close
متخصص ارتودنسی
داستان امنیتی

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 461
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 28
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 233
  • بازديد ديروز : 418
  • بازديد کننده امروز : 55
  • بازديد کننده ديروز : 79
  • گوگل امروز : 62
  • گوگل ديروز: 160
  • بازديد هفته : 1,261
  • بازديد ماه : 18,269
  • بازديد سال : 56,922
  • بازديد کلي : 338,164
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.225.59.14
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

«قسمت شانزدهم»

گفتم: «عجب! پس اون مرده چی؟ اون چیکاره بود؟»

گفت: «دیگه مردی در کار نبود ... آهان ... رانندش میگی؟ نه ... اون کاره ای نبود ... من فقط با ترانه میبستم!»

گفتم: «چی شد؟ چی گفتی؟ چی شنیدی؟»

گفت: «اولش تعجب کردم که دختر هست ... خیلی آرایش کرده بود و وضعیت جلفی داشت و چهرش هم زیادی عملی بود ... من همش میترسیدم یه آشنایی ما را اونجا با هم ببینه و آبرو ریزی بشه! رفتیم کافی شاپ اونجا و نشستیم و حرف زدیم.

گفت چند تا از اینا و بقیه وسایلش میتونی برام جور کنی؟



ادامه مطلب

«قسمت پانزدهم»

گفتم: «چقدر شد؟!»

گفت: «چی چقدر شد؟»

گفتم: «همونی که بلند کردی دیگه!»

گفت: «بازار که نداره این چیزا ... باید بدی برات آبش کنن!»

یه لحظه تکون خوردم ... گفتم: «مگه چی بلند کردی؟!»

گفت: «آقا خودتون که میدونین! به پیر و پیغمبر غلط کردم!»

گفتم: «میخوام خودت بگی!»

گفت: «یه پک سوزن تبلک سلاح میان برد بلند کردم!»

یا باالفضل!!


ادامه مطلب

«قسمت چهاردهم»

روی صندلی روبروی دیوار نشسته بود. اطاق کم نور و سکوت محض.

وقتی از توی پنجره مات دیدمش، به عمار گفتم: «عمار چرا آوردینش اینجا؟!»

عمار گفت: «با خودم گفتم الان همینو میگیا ... حالا سخت نگیر ... فرصت هماهنگی واسه جای دیگه نداشتیم ...»

گفتم: «باشه اما اگه بیشتر شدند، سر این پرونده اصلا اینجا نیان.»

اینو گفتم و رفتم داخل!

سلام کردم و نشستم روی صندلیم.

اونم آروم گفت: «سلام»

گفتم: «صبحتون بخیر!»



ادامه مطلب

«قسمت دوازدهم»

وقتی از اطاقش اومدم بیرون، با خودم گفتم الان بفرستم دنبال اون یارو و همین امشب ازش بازجویی کنم یا بذارم فردا؟!

نظر عمار این بود که بذار امشب بریم بیاریمش و یه شب درخدمتش باشیم تا بدونه کجاست و باهاش شوخی نداریم! بعد فردا صبح ازش بازجویی کنیم!

نظر خوبی بود ولی گفتم: «دوس ندارم اذیت بشه ها ... ولی راهش همینه... هواش داشته باش ... بسم الله ...»

از اداره رفتم بیرون...

نون خریدم و رفتم خونه...


ادامه مطلب

«قسمت یازدهم»

تقریبا داشت شب میشد و دیگه میخواستیم بریم خونه و استراحت کنم که یه یادداشت کاری (نه گزارش) برای مقام مافوقم نوشتم. چون قرار بود کم کم ارائه بدم و در جریان باشه تا وقت تصمیم گیری راحتتر بتونیم به تفاهم برسیم.

نوشتم:

«سلام. خدا قوت

هنوز ریل اصلی پیدا نکردیم ولی همه قطارها به یه مقصد میره ... حداقلش اینه که تا حالا فقط یه مقصد کشف شده و مطمئنیم ... اون مقصد از دسترس ما خارجه و نمیتونیم براش کمین و مرصاد بچینیم.

ما هنوز به مرحله تشخیص اصلی نرسیدیم. بنظرم باید صبر کرد و اصلا نمیشه بی گدار به آب زد. مثل مادری که هنوز باید بی تابی بچش را تحمل کنه و صبر کنه تا بیشتر بفهمه بچش چه مشکلی داره و دوس نداره از همون اول و نادانسته، بچش را ببنده به باد انواع قرص و داروها.

ارادتمند: محمد »


ادامه مطلب

سوال:

ميل به گناه ما زياد است و مانع هاي اين ميل قرآن و ائمه هستند!!

اول اينکه امام ما غايب است و دوم اينکه قرآن ما تفسير ندارد!! 

پس چگونه ما با اين مشکلات يک انسان مومن و صالح که خدا از ما انتظار دارد بشويم؟

 

✍پاسخ:

✅امام زمان عجل الله بیش از هزار سال است که غایب هستند؛ اما در همین زمان، انسان هایی بوده اند که به نهایت درجه کمال رسیده و همان انسان مومن و صالحی شده اند که خدا انتظار دارد. امام با اینکه غایب است، اما سیره وروش زندگی اهل بیت علیهم السلام برای ما معلوم و روشن است. 

قرآن هم توسط اهل بیت و علما بزرگی که تمام سالهای عمرشان را در تحصیل امور دینی گذرانده اند، تفسیر شده و می توان مطالعه کرد. بنابراین غایب بودن امام، یا تفسیر قرآن و امثال اینها، بهانه های خوبی برای گناه نیست و مسیر بندگی و راه عبادت کاملا مشخص است. خداوند راه رسیدن به کمال را در عمل کردن به شریعت یعنی انجام دادن واجبات و ترک محرمات قرار داده. واجبات و محرمات کاملا واضح و برای هر کسی که بخواهد عمل کند، معلوم هستند.

أمیرالمونین علی علیه السلام فرمود: إِنْ أَحْبَبْتَ أَنْ تَکونَ أَسْعَدَ النَّاسِ بِمَا عَلِمْتَ فَاعْمَلْ؛ اگر دوست داری سعادتمندترین مردم باشی به آنچه می­دانی عمل کن. (غررالحکم؛ حدیث۳۷۱۹)

در روایت از نبی مکرم صلّی الله علیه و آله است که می­فرماید: «مَنْ عَمِلَ بِمَا یعْلَمُ وَرَّثَهُ اللَّهُ عِلْمَ مَا لَمْ یعْلَمْ؛ اگر انسان به همان چیزهایی که می­داند عمل کند، اگر نیازمند راهنمایی باشد خداوند متعال خودش راهنمای او می­گردد و خودش انسان را رشد می دهد.» (الفصول المختارة؛ ص۱۰۷)

بنابراین اگر به همین مقداری که میدانیم عمل کنیم، صریح آیات و روایات است که راه باز می شود. 

«يا ايهاالذين آمنوا ان تتقوالله يجعل لكم فرقانا و يكفر عنكم سيئاتكم و يغفر لكم و الله ذوالفضل العظيم ؛ (سوره مبارکه انفال، آیه 29) اي اهل ايمان! اگر پرهيزگار بوده و تقواي الهي پيشه كنيد ،خداوند براي شما نيروي تشخيص حق از باطل قرار داده ، بديهاي شما را پوشانده ،شما را بيامرزد و خداوند داراي فضل و رحمت بزرگ است».

همچنین در حدیث قدسی آمده است که خداوند عزوجل فرموده اند: «مَن طَلَبني وَجَدَني وَ مَن وَجَدَني عَرَفَني وَ مَن عَرَفَني اَحَبَّني وَ مَن اَحَبَّني عَشَقَني وَ مَن عَشَقَني عَشَقتُهُ ....آن كس كه مرا طلب كند مي‌يابد، آن كس كه مرا يافت مي‌شناسد، آن كس كه مرا شناخت دوستم مي‌دارد، آن كس كه دوستم داشت به من عشق مي‌ورزد، آن كس كه به من عشق ورزيد من نيز به او عشق مي‌ورزم .»

 

موفق باشید

«قسمت دهم»

همینطوری که من داشتم با مجید حرف میزدم، سعید پاشد و رفت سراغ نرم افزاراش و مشغول شد ...

از گوشه چشمم حواسم بهش بود... دیدم عینکشو زد و شروع به وارد کردن واژگان و محاسبه تقریبی فراوانی و... کرد.

به مجید گفتم: «ببین داداش! ما الان چیزی حدود 90 تا گروه فعال فکری با انگیزه سیاسی در ایران داریم ...»
انگشتشو آورد بالا و به نشان اجازه گفت: «جسارتا این آمار به روز نیست!»

گفتم: «پس چند تا؟»



ادامه مطلب

ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺻﺪﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﺭ

ﺻﻮﺗﯽ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ نشڪﻨﺪ!

ﻋﯿﺐ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭا ﺩﺍﺩ ﻧﺰﻥ!

 

ﺍﻭﻝ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﺭا ﺗﺮﻭﺭ

میکنی ﺑﻌﺪ ﺁﺑﺮﻭﯼ آن‌ها را !!

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﺮﮎ دل‌ها را

ﺯﻭﺩﺗﺮ از ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺑﺎن‌ها میشنوﺩ

اوج مصیبت در کربلا :

رهبرانقلاب: به نظر من اوج مصیبت در کربلا، شهادت علی اصغر و این طفل شش ماهه در آغوش پدر است... من وقتی ترسیم می‌کنم آن حالتی را که در خیمه‌های حسین بن علی علیه‌‌السلام آن هیجان و ناراحتی را که به خاطر عطش این بچّه پیش‌آمده‌بود، واقعا برایم قابل تحمّل نیست و طاقت نمی‌آورم. ۶۵/۰۶/۲۱

«قسمت نهم»

دو سه روزی گذشت ... بچه ها به کار سوار شده بودن که تصمیم گرفتیم متمرکز کار کنیم... البته من نقش خاصی در این باره نداشتم و با امکاناتی که داشتیم میتونستیم حتی کلا غیر متمرکز باشیم ...

عمار اومد اطاقم و بهم گفت: «سعید و مجید میگن ما میخوایم با محمد کار کنیم و دوس داریم نزدیکش باشیم ... اگر فایل ها را همین جا تعریف کنیم و با هم باشیم ایرادی داره؟!»

گفتم: «اونا محبت دارن اما دوس ندارم خیلی تو چشم باشیم ... دوس دارم حضور فیریکیمون در کنار هم را به حداقل برسونیم تا حساسیت کمتری ایجاد بشه ...»

عمار گفت: «درسته ... اما بچه ها دوس دارن با خودت مستقیم و چهره به چهره کار کنن ... اگه صلاح میدونی بگم بمونن... خوشحالشون کن!»


ادامه مطلب

⚡️ وقتی امام حسین نصیحت میکرد دشمن میزد و میرقصید و گوش نمیداد...

امام حسین(ع) فرمودن اینا به این روز افتادن چون شکمشون از مال حرام پر شده...

️ مراقب لقمه هامون باشیم...

 When Imam Hussein was advised, he was an enemy and danced and did not listen ...

Imam Hussein (AS) said this to this day because their stomach is filled with haram ...

Be careful about our sweetheart ...

«قسمت هشتم»

فرداش اون دو بزرگوار، ینی سعید و مجید حوالی ساعت 8 صبح خودشونو به دفترم معرفی کردند. بچه های سر حال و مومن و انقلابی. هردوشون متاهل و زن وبچه دار. جالبه که هردوشون یه کم درونگرا و مرموز. البته این خصلت اکثر بچه های آی تی هست و چندان اهل اونجوری به جوش بودن مثل من و عمار نیستن. اما خب ... خوبن!

نشستیم و تقسیم کار کردیم:

گفتم: «72 ساعت هفته مال من باشین و همین جا کار کنین ... بقیشو میتونید برید شهرتون و از اونجا هماهنگ میکنیم... فقط لطفا همیشه در دسترس... حتی موقع خواب ... هیچ وقت هم آفلاین نمیشید ... دسترسیتون هم به شبکه نامحدوده ... پس خیلی مراقب ملاحظات امنیتی باشین ...»

البته این برنامه ریزی های اولیه معمولا در روند کار تغییر میکنه و یهو میبینی چیزی میشه که حتی پیش بینیش هم نمیکردی. اما کلا قرار اولیه ما همین چیزی بود که گفتم.



ادامه مطلب

«قسمت هفتم»

از عصر همون روز، ذهنمو متمرکز کردم روی چیدن تیم و انتخاب بچه ها. خب با توجه به ماموریتی که داشتیم، نمیتونستم دست بذارم رو بچه های عملیاتی! بین خودمون باشه اما من روحیم با بچه های عملیاتی بیشتر جفت و جوره. با هم انواع و اقسام شوخی ها داریم ... جونشون هم کف دستشونه واسه انقلاب ... یه لات بازی و صفای مشتی خاصی دارن ... چه زنش و چه مردش ... و از همش مهم تر، نسبت به بقیه، به شهادت نزدیک ترند!

اما خب...

واسه اون ماموریت باید دست میذاشتم رو بچه های مخابرات و سایبری! تو اداره ما جا افتاده که نورچشمی ها و از ما بهترون و سفارش شده ها را میذارن مخابرات و سایبری و از این سوسول بازیا ...


ادامه مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مستند داستانی کف خیابون(2)

نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

 

«قسمت اول»

 

معمولا بعد از هر ماموریتی، حداقل سه روز مرخصی بهم میدن. حالا جای گفتن نداره اما تا حالا خیلی کم استفاده کردم. ولی ماموریت افغانستان جوری بود که خیلی حساس بود و به خاطر عدم شناخت دقیق اطلاعاتی خودم نسبت به اونجا و اینکه حتی خانمم هم نمیدونست کجا رفتم و میزان دسترسی بسیار محدودی که داشتم و همه کارها روی کول و گردن خودم بود و محتوای خود ماموریت که از نوادر پرونده های برون مرزی ما محسوب میشد، خیلی خسته شده بودم. 

 

معمولا وقتی از خستگی حرف میزنم، منظورم اینه که هم فکرم درد میکرد ... هم جسمم دوباره مجروح شده بود ... و هم از نظر روحی نیاز به یه رفرش حسابی داشتم! 

 

بخاطر همین با خانوم بچه ها قرار گذاشتیم که یه شب شاهچراغ بریم ... یه شب بریم نماز آیت الله سید علی اصغر دستغیب ... یه شب خدمت آیت الله ایمانی باشیم (که البته به خاطر وخامت حال ایشون، ملاقات نمیدادند) و اینکه شنبه بریم حسینیه سیدالشهدا و یه دل سیر استفاده کنیم. حتی قرار مشهد هم با دو سه تا از رفقا گذاشتیم که بخاطر مدرسه بچه ها مالونده شد و رفت!

 

بگذریم... 

 


ادامه مطلب

«قسمت سی و سوم»

داشت بهم میریخت. گفتم : تو مثلا زرنگی کردی و یه خط دیگه گرفتی چون مسدودت کرده بود و نمی خواستی از دستش بدی! درسته؟

بازم سکوت کرد!

گفتم: خانم شما فکر این نکرده بودی که تو خطت عوض کرده بودی... اما اون که خطش عوض نکرده... بچه های ما به ضمیمه پرونده شما پرینت تلگرام کیان هم آوردن و الان پیش منه!

گفت : درسته... اما من که نمیدونستم دارین منو چک می کنین... پس قصدم پیچوندن شما نبوده!

گفتم : نمی خوام در این زمینه ها بحث کنم... فقط گفتم که بدونی جاده ای که الان تو میخوای روش راه بری، ما آسفالتش کردیم... رو راست باش خانم! چیزی را مخفی نکن لطفا.


ادامه مطلب

من نمیدونستم کجا هستیم. خیلی برام سوالات مختلفی مطرح بود. اما به هیچکدومش هم به این سادگی نمیتونستم برسم. چون جایی گیر کرده بودم که بقیشون هم مثل خودم بودند.

 

اما اون چیزی که مشخص بود، این بود که افغانستان نیستیم. چون خیلی صداها و صحبت ها و ناله های خاصی را اطرافمون میشنیدیم. اینکه فکر کنم و مطمئن بشم که افغانستان نیستیم، خیلی منو بیشتر میترسوند و آزارم میداد.

 

تا اینکه وقتی بقیشون خواب بودند، من و ماهدخت بیدار بودیم و پیش هم دراز کشیده بودیم. به هم میگفتیم خواهر ! اینجوری بیشتر به هم نزدیکتر میشدیم و آرامش پیدا میکردیم.


ادامه مطلب

نمیدونم چند ساعت رانندگی کرد... هیچ صدایی جز صدای رانندگی و ماشین نمیشنیدم... بیشتر دقت کردم... اما صدای ماشین دیگری هم نمیشنیدم... نه صدای بوق... نه صدای آدما و نه هیچ چیز دیگه! مثل اینکه داشت در یه جای خیلی خیلی خلوت رانندگی میکرد... جایی شبیه کویر یا دشت و یا مثلا خارج از شهر و آبادی!

 

متوجه بودم که چند نفر توی ماشین هستند اما اصلا با هم حرف نمیزدند... به خاطر همین نمیتونستم بفهمم که با چه کسانی طرف هستم و چه زبون و اصل و نسبی دارند؟

 

فقط یادمه که یکیشون عطسه کرد... دو بار... دیگه هیچ صدایی نیومد... 


ادامه مطلب

قسمت اول :

سلام. طبق معمول، ارادتمند شما محمد هستم. همین. لطفا دنبال هیچ چیز دیگه ای نباشید و جسارتا درباره هویت راوی و راوی ها و مستندات و مدارک اصلی و فرعی و... سوال نپرسید.

 

بالاخره فرصت شد تا بشینم یکی از بزرگ ترین پروژه های تحقیقاتیم را براتون به صورت خلاصه بنویسم. من نقش خیلی کوچکی در این پرونده داشتم. شاید هم بشه گفت که اصلا نقش مستقیمی نداشتم اما کارهای جمع آوری اطلاعات و تجمیع سازمانیش و یکی دو قدم کوچیکش با من بود. 

 

همونطور که دیگه تا الان با روحیات من تقریبا آشنا شدید، یه اخلاقی دارم که تا ته و ریز همه ماجرا را در نیارم از کنارش رد نمیشم و دست از سرش بر نمیدارم. بخاطر همین، این مجموعه مثل همه مجموعه های قبلی (مثل حیفا، تب مژگان، همه نوکرها، کف خیابون و حجره پریا) دارای نکات ریز و حساسی است که اهلش بهتر میگیرن که چی دارم میگم.


ادامه مطلب

این پرونده خیلی برام متفاوت از بقیه پرونده ها بود. حساسیت من روی قم و ارادتم به طلبه ها و اهمیت ویژه ی امنیت خواهران طلبه، جوری شده بود که استرسم را بیشتر میکرد. مثل بقیه پرونده ها چندان عقل کل و مبتکر و این حرفها نبودم. و همین سبب شده بود که زود جوش بیارم... زود از کوره در برم... بچه های خودمون را تهدید کنم و این حرفها...

 

خودمم اینو میدونستم... تلاش میکردم دسپاچگیمو مخفی کنم اما نمیشد... نمیدونم میگیرید چی میگم یا نه؟! از اون دسپاچگی ها که دوس داشتم زود تموم بشه و تهدید از بین بره تا با خیال راحت بتونم دو سه روز دیگه هم قم بمونم و عشق و حال و حرم و بعدش هم با خیال راحت برگردم.


ادامه مطلب

وضو گرفتم... هنوز جورابمو نپوشیده بودم که رفتم رو خط امین... : «امین لطفا اعلام موقعیت!»

 

امین گفت: «خاک فرجم قربان! موقعیت 11»

 

گفتم: «موقعیت 11 ؟! پس صبر کن الان میام... تا نیومدم دست به اقدامی نزن!»

 

فقط فرصت کردم و رو به روی ضریح حضرت معصومه ایستادم و یه سلام دادم... همه داشتن با خیال راحت میرفتن زیارت و عشق بازی و حال و صفا... اما من باید سریع از حرم خارج میشدم و پل آهنچی و خیابون خاک فرج دنبال سوژه!


ادامه مطلب

گیج کننده بود... نباید اینطور میشد... مگه گوشت نذریه که هر تیکه اش یه جا بره؟! اگر هم اینجوریه، اون تیمی که دارن کمکش میکنن چطوری به همین زودی همدیگه را پیدا کردن؟! اصلا برنامشون چیه؟ قراره چی بشه  و چیکار کنن که از اینجا و خونه امن ما شروع کردن؟!

هیچ چیز این معادله به هم نمیخورد! چون یه فکر خطرناک به ذهنم رسید که اگر شما هم جای من بودید، همین فکرو میکردین... اونم این بود که اگر کت یه جا... اسلحه هم یه جا... پس چرا بعید باشه که عطا هم یه جای دیگه باشه؟! خب وقتی قرائن و شواهد دلالت بر کار تیمی میکنه، پس دیگه هر چیزی ممکنه و ما با یه پسرک آتئیست ساده معمولی مواجه نیستیم!

اینا و کلی چیزای دیگه، تو ذهنم میگذشت و برام مهم بود که بدونید.


ادامه مطلب

بچه های امنیت، کارت شناسایی خاصی ندارن و اصلا قرار نیست شناسایی بشن که به این کارت نیاز داشته باشن. در مواقع ضروری و مورد نیاز، براشون کارت و مجوز خاص صادر میشه. حداکثر، اگر به معرفی میان مدت نیاز داشته باشن، کارت های پوششی در قالب وزارت خونه های دیگه براشون به صورت موقت صادر میشه.

گزارش دادن که عطا با کت و اسلحه و کارت و یه مشت خرت و پرت دیگه در رفته! این برای بچه های ما خیلی سنگین بود. مخصوصا با اسلحه و کارت!!

علوی در اون جلسه رسما منو مامور و سرپرست تیم قرار داد و به بقیه گفت: «حتی خودمم مثل شماها میخوام زیر دست محمد بایستم تا هم یه چیزی یاد بگیرم و هم به روش های به روز تر و آنلاین تر آگاه بشم.»

البته این از تواضعش بود. وگرنه ماشالله خودش اوستاس.


ادامه مطلب

جریان از این قرار بود که شب دوازدهم، یکی دو ساعت قبل از شروع مناظره نسیم و عطا، هفت نفرمون دور هم نشسته بودیم و زمین بازی خودمون را تعریف و چک میکردیم... این مرحله، ینی مرحله تعریف و چک کردن زمینی که قراره در اون بازی کرد، از خود بازی مهمتره!

 

پریا میگفت: اکثر تیم های فوتبال و والیبال، بخاطر «چینش درست نیروها» و «تقسیم به موقع فشارها» بر حریفشون چیره میشن... وگرنه اگر دقت کرده باشین، در بازی هایی که ستاره های جهان در یک تیم دور هم جمع میشن، برخلاف تصور همه، تعداد گل کمی میتونن بزنن! چرا؟ چون علی رغم اینکه همشون ستاره هستند، اما ترکیب و تقسیم خوبی ندارن و در نتیجه، همه مجبورن فقط روی توانمندی های خودشون حساب کنند و انگار نه انگار که بقیه هم هستن و میتونن توپ ساز و گل ساز خوبی برای هم باشن!

 

خلاصه...


ادامه مطلب

اون روز خیلی در حرم به من چسبید... حرف های جالبی از یک خانم طلبه شنیدم که اصلا فکرشم نمیکردم در اون حال و هوا زندگی کنن و نفس بکشن... ما درباره اونا چی فکر میکنیم؟ ... اما اونا واقعا جوری دیگه هستن!

 

مثلا اجازه بدید یه تیکه دیگه از صحبتاش را براتون بنویسم... صحبتایی که معلومه از سر درد و تکلیف هست... نه از سر اتلاف وقت و سر هم بندی... اون خانمه در حرم بهم گفت:

 

« اون حجره در اصل، مال پریا بود... اون تونسته بود ظرف مدت یک ماه، ما را دور هم جمع کنه... اصلا ذره بین برداشته بود و آدمایی را با معیارهای خودش دور هم جمع کرد... 


ادامه مطلب

گفتم: «اگر مایل باشید بریم یه جایی و بشینیم و در این باره صحبت کنیم. چون برام مهمه و باید زوایای بیشتری برام روشن بشه.»

 

قبول کردن و با اون خانمه و داداشش رفتیم حرم. تا حرم پیاده رفتیم. چون هم راهی نبود و هم میخواستم با اون روحانی جوون راه برم و با هم گپ بزنیم. یاد اون موقع ها که قم بودم و قدم میزدیم و به کتابفروشی ها سر میزدیم و...

 

من و اون طلبه جوون معمم جلو راه میرفتیم و خواهرش هم پشت سرمون داشت میمومد.


ادامه مطلب

ینی قیامت شدا... همه ریختن وسط... حتی از شوها و جلسات و مهمونیهای کازینوی استانبول هم خرتوخر تر شد... اینا همه داشتن جواب حرف های اون دختره را میدادن و اون دختره و من...

 

نمیدونم چطور براتون بگم... تا خودت دلت یه جوری قیلنج نرفته باشه نمیدونی چی دارم میگم؟

 

من که فقط برمیگشتم و میخوندم و مطالبی که برام نوشته بود مرور میکردم و تو دل خودم تحسینش میکردم... کاری که حتی واسه مامانمم نکرده بودم... چون کلا چیز قابل تحسینی جز خودم در زندگی سگیم سراغ نداشتم...

 

من ... که در افق محو...

 

اساتید... که جسارت نباشه... در حال تیکه پاره کردن کانال...


ادامه مطلب

عطا ادامه داد:

 

«من خیلی حرف برای گفتن آماده کرده بودم. از حرف های آخوندا گرفته تا مداحان هیئت های تهران و مشهد و چند تا شهر دیگه هم رصد کرده بودیم تا بتونیم اگر بحث گیر کرد، بزنیم تو دهنش و بگیم اینا... آخوندا و مداحان خودتون هم که دست پرورده خودتون هستند بعضیاشون همین حرفها را میزنند و حتی حرف هایی میزنن که ما تا حالا جرات گفتنش نداشتیم!

 

اون بانو به من گفت که : «این خوبه که حالت خوبه!» بهم گفت «امیدوارم شاداب زندگی کنی و کم نیاری!» بهم گفت «لابد به من اطلاعات غلط دادن!» بهم گفت «حرف و اقرار خودت برام مهم هست!»


ادامه مطلب

دقیقا سر وقت حاضر شد... منم از همیشه آماده تر بودم... همون لحظه حدود بیست نفر از اساتید و شاگرد اول های دانشکدمون هم آنلاین بودند تا بتونن به من فکر برسونن تا کم نیارم...

 

قرار بود اون شروع کنه... با شروعش داغونم کرد... با شروعش حتی گروه بیست نفره اتاق فکرمون هم هنگ کرده بودند و کسی چیزی نمیگفت!

 

اون شروع کرد و گفت: «سلام آتا! خوبید؟ شب بخیر! قراره امشب من شروع کنم؟!»

 

گفتم: «سلام. آره. شروع کن!»


ادامه مطلب

عطا شروع کرد از دلخوشیش گفت:

 

«من شاگرد اول دوره ارشد فلسفه بودم... شاخ دانشگاهمون بودم و حتی اساتیدمون هم ازم میترسیدن و حریف سر و زبونم نمیشدن... به ما پروژه تحقیقاتی دادن که وارد فضای مجازی بشیم و تبلیغ کنیم... اولش بچه ها دل و دماغ به خرج نمیدادن... جز من... وقتی بقیه کار و گرد و خاک منو دیدن که چطوری با مخ دختر و پسرا بازی میکنم تشویق شدند اونا هم وارد گود شدند... جوری که همین حالا فقط دویست نفر آتئیست از دانشگاه ما دارن فعالیت مجازی در توییت و تلگرام میکنند.

 

وقتی وارد فضای مجازی شدم، ظرف مدت کمتر از 15 ماه، حدودا ده هزار نفر پایه ثابت پیدا کردم و به راحتی وقتی پست میذاشتم، حداقل سیصد چهار صد هزار تا شیر میشد و سرش دعوا میشد.


ادامه مطلب

گفت: «مامانم اینجوری میگه! میگه مرده! نمیدونم!»

 

گفتم: «خب حالا... میگفتی!»

 

ادامه داد و گفت: «تورو خدا اگر میتونید کمکم کنید... با سوال و جواب شما درباره پدرم و اینکه گفتین شاید جذب منافقین شده بوده، دوس دارم بیشتر بشناسمش... شما میتونید اطلاعاتی در این زمینه در اختیارم بذارین؟»

 

گفتم: «برام نمی ارزه... ببخشید اینجوری میگما اما فایده برای من نداره... تو الان اینجایی و زدن داغونت کردن چون میخواستن ازت حرف بکشن... اونوقت تو میخوای از من حرف بکشی؟ فقط میتونم بهت یه قولی بدم...»

 

گفت: «چه قولی؟»


ادامه مطلب

در مدتی که با هم پایین تنها بودیم، نشستیم رو صندلی و رو به روی هم حرف زدیم... بازم میخواست گریه کنه که بهش گفتم: «گریه چیز خیلی خوبیه... مخصوصا برای ما مردا... من قبول ندارم که میگن مرد گریه نمیکنه! غلطه... نمیگم گریه نکن... اما میخوام بگم اینجا چیزی تو را تهدید نمیکنه... خیالت راحت باشه... حتی کسی که تو را زده، الان تا هم فیها خالدونش گیره و داره جواب پس میده...

 

پروندت هم هر جور تو خواستی مینویسم... اصلا قلم و کاغذ میدم خودت تا حتی کاغذی هم که باید بازجو پر کنه، خودت سر دل استراحت پرش کنی و هر چی دوس داشتی و به نفعت بود بنویسی!


ادامه مطلب