close
متخصص ارتودنسی
ماهدخت

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 481
  • کل نظرات : 72
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 29
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 61
  • بازديد ديروز : 739
  • بازديد کننده امروز : 8
  • بازديد کننده ديروز : 117
  • گوگل امروز : 8
  • گوگل ديروز: 201
  • بازديد هفته : 2,022
  • بازديد ماه : 7,205
  • بازديد سال : 85,866
  • بازديد کلي : 367,108
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.221.75.115
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

مشکل

متاسفانه به علت بروز مشکل و خرابی در سیستم رزبلاگ اکثر داستان ها پاک شده اند , متاسفانه امکان بازگشت مطالب فعلا وجود ندارد . 

انتشار قسمت نهم داستان دردناک

⛔️⛔️⛔️ نه ! ⛔️⛔️⛔️

👈 یا میفهمم یا میمیرم؟!

آخرین کسی بودم که خوابم برد و تا ساعت ها بعد از اون ماجرا خوابم نمیبرد. داشت چشمام گرم میشد که اون دو تا بیچاره را آوردند...

 

وقتی صدای در اومد و میخواستند اون دو تا را بندازن داخل، فهمیدم که اون سه تا دختر هم یه تکون خوردند... معلوم بود بیدارن... یه کم سرمو بلند کردم تا ببینم اون دو تا را ... که ماهدخت خیلی آروم ... در گوشم گفت: «بخواب دختر ... نگاشون نکن... بذار به درد خودشون بسوزن... بخواب ...»

 

بگذریم...


ادامه مطلب

شاید هنوز به دو ساعت نکشیده بود که با صدای کوبیده شدن لگد به در سلولمون یهو از خواب پریدیم ... خیلی وحشتناک بود... من نفسم بالا نمیومد... به در همه سلولها میزدند و همه را بیدار میکردند...

 

هایده گفت: «احتمالا بازم هوس هواخوری کردند... خدایا نه ... من تحملش ندارم...»

 

لیلما تلاش کرد به زور حرف بزنه و با لکنت شدیدش گفت: «ممممن هههنوز خخخخون رررریزی دددددارم... خخخخخدا منو ببببکشه که اییییینجوری اااااسیر و اااااجیر نننننموننننم...»

 

از حرف زدن اونا تپش قلب منم بالا رفت...


ادامه مطلب

من نمیدونستم کجا هستیم. خیلی برام سوالات مختلفی مطرح بود. اما به هیچکدومش هم به این سادگی نمیتونستم برسم. چون جایی گیر کرده بودم که بقیشون هم مثل خودم بودند.

 

اما اون چیزی که مشخص بود، این بود که افغانستان نیستیم. چون خیلی صداها و صحبت ها و ناله های خاصی را اطرافمون میشنیدیم. اینکه فکر کنم و مطمئن بشم که افغانستان نیستیم، خیلی منو بیشتر میترسوند و آزارم میداد.

 

تا اینکه وقتی بقیشون خواب بودند، من و ماهدخت بیدار بودیم و پیش هم دراز کشیده بودیم. به هم میگفتیم خواهر ! اینجوری بیشتر به هم نزدیکتر میشدیم و آرامش پیدا میکردیم.


ادامه مطلب