ذهن آروم و آماده بخونید و بتونید به کنه مطالب پی ببرید.

و نکات دیگه که بعدا عرض میکنم.

لطفا توجه‼️

پس از انتشار موفقیت آمیز حیفا و تب مژگان و همه نوکرها و کودکانه های تکفیری و دیده بان و ده ها مطلب دیگر، علی الخصوص داستان 《کف خیابون》...

این بار...

مستند داستانی 💠حجره پریا💠

👈 حکایتی نفس گیر از دختران مظلوم و تحصیل کرده ای که در دام مشکلات امنیتی و اجتماعی آخرالزمان گرفتار میشوند...

 

🔷زمان انتشار: از اول اسفندماه🔷

🇮🇷 نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی