close
متخصص ارتودنسی
زبان فارسی

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 401
  • کل نظرات : 69
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 28
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 96
  • بازديد ديروز : 557
  • بازديد کننده امروز : 25
  • بازديد کننده ديروز : 100
  • گوگل امروز : 25
  • گوگل ديروز: 118
  • بازديد هفته : 653
  • بازديد ماه : 9,722
  • بازديد سال : 12,346
  • بازديد کلي : 293,588
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.162.123.74
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

کم کم به هوش اومدم و چشمامو تونستم باز کنم... فهمیدم که دو سه نفر بالای سرم نشستن... یکیشون به زبون خودمون به اون یکی گفت: به هوش اومد؟

 

اونم به زبون خودمون جوابش داد: «آره... کاش سریعتر بهش یه کم آب میدادیم و یه کم چیز میتونست بخوره!»

هنوز نمیتونستم از سر جام پاشم... همونجوری که خوابیده بودم، آب و یه کمی هم نون خشک ریختند توی حلقم... یواش یواش تونستم بخورم و یه کم ته گلوم از خشکی و بی حالی در اومد... بازم ادامه دادند... دو سه قلپ آب دیگه و چند تا تیکه نون خشک دیگه هم خیس کردند و به خوردم دادند...

 

بیشتر از اینکه به فکر حرفایی باشم که اونا به هم میزدند، تلاش میکردم سایه مرگ و مردن را از سر خودم رفع کنم و توی اون خوک دونی کثافت که توحش در اون موج میزد، بتونم نفی بکشم!


ادامه مطلب