close
متخصص ارتودنسی
داستان امنیتی

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 70
  • بازديد ديروز : 739
  • بازديد کننده امروز : 9
  • بازديد کننده ديروز : 117
  • گوگل امروز : 8
  • گوگل ديروز: 201
  • بازديد هفته : 2,031
  • بازديد ماه : 7,214
  • بازديد سال : 85,875
  • بازديد کلي : 367,117
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.221.75.115
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت چهل و پنجم»

ظرف دو سه ثانیه از ذهنم گذشت که: ما الان دو تا جنازه رو دستمون هست و حالا به فرض اینکه کیان هم جون سالم از اون ضربه ای که خورده در ببره، ما به این غول نیاز داریم. خیلی هم بهش نیاز داریم. فقط لازمه که به بند و اسارت کشیده بشه ... برخلاف ظاهر وحشتناکشون، معمولا اینا را زود میشه به حرف آورد... هر چند بند و اسارتشون هم کار یکی دو نفر نمیکنه! پس خلاصش این میشه که ما به اون نیاز داریم و باید زنده بگیریمش و سر و زبون و دهن و نقاط حساسش باید سالم بمونه که همین امروز بتونیم دومینویی که شروع کردیم را به یه نتیجه درست و درمون برسونیم.

همه اینا ظرف مدت اون چند ثانیه به ذهنم خطور کرد!

چشمتون روز بد نبینه! تا رسیدم بالا سر عمار، دیدم اون غول بیابونی از دسشویی اومده بیرون و حتی قمه هم برده بالا و الانه که عمار را بزنه دو نصف کنه!


ادامه مطلب

«قسمت چهل و چهارم»

سحر پاشدم. هنوز یه ربع تا اذون صبح مونده بود. رفتم یه دوش گرفتم و نماز صبح را خوندم و آماده شدم که برم. دلم نیومد خانمم را بیدار کنم. گوشیشو کوک کردم که هم نمازش قضا نشه و هم مدرسه بچه ها دیر نشه و زدم بیرون!

ماشین دم در خونه منتظرم بود. سوار شدم. گفتم: «بوی کله پاچه میاد؟»

راننده گفت: «بله قربان! جناب عمار دستور دادن که دو سه دست بگیرم.»

کلا عمار رگ خوابم دستشه و بلده که یه روز خوب برای من، علاوه بر دوش آب گرم و دعای عهد بعد از نماز صبح، با یه کله پاچه مغازه اوس کریم کلّه کامل میشه و میشه روی انرژی اون روز بیشتر حساب کرد.

اما ...


ادامه مطلب

«قسمت چهل و سوم»

معمولا همه احتمالات نزدیک به سوژه ها را بررسی میکنم و حتی رنگ سیاه ماجرا، ینی بدترین شرایطی را که ممکنه پیش بیاد را هم در نظر میگیرم. ولی نمیدونم چرا اون لحظه اصلا به فکرم نرسید که چک کنم. فکرشو نمیکردم که ممکنه بتونه دست و بالشو از زیر کمرش بیاره بیرون اما حریف پاهاش نشه و فقط بتونه چسبشو بکنه و از فرصت استفاده کنه و خودش و اون بیچاره را به دامن مرگ بکشونه!

من و عمار خیلی شوکه شدیم.

فکر اینجاشو نمیکردم. تفتیششون کردم اما به فکر نرسید که ممکنه این پیشامد به وجود بیاد و با یه خون آشام مواجه بشیم!


ادامه مطلب

«قسمت چهل و دوم»

قبل از اینکه عمار اجازه ورود بده و دعوتشون کنه داخل، بهش گفتم: طبق معمول رفتار میکنیم... استفاده از اسلحه تا یه پله مونده به آخرین حد از مقاومتشون ممنوع!

عمار خیلی هم آنچنان پهلوون و اینا نیستا اما خوشم میاد ازش ... سر نترسی داره ... گفت: ردیفه حاجی! بسم الله ...

من سریع رفتم پشت پرده سفید کنار اطاق ... روی تخت نشستم و منتظر اشاره عمار شدم.

دوباره در زدند ... دیگه وقتش بود ... عمار بهشون اجازه داد و وارد شدند...


ادامه مطلب

«قسمت چهلم»

ما تقریبا آماده بودیم. عمار لباس پرستاری پوشید. منم یه کم سر و وضعم را معمولی تر کردم تا شک برانگیز نباشه. منتظر سعید هم بودیم که بیاد و موقعیتشو بهش بگم و بره سر موقعیتش.

گوشی مهنازو روشن کردم. چند ثانیه اول، فورا کلی پیام و گزارش تماس اومد. در بین گزارش تماس ها میگشتم که دیدم هم شماره از شیراز هست و هم از مشهد و هم از تهران.

رفتم بخش تماس ها. دیدم یه شماره 0936 هست که چندین بار براش تماس گرفته و تقریبا بیشترین تماس را با اون داشته. با بچه های اداره تماس گرفتم و خواستم که استعلام کنند. خط ها خراب بود و حتی خط من و بچه ها هم به نام خط سوم معروف هست، دچار اختلال شده بود و مدام قطع و وصل میشد.


ادامه مطلب

«قسمت سی و هفتم»

گفتم: از پیمان برام بگو! اونو تا حالا دیدی؟ کجاست؟ چطوریه؟

گفت: آره ... پسر باسواد و اهل مطالعه در زمینه ادیان و ایران باستان و پادشاهان ایران بود. کیان میگفت پیمان اهل گیلان هست و منم یه بار که با زنش اومده بودند تهران و منم دعوت کرده بودند که به میتینگ برم، دیدمشون. لهجه گیلکی داشتن.

گفتم: صبر کن یه لحظه ... اهل گیلان؟ کدوم شهرش؟

گفت: فکر کنم رشت ... فکر کنم خانمش از اهالی خمام بود. یه بار اینجوری شنیدم.

گفتم: چرا همش از خانمش حرف میزنی؟ مگه اون توی تشکیلاتتون چکاره بود؟

گفت: ادمین یکی از کانال ها بود. اسمش پرستو هست و خیلی زن خودساخته و کامل و رندی به نظر میرسید. چند بار که نشست ها و میتینگ های حقیقی داشتیم، زن و شوهر با هم میومدند.


ادامه مطلب

«قسمت سی و ششم»

میدونستم اگه مهناز بره تو حس و حال اون روزا، دیگه نمیشه درآوردش! بخاطر همین، تا سکوت کرد، گفتم : خب چند هفته گذشت و به هم وابسته تر شدین و واست حرفای روشنفکری می زد و توهم قربونش می رفتی! خب... تا اینکه دعوتت کرد و با بلیطی که برات گرفت، پا شدی رفتی پیشش! از اونجا برام بگو... چی شد؟ چطوری گذشت؟

گفت: تو راه کلی برای هم پیامک زدیم و منم هرچه بهش نزدیکتر می شدم می دونستم که قراره فردا ببینمش و چند شب پیشش باشم... احساسم قویتر می شد و هیجانم بالاتر می رفت.

تا اینکه رسیدم شیراز ... زنگ زد و گفت : ببخشید چک کردم ترافیک زیاد هست و خیلی معذرت می خوام... دوس داشتم خودم بیام دنبالت اما جفت و جور نشد. یه اسنپ واست گرفتم... منتظرته... آدرسو بلده... سوار شو بیا که مشتاقتم!



ادامه مطلب

«قسمت سی و پنجم»

همینجوری حرفامون با مهناز ادامه داشت. نکات خوبی داشت میگفت. اما باید بیشتر وارد کیان میشدیم. چون حس کردم یه جوری داره یه کاری میکنه که از کیان حرفی نزنه!

به خاطر اینکه دوباره برگردیم سرخط، بهش گفتم : از نقطه ی اوج رابطتون بگو! از وقتی که احساسش و احساست خاص تر شد.

گفت : شما که متن همه پیام ها و...

گفتم : آره اما می خوام بدونم واسه شما از کی خاص شد؟ احساس خاص درونی! نه جملات تلگرام!


ادامه مطلب

«قسمت سی و دوم»

یکی از بچه ها همزمان و بعدش هم با استفاده از فیلم، این بازجویی را پیاده کرد. سرعت تایپ و اصلاح کلمات و جملاتش عالیه.

من در حال مطالعه اون 250صفحه بودم که در زد و وارد شد. سلام کرد و کاغذهایی که پیاده کرده بود را تحویل داد. نظر کارشناسی اولیش هم زیرش نوشته بود...

جالب اینجاست که نظری که نوشته بود با مطالعه دوساعته من دقیقا مطابقت داشت!

اجازه دادم تا راحت ناهارش بخوره، نماز نخوند، با اینکه میتونست بخونه اما هیچ توجهی نکرد و ترجیح داد بشینه و تکراره یه فیلم از تلویزیون را تماشا کند.

به مامور انتقال گفتم بیاریدش!


ادامه مطلب

«قسمت سی و یکم»
[برای مجید پیام دادم و نوشتم: «مجید چی شد؟ تفکیک شد؟»
نوشت: «15 دقیقه دیگه طول میکشه! اگه امر دیگه ای دارین بفرمایین تا بررسی کنم!»
نوشتم: «الان از همش مهم تر اینه که الک و تفکیک بشن تا ببینیم چند چندیم؟»
نوشت: «چشم. به محض اینکه به جمع بندی برسیم عرض میکنم.»]
به مهناز گفتم: خیلی خب... اما جمع بندی کنیم تا یه استراحتی کوتاه و بقیه ماجرا را باهم بررسی کنیم.
گفت: باشه... دیگه... ازکجا بگم؟
گفتم : در اون کانال ها با کسی هم ارتباط داشتی؟ واسه ادمین هاشون پیام میذاشتی؟
گفت : شما که همه چیو میدونین!
گفتم : آره... اما می خوام از دریچه خودتون برام بگید!
گفت: آره... تا مدت ها خواننده بودم... فقط پستاشون رو می خوندم و فوروارد میکردم تا اینکه یه روز دیدم یه نفر با آیدی [پسر سرزمین کهن] به من پی ام داده!
[یه نگاهی به پرونده کردم... آیدی پسر سرزمین کهن... پیداش کردم]


ادامه مطلب

«قسمت بیست و نهم»

اون ‌شب هیجان انگیز و باحال گذشت. اما اتفاقی که توی زندگی من افتاد، دوستی و جذب تهمینه شدن بود.

گفتم : چرا جذب تهمینه شدی؟! با چیزایی که گفتی، ظاهرا از اون حاج آقا شکست خورد!

گفت : آدم همیشه دلش با پیروز میدان نیست... همیشه احساس خاصی به شکست خورده ها داشتم و دارم. اصلا یکی از عواملی که اون شب دلم واسه تهمینه سوخت و عاشق مظلومیتش شدم این بود که حاجی با لودر از روش رد شد. جوری هم از روش رد شد که نمی شد حتی با کاردک جمعش کرد.

البته شادمانی و احساس پیروزی دختر چادریا و اینا که چفیه سر می کنن و با ساق دست می خوابن، هم بی اثر نبود و هر وقت می دیدمشون حرصم می گرفت!

گفتم : خب حالا تهمینه شما را ساپورت می کرد؟ بهتون خط می داد؟



ادامه مطلب

«قسمت بیست و هشتم»

گفتم : ببین خانوم! برگه استعلام نت و ایمیل و پیامکها و زنگ خورت از سه خطی که داری و خلاصه همه چی اینجا تکمیله... واسه تشکیل و تکمیل پرونده حتی نیازی به خودتم ندارم... قاضی و صدور حکم و... هم کاری نداره واینقدر خدارو شکر دستمون پر هست که بدونیم جرمت چیه و حکمت چیه؟ پس بذار همه چی به خوبی و خوشی بگذره.

بازم هیچی نگفت! صدای تنفسش هم معمولی شده بود... ینی ی کم بوی ترس هم می داد ولی بهتر شده بود.

گفتم : برام از سال 95 بگو... وقتی برج 8 وارد تلگرام شدی و بعد از دوماه، سر از کانال های مربوط به طرفداران کوروش درآوردی! همه چیزو برام بگو... از اول و شمرده شمرده...

یه کم چشماشو مالوند... یه نفس کشید... گفت : اجازه هست یه کم آب بخورم؟

گفتم : بفرمایید. از پشت سر یه لیوان آب بهش دادم... تا تهش یه نفس خورد ولیوان را گذاشت روی میز کنارش.


ادامه مطلب

«قسمت بیست و پنجم»

اولش فکر کردم اشکال از گوشی منه ... مثل کنترل تلوزیون که وقتی کار نمیکنه، چند بار میزنیم کف دستمون و بعدش مثل ساعت کار میکنه، گوشیو زدم کف دستم و حتی یه بار فورا خاموش و روشنش کردم ... اما نه ... خبری نشد که نشد...

یه خنده عصبی کردم و گوشیمو خیلی محترمانه گذاشتم تو جیبم.

فقط یک راه داشتم...

خب آخرین باری که اون راه را رفته بودم، لبنان بودم و سر پروژه حیفا ... باید به حس شیشمم مراجعه میکردم و راه میفتادم و پیداش میکردم. چاره ای نبود. باید پیدا میشد.

راه افتادم.


ادامه مطلب

«قسمت بیست و چهارم»

یه نگاهی به فایلش انداختم. پر و پیمون نبود ولی چیزای بدرد بخوری هم توش پیدا میشد. فورا دادم حدود موقعیت مکانی شماره را برام درآوردند.

با سیستم خودم که چک کردم، دیدم تلگرام و وایبر و توییت روی اون خط فعال بود و یه دنیا ارتباطات و کانال ها و اشخاص متعدد و .... هم داشته!

تو تلگرامش کلماتی را سرچ کردم... کلماتی مثل: اعتراض – سرکوب – حمله – الله اکبر – خیابون و ...

دیدم ماشالله نتایج زیادی هم داشت! مشخص بود که حسابی جونش میخاره و کلش بوی قرمه سبزی میده. فهمیدم که با یه مورد نسبتا «مهم» روبرو هستم ولی شاید چندان «حساس» هم نباشه. بالاخره باید برم تو نخش ببینم چی تو کمچه داره؟


ادامه مطلب

«قسمت بیست و سوم»

به مطالب سعید و مجید فکر میکردم. شروع به نوشتن کردم و دو سه خط گزارش اون روز را میخواستم به مقام مافوقم بنویسم که هر کاری کردم نتونستم فکرمو جمع و جور کنم.

هست وقتایی که نمیدونی چته و چرا بیقراری؟ اما همش فکر میکنی باید پاشی و شروع کنی و از یه وری استارت بزنی اما نمیدونی کدوم ور؟! دقیقا همون حس را داشتم! احساس میکردم باید پاشم و یه کاری بکنم. احساس میکردم یه اتفاقی داره اطرافم میفته و مربوط به این پرونده بی موضوع و بی نشون باشه اما من در جریان نباشم.

یه مرور کردم ببینم کجای شطرنجم؟ دیدم خب مجید دنبال اکانت ترانه است ... سعید هم قراره ردگیری الله اکبر کنه ... عمار هم رفته دنبال جراح شکل و قیافه ترانه!



ادامه مطلب

«قسمت بیست و دوم»

داشتم تو ذهنم به مطالب سعید و مجید دقت میکردم که عمار اومد و رشته افکارم پاره شد. عمار گفت: «حاجی یکی از خانمای کد 22 روی شبکته! الان آن میشی؟»

گفتم: «حتما ... بسم الله ...»

من و عمار و اون خانمه آن شدیم و شروع به گفتگو کردیم.

خانمه گفت: «این چهره که به نام ترانه درخواست تعیین سرنوشت کردید، چهره خاصی هست. چون ما تونستیم این چهره را از تلفیق شش چهره دیگه که همگی از استان های مختلف کشور هستند به دست بیاریم.»

با تعجب گفتم: «ینی چی؟ ینی شش نفر نزدیک به این چهره پیدا شده؟!»

اون خانمه گفت: «گفتم به شش چهره نزدیکه اما نکته مهمی که ازش فهمیدم اینه که دو یا سه بار جراحی جدّی چهره داشته. از اون نوع جراحی ها که گاهی ممکنه نیمی از صورت یا چهره را منهدم و یا تغییر بده و از نو بسازه!»


ادامه مطلب

«قسمت نوزدهم»

9. سعی می کنند خود را به جریانی اجتماعی با رویکردی خیرخواهانه و مصلح مآبانه نشان دهند. اما روششون خیلی کثیف و نامردیه. چون به بهانه این مسئله، از متد «ویلیام مایر» استفاده میکنند.

در کلاس های ابتدایی دانشکدمون، برای تبیین «متدولوژی شکنجه خاموش» اینجوری نوشته که:

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار میداد:

حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از همه استانداردهای بین المللی برخوردار بود. این زندان همه امکاناتی که باید یک زندان طبق قوانین بین المللی برای رفاه زندانیان داشته باشد را دارا بود.

این زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود و حتی امکان فرار نیز تا حدی وجود داشت. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد. در آن از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد، اما ...

اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. عجیب اینکه زندانیان به مرگ طبیعی میمردند. با این که حتی امکانات فرار وجود داشت اما زندانیان فرار نمیکردند ! بسیاری از آنها شب میخوابیدند و صبح دیگر بیدار نمیشدند.


ادامه مطلب

«قسمت هجدهم»

ادامه داد و گفت:

3. رویکرد خبری توام با طنز (توهین و تمسخر) دارند. همشون در این روش با هم همسو هستند و همین کارو میکنند. مخصوصا در حال حاضر، هفت سوژه را در دستور تحقیر و تمسخر خودشون گذاشتن: سخنان و مواضع رهبری، صدا و سیما، آقای سعید طوسی، آیت الله علم الهدی امام جمعه مشهد، آیت الله جنتی، سپاه، مدافعان حرم!

بازم هست اما این هفت سوژه در دستور العمل تقریبا هر روزه است! طوری که حتی میشه فاصله بین پیامها را هم حدس زد. از بس با برنامه از پیش تعیین شده حرکت میکنند.

4. در زمینه روان شناسی مخاطب، حضور قوی و فعالیت مستمری دارند. در روشی که در پیش گرفتند، ابتدا تحریک عواطف دارند. بعدش اونا را به هم ارتباط داده و چنین القا میکنن که تنها نیستید و بقیه هم مثل شما فکر میکنن و فقط میترسن و اگه بفهمن که شما هم هستین، دلگرم میشن. بعدش هم بهشون خط و ربط میدن و حرکت های بعدی را پیش پاشون میذارن.

یه مثال ...


ادامه مطلب

«قسمت هفدهم»

وقتی از اطاق بازجویی اومدم بیرون، دیدم سعید و مجید کارشون را ول کرده بودن و داشتن از طریق مانیتور اطاق بغلی به من و اون پسره نگاه میکردند.

وقتی اومدم بیرون، بهم خسته نباشید گفتن و سعید گفت: «پس چیزایی که درباره شما شنیده بودیم درست بوده! خداییش بچه ها اغراق نکردن درباره شما!»

مجید گفت: «حاج آقا این پسره چی میشه؟ به جرم خیانت محکوم میشه؟!»



ادامه مطلب

«قسمت شانزدهم»

گفتم: «عجب! پس اون مرده چی؟ اون چیکاره بود؟»

گفت: «دیگه مردی در کار نبود ... آهان ... رانندش میگی؟ نه ... اون کاره ای نبود ... من فقط با ترانه میبستم!»

گفتم: «چی شد؟ چی گفتی؟ چی شنیدی؟»

گفت: «اولش تعجب کردم که دختر هست ... خیلی آرایش کرده بود و وضعیت جلفی داشت و چهرش هم زیادی عملی بود ... من همش میترسیدم یه آشنایی ما را اونجا با هم ببینه و آبرو ریزی بشه! رفتیم کافی شاپ اونجا و نشستیم و حرف زدیم.

گفت چند تا از اینا و بقیه وسایلش میتونی برام جور کنی؟



ادامه مطلب

«قسمت پانزدهم»

گفتم: «چقدر شد؟!»

گفت: «چی چقدر شد؟»

گفتم: «همونی که بلند کردی دیگه!»

گفت: «بازار که نداره این چیزا ... باید بدی برات آبش کنن!»

یه لحظه تکون خوردم ... گفتم: «مگه چی بلند کردی؟!»

گفت: «آقا خودتون که میدونین! به پیر و پیغمبر غلط کردم!»

گفتم: «میخوام خودت بگی!»

گفت: «یه پک سوزن تبلک سلاح میان برد بلند کردم!»

یا باالفضل!!


ادامه مطلب

«قسمت چهاردهم»

روی صندلی روبروی دیوار نشسته بود. اطاق کم نور و سکوت محض.

وقتی از توی پنجره مات دیدمش، به عمار گفتم: «عمار چرا آوردینش اینجا؟!»

عمار گفت: «با خودم گفتم الان همینو میگیا ... حالا سخت نگیر ... فرصت هماهنگی واسه جای دیگه نداشتیم ...»

گفتم: «باشه اما اگه بیشتر شدند، سر این پرونده اصلا اینجا نیان.»

اینو گفتم و رفتم داخل!

سلام کردم و نشستم روی صندلیم.

اونم آروم گفت: «سلام»

گفتم: «صبحتون بخیر!»



ادامه مطلب

«قسمت دوازدهم»

وقتی از اطاقش اومدم بیرون، با خودم گفتم الان بفرستم دنبال اون یارو و همین امشب ازش بازجویی کنم یا بذارم فردا؟!

نظر عمار این بود که بذار امشب بریم بیاریمش و یه شب درخدمتش باشیم تا بدونه کجاست و باهاش شوخی نداریم! بعد فردا صبح ازش بازجویی کنیم!

نظر خوبی بود ولی گفتم: «دوس ندارم اذیت بشه ها ... ولی راهش همینه... هواش داشته باش ... بسم الله ...»

از اداره رفتم بیرون...

نون خریدم و رفتم خونه...


ادامه مطلب

«قسمت یازدهم»

تقریبا داشت شب میشد و دیگه میخواستیم بریم خونه و استراحت کنم که یه یادداشت کاری (نه گزارش) برای مقام مافوقم نوشتم. چون قرار بود کم کم ارائه بدم و در جریان باشه تا وقت تصمیم گیری راحتتر بتونیم به تفاهم برسیم.

نوشتم:

«سلام. خدا قوت

هنوز ریل اصلی پیدا نکردیم ولی همه قطارها به یه مقصد میره ... حداقلش اینه که تا حالا فقط یه مقصد کشف شده و مطمئنیم ... اون مقصد از دسترس ما خارجه و نمیتونیم براش کمین و مرصاد بچینیم.

ما هنوز به مرحله تشخیص اصلی نرسیدیم. بنظرم باید صبر کرد و اصلا نمیشه بی گدار به آب زد. مثل مادری که هنوز باید بی تابی بچش را تحمل کنه و صبر کنه تا بیشتر بفهمه بچش چه مشکلی داره و دوس نداره از همون اول و نادانسته، بچش را ببنده به باد انواع قرص و داروها.

ارادتمند: محمد »


ادامه مطلب

سوال:

ميل به گناه ما زياد است و مانع هاي اين ميل قرآن و ائمه هستند!!

اول اينکه امام ما غايب است و دوم اينکه قرآن ما تفسير ندارد!! 

پس چگونه ما با اين مشکلات يک انسان مومن و صالح که خدا از ما انتظار دارد بشويم؟

 

✍پاسخ:

✅امام زمان عجل الله بیش از هزار سال است که غایب هستند؛ اما در همین زمان، انسان هایی بوده اند که به نهایت درجه کمال رسیده و همان انسان مومن و صالحی شده اند که خدا انتظار دارد. امام با اینکه غایب است، اما سیره وروش زندگی اهل بیت علیهم السلام برای ما معلوم و روشن است. 

قرآن هم توسط اهل بیت و علما بزرگی که تمام سالهای عمرشان را در تحصیل امور دینی گذرانده اند، تفسیر شده و می توان مطالعه کرد. بنابراین غایب بودن امام، یا تفسیر قرآن و امثال اینها، بهانه های خوبی برای گناه نیست و مسیر بندگی و راه عبادت کاملا مشخص است. خداوند راه رسیدن به کمال را در عمل کردن به شریعت یعنی انجام دادن واجبات و ترک محرمات قرار داده. واجبات و محرمات کاملا واضح و برای هر کسی که بخواهد عمل کند، معلوم هستند.

أمیرالمونین علی علیه السلام فرمود: إِنْ أَحْبَبْتَ أَنْ تَکونَ أَسْعَدَ النَّاسِ بِمَا عَلِمْتَ فَاعْمَلْ؛ اگر دوست داری سعادتمندترین مردم باشی به آنچه می­دانی عمل کن. (غررالحکم؛ حدیث۳۷۱۹)

در روایت از نبی مکرم صلّی الله علیه و آله است که می­فرماید: «مَنْ عَمِلَ بِمَا یعْلَمُ وَرَّثَهُ اللَّهُ عِلْمَ مَا لَمْ یعْلَمْ؛ اگر انسان به همان چیزهایی که می­داند عمل کند، اگر نیازمند راهنمایی باشد خداوند متعال خودش راهنمای او می­گردد و خودش انسان را رشد می دهد.» (الفصول المختارة؛ ص۱۰۷)

بنابراین اگر به همین مقداری که میدانیم عمل کنیم، صریح آیات و روایات است که راه باز می شود. 

«يا ايهاالذين آمنوا ان تتقوالله يجعل لكم فرقانا و يكفر عنكم سيئاتكم و يغفر لكم و الله ذوالفضل العظيم ؛ (سوره مبارکه انفال، آیه 29) اي اهل ايمان! اگر پرهيزگار بوده و تقواي الهي پيشه كنيد ،خداوند براي شما نيروي تشخيص حق از باطل قرار داده ، بديهاي شما را پوشانده ،شما را بيامرزد و خداوند داراي فضل و رحمت بزرگ است».

همچنین در حدیث قدسی آمده است که خداوند عزوجل فرموده اند: «مَن طَلَبني وَجَدَني وَ مَن وَجَدَني عَرَفَني وَ مَن عَرَفَني اَحَبَّني وَ مَن اَحَبَّني عَشَقَني وَ مَن عَشَقَني عَشَقتُهُ ....آن كس كه مرا طلب كند مي‌يابد، آن كس كه مرا يافت مي‌شناسد، آن كس كه مرا شناخت دوستم مي‌دارد، آن كس كه دوستم داشت به من عشق مي‌ورزد، آن كس كه به من عشق ورزيد من نيز به او عشق مي‌ورزم .»

 

موفق باشید

«قسمت دهم»

همینطوری که من داشتم با مجید حرف میزدم، سعید پاشد و رفت سراغ نرم افزاراش و مشغول شد ...

از گوشه چشمم حواسم بهش بود... دیدم عینکشو زد و شروع به وارد کردن واژگان و محاسبه تقریبی فراوانی و... کرد.

به مجید گفتم: «ببین داداش! ما الان چیزی حدود 90 تا گروه فعال فکری با انگیزه سیاسی در ایران داریم ...»
انگشتشو آورد بالا و به نشان اجازه گفت: «جسارتا این آمار به روز نیست!»

گفتم: «پس چند تا؟»



ادامه مطلب

ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺻﺪﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﺭ

ﺻﻮﺗﯽ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ نشڪﻨﺪ!

ﻋﯿﺐ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭا ﺩﺍﺩ ﻧﺰﻥ!

 

ﺍﻭﻝ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﺭا ﺗﺮﻭﺭ

میکنی ﺑﻌﺪ ﺁﺑﺮﻭﯼ آن‌ها را !!

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﺮﮎ دل‌ها را

ﺯﻭﺩﺗﺮ از ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺑﺎن‌ها میشنوﺩ

اوج مصیبت در کربلا :

رهبرانقلاب: به نظر من اوج مصیبت در کربلا، شهادت علی اصغر و این طفل شش ماهه در آغوش پدر است... من وقتی ترسیم می‌کنم آن حالتی را که در خیمه‌های حسین بن علی علیه‌‌السلام آن هیجان و ناراحتی را که به خاطر عطش این بچّه پیش‌آمده‌بود، واقعا برایم قابل تحمّل نیست و طاقت نمی‌آورم. ۶۵/۰۶/۲۱

«قسمت نهم»

دو سه روزی گذشت ... بچه ها به کار سوار شده بودن که تصمیم گرفتیم متمرکز کار کنیم... البته من نقش خاصی در این باره نداشتم و با امکاناتی که داشتیم میتونستیم حتی کلا غیر متمرکز باشیم ...

عمار اومد اطاقم و بهم گفت: «سعید و مجید میگن ما میخوایم با محمد کار کنیم و دوس داریم نزدیکش باشیم ... اگر فایل ها را همین جا تعریف کنیم و با هم باشیم ایرادی داره؟!»

گفتم: «اونا محبت دارن اما دوس ندارم خیلی تو چشم باشیم ... دوس دارم حضور فیریکیمون در کنار هم را به حداقل برسونیم تا حساسیت کمتری ایجاد بشه ...»

عمار گفت: «درسته ... اما بچه ها دوس دارن با خودت مستقیم و چهره به چهره کار کنن ... اگه صلاح میدونی بگم بمونن... خوشحالشون کن!»


ادامه مطلب

⚡️ وقتی امام حسین نصیحت میکرد دشمن میزد و میرقصید و گوش نمیداد...

امام حسین(ع) فرمودن اینا به این روز افتادن چون شکمشون از مال حرام پر شده...

️ مراقب لقمه هامون باشیم...

 When Imam Hussein was advised, he was an enemy and danced and did not listen ...

Imam Hussein (AS) said this to this day because their stomach is filled with haram ...

Be careful about our sweetheart ...

«قسمت هشتم»

فرداش اون دو بزرگوار، ینی سعید و مجید حوالی ساعت 8 صبح خودشونو به دفترم معرفی کردند. بچه های سر حال و مومن و انقلابی. هردوشون متاهل و زن وبچه دار. جالبه که هردوشون یه کم درونگرا و مرموز. البته این خصلت اکثر بچه های آی تی هست و چندان اهل اونجوری به جوش بودن مثل من و عمار نیستن. اما خب ... خوبن!

نشستیم و تقسیم کار کردیم:

گفتم: «72 ساعت هفته مال من باشین و همین جا کار کنین ... بقیشو میتونید برید شهرتون و از اونجا هماهنگ میکنیم... فقط لطفا همیشه در دسترس... حتی موقع خواب ... هیچ وقت هم آفلاین نمیشید ... دسترسیتون هم به شبکه نامحدوده ... پس خیلی مراقب ملاحظات امنیتی باشین ...»

البته این برنامه ریزی های اولیه معمولا در روند کار تغییر میکنه و یهو میبینی چیزی میشه که حتی پیش بینیش هم نمیکردی. اما کلا قرار اولیه ما همین چیزی بود که گفتم.



ادامه مطلب

«قسمت هفتم»

از عصر همون روز، ذهنمو متمرکز کردم روی چیدن تیم و انتخاب بچه ها. خب با توجه به ماموریتی که داشتیم، نمیتونستم دست بذارم رو بچه های عملیاتی! بین خودمون باشه اما من روحیم با بچه های عملیاتی بیشتر جفت و جوره. با هم انواع و اقسام شوخی ها داریم ... جونشون هم کف دستشونه واسه انقلاب ... یه لات بازی و صفای مشتی خاصی دارن ... چه زنش و چه مردش ... و از همش مهم تر، نسبت به بقیه، به شهادت نزدیک ترند!

اما خب...

واسه اون ماموریت باید دست میذاشتم رو بچه های مخابرات و سایبری! تو اداره ما جا افتاده که نورچشمی ها و از ما بهترون و سفارش شده ها را میذارن مخابرات و سایبری و از این سوسول بازیا ...


ادامه مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مستند داستانی کف خیابون(2)

نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

 

«قسمت اول»

 

معمولا بعد از هر ماموریتی، حداقل سه روز مرخصی بهم میدن. حالا جای گفتن نداره اما تا حالا خیلی کم استفاده کردم. ولی ماموریت افغانستان جوری بود که خیلی حساس بود و به خاطر عدم شناخت دقیق اطلاعاتی خودم نسبت به اونجا و اینکه حتی خانمم هم نمیدونست کجا رفتم و میزان دسترسی بسیار محدودی که داشتم و همه کارها روی کول و گردن خودم بود و محتوای خود ماموریت که از نوادر پرونده های برون مرزی ما محسوب میشد، خیلی خسته شده بودم. 

 

معمولا وقتی از خستگی حرف میزنم، منظورم اینه که هم فکرم درد میکرد ... هم جسمم دوباره مجروح شده بود ... و هم از نظر روحی نیاز به یه رفرش حسابی داشتم! 

 

بخاطر همین با خانوم بچه ها قرار گذاشتیم که یه شب شاهچراغ بریم ... یه شب بریم نماز آیت الله سید علی اصغر دستغیب ... یه شب خدمت آیت الله ایمانی باشیم (که البته به خاطر وخامت حال ایشون، ملاقات نمیدادند) و اینکه شنبه بریم حسینیه سیدالشهدا و یه دل سیر استفاده کنیم. حتی قرار مشهد هم با دو سه تا از رفقا گذاشتیم که بخاطر مدرسه بچه ها مالونده شد و رفت!

 

بگذریم... 

 


ادامه مطلب

«قسمت سی و سوم»

داشت بهم میریخت. گفتم : تو مثلا زرنگی کردی و یه خط دیگه گرفتی چون مسدودت کرده بود و نمی خواستی از دستش بدی! درسته؟

بازم سکوت کرد!

گفتم: خانم شما فکر این نکرده بودی که تو خطت عوض کرده بودی... اما اون که خطش عوض نکرده... بچه های ما به ضمیمه پرونده شما پرینت تلگرام کیان هم آوردن و الان پیش منه!

گفت : درسته... اما من که نمیدونستم دارین منو چک می کنین... پس قصدم پیچوندن شما نبوده!

گفتم : نمی خوام در این زمینه ها بحث کنم... فقط گفتم که بدونی جاده ای که الان تو میخوای روش راه بری، ما آسفالتش کردیم... رو راست باش خانم! چیزی را مخفی نکن لطفا.


ادامه مطلب