close
متخصص ارتودنسی
داستان

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 401
  • کل نظرات : 69
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 28
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 67
  • بازديد ديروز : 557
  • بازديد کننده امروز : 22
  • بازديد کننده ديروز : 100
  • گوگل امروز : 23
  • گوگل ديروز: 118
  • بازديد هفته : 624
  • بازديد ماه : 9,693
  • بازديد سال : 12,317
  • بازديد کلي : 293,559
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.162.123.74
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

انتشار قسمت نهم داستان دردناک

⛔️⛔️⛔️ نه ! ⛔️⛔️⛔️

👈 یا میفهمم یا میمیرم؟!

آخرین کسی بودم که خوابم برد و تا ساعت ها بعد از اون ماجرا خوابم نمیبرد. داشت چشمام گرم میشد که اون دو تا بیچاره را آوردند...

 

وقتی صدای در اومد و میخواستند اون دو تا را بندازن داخل، فهمیدم که اون سه تا دختر هم یه تکون خوردند... معلوم بود بیدارن... یه کم سرمو بلند کردم تا ببینم اون دو تا را ... که ماهدخت خیلی آروم ... در گوشم گفت: «بخواب دختر ... نگاشون نکن... بذار به درد خودشون بسوزن... بخواب ...»

 

بگذریم...


ادامه مطلب

قسمت اول :

سلام. طبق معمول، ارادتمند شما محمد هستم. همین. لطفا دنبال هیچ چیز دیگه ای نباشید و جسارتا درباره هویت راوی و راوی ها و مستندات و مدارک اصلی و فرعی و... سوال نپرسید.

 

بالاخره فرصت شد تا بشینم یکی از بزرگ ترین پروژه های تحقیقاتیم را براتون به صورت خلاصه بنویسم. من نقش خیلی کوچکی در این پرونده داشتم. شاید هم بشه گفت که اصلا نقش مستقیمی نداشتم اما کارهای جمع آوری اطلاعات و تجمیع سازمانیش و یکی دو قدم کوچیکش با من بود. 

 

همونطور که دیگه تا الان با روحیات من تقریبا آشنا شدید، یه اخلاقی دارم که تا ته و ریز همه ماجرا را در نیارم از کنارش رد نمیشم و دست از سرش بر نمیدارم. بخاطر همین، این مجموعه مثل همه مجموعه های قبلی (مثل حیفا، تب مژگان، همه نوکرها، کف خیابون و حجره پریا) دارای نکات ریز و حساسی است که اهلش بهتر میگیرن که چی دارم میگم.


ادامه مطلب

فهمیدم مانور دارند... اما نمیدونستم چقدر جدی هستند! ... به خاطر همین، تا یه نفر با لگد در دسشویی را باز کرد، با سر رفتم توی شکمش و انداختمش زمین... هیکلی بود... به خاطر همین توی راهروی کوچیک و اصولا هر جای تنگ و ترش، ابتکار عمل از آدمای هیکلی برداشته میشه و برگ برنده دست کسانی هست که هیکلشون کوچیکتر باشه...

 

فهمیدم که از عمد اینو انداختند جلو تا آموزشش بدن... منم حسابی آموزشش دادم... با هم گلاویز نباید میشدیم... چون زیر دست و پای چنین آدمی در چنین جایی رفتن، خودکشیه... من فقط تونستم بچسبونمش به دیوار و با سر زانوم بزنم توی شکمش... اونم بی جنبه! ته قنداق تفنگش را نثار صورتم کرد... اگر حتی یک ثانیه بیشتر معطل کرده بودم، الان زیر تیغ جراحی فک صورتم بودم...


ادامه مطلب

همینجوری که داشتم باخودم فکر میکردم و اوضاع اون لحظه برام خیلی عادی به نظر نمیرسید، قطار شهری اومد و سوار شدیم. جمعیت زیادی پیاده و سوار شدند. من هم مواظب کیف و ساکم بودم و هم مواظب اسلحه ام. رفتم و یه گوشه ایستادم. فاصله من و اطرافیانم حدودا 30 سانت بود. خیلی کار خطرناکی بود. گاهی به صورت خیلی نامحسوس، با آرنجم به اسلحه ام اشاره میکردم ببینم هست یا نه؟ اما باید طبیعی برخورد میکردم که نظر کسی جلب نشه.

 

چون مسیر طولانی بود، چندین بار قطار شهری ایستاد و جمعیت را پر و خالی کرد. تا اینکه سر و کله یه خانم مانتویی و نه چندان محجب پیدا شد... با ته آرایش و یه کیف معمولی... رو به من کرد و گفت: «سلام آقا! شبتون بخیر! ببخشید شما این آدرس را بلدید؟»


ادامه مطلب

واسه من همیشه سخت ترین لحظه ماموریت ها، وقتیه که به خانمم میخوام بگم دارم میرم ماموریت! اونم چهار پنج ماه طول میکشه و باید مجردی برم و برنامه تماس و اس ام اس ها هم میشه شرایط قوه ای! (شرایط قهوه ای برای خانواده ماها ینی نه میشه خیلی راحت بود و نه جای نگرانی هست! خلاصه ینی حواست به مکالماتت باشه.)

 

اون روز تا رسیدم خونه و مطرح کردم که دارم میرم ماموریت چهار ماهه، خونمون شد کربلا ... چشمتون روز بد نبینه... خانمم کاری کرد که اصلا به زبونم نمیاد... حتی گفت: «حاضرم نون خشک بخوریم اما پیش خودمون باشی! اصلا پاشو برو بنایی و کارگری! اما شبها برگرد خونه و اسمی از ماموریت و شرایط قهوه ای و کوفت و زهرمار نیار! انگار همه مردند و فقط آسمون سوراخ شده که تو را میفرستند این ور و اون ور! شوهر معصومه و شوهر محدثه و شوهر ملاحت و شوهر فاطمه و شوهر نجمه و اینا چرا جایی نمیرن و همیشه شیراز هستند؟! همیشه هم جوری برمیگردی که تا لباس راحتی میپوشی، میبینم دو سه تا زخم و شکستگی جدید روی بدنت گذاشتن!»


ادامه مطلب

[در این قسمت، ترجمه دو سند از شکل گیری موساد در اسرائیل و همچنین سازمان ها و بخش های آن سازمان خدمتتان تقدیم می شود. چرا که برای شناخت موقعیت دقیق شخصیت اول پرونده و همچنین فهم بهتر مجموعه پیش رو، دانستن این اطلاعات ضروری است.لطفا کمی صبورتر باشید و عجله نکنید.] 

 

سند A : «محرمانه»

۲۲ کیسلو سال ۵۷۱۰- ۱۳ دسامبر ۱۹۴۹

مخاطب: وزارت خارجه

از: نخست وزیری

طبق اوامر من، سازمانی به منظور تمرکز و هماهنگی فعالیتهای سرویسهای اطلاعاتی رژیم (بخش اطلاعات ارتش، بخش سیاسی وزارت خارجه، سرویس اطلاعات کل و غیره)، برپا می‌گردد. وظیفه سازماندهی موساد را بر عهده رئوبن شیلوخ، مشاور امور ویژه در وزارت خارجه، گذاشته و وی را به ریاست این سازمان منصوب می‌نمایم. روبن شیلوخ تحت فرمان من بوده، طبق اوامر من فعالیت نموده و گزارش های کار خود را بصورت دائم به من ارائه خواهد داد، لاکن از نظر اداری، مقر اداره‌اش در چهارچوب وزارت خارجه، خواهد بود. به ر.شیلوخ و مدیریت وزارت خارجه دستور داده‌ام که بدین منظور برای سالهای ۱۹۵۱ – ۱۹۵۰ چهارچوبی برای استخدام و اشتغال افراد وبودجه‌ای در حدود ۲۰۰۰۰ لیره اسرائیلی پیشنهاد نمایند، تا مبلغ ۵۰۰۰ لیره اسرائیلی از آن بودجه صرفاً با تأئید قبلی من، صرف عملیات ویژه گردد. از شما درخواست می‌شود که این بودجه را به بودجه وزارت خارجه برای سالهای ۱۹۵۱ – ۱۹۵۰، اضافه نمائید. (امضأ) د. بن گوریون


ادامه مطلب